Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «نوجواني شهيد علي چيت سازان کمتوقع بود. اگر چيزي هم براش نميخريديم، حر...» ایجاد کرد) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | + | *انفاق | |
| − | + | کمتوقع بود. اگر چيزي هم براش نميخريديم، حرفي نميزد. نوروز آن سال که آمده بود، پدرش رفت و يک جفت کفش نو براش خريد. روز دوم فروردين، قرار شد برويم ديد و بازديد. تا خانواده شال و کلاه کردند، علي غيبش زد. نيم ساعتي معطل شديم تا آمد. به جاي کفش، دمپايي پاش بود. گفتم: مادر، کفشات کو؟ گفت:«بچهي سرايدار مدرسهمون کفش نداشت، زمستان را با اين دمپاييها سر کرده بود؛ من رفتم کفشهام رو دادم بهش.» اون موقع، علي دوازده سال بيشتر نداشت .<ref>دلیل، صفحه:24</ref><ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref> | |
| − | + | *سوز سرما | |
| + | دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر. | ||
| + | چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا. | ||
| + | پرسید: «کجا می رین؟» | ||
| + | مرد کُرد گفت: «کرمانشاه» | ||
| + | –رانندگی بلدی؟ | ||
| + | –کُرد متعجب گفت: «بله بلدم!» | ||
| + | علی دمِ گوشم گفت: «سعید بریم عقب.» | ||
| + | مرد کُرد با زن و بچه اش نشستند جلو و ما هم عقب تویوتا، توی سرمای زمستان! | ||
| + | باد و سرما می پیچید توی عقب تویوتا؛ هر دوتامون مچاله شده بودیم. | ||
| + | لجم گرفت و گفتم: «آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟» | ||
| + | اون هم مثل من می لرزید،گفت: | ||
| + | «آره می شناسمش، اینا دو – سه تا از اون کوخ نشینانی هستند که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس | ||
| − | + | *سیم خاردار نفس | |
| + | |||
| + | کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود، | ||
| + | که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد!!! | ||
| + | |||
| + | == گالری تصاویر == | ||
| + | |||
| + | <gallery> | ||
| + | photo_2020-01-19_14-32-27.jpg | ||
| + | photo_2020-01-19_14-34-29.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
| + | |||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۷
خاطرات
- انفاق
کمتوقع بود. اگر چيزي هم براش نميخريديم، حرفي نميزد. نوروز آن سال که آمده بود، پدرش رفت و يک جفت کفش نو براش خريد. روز دوم فروردين، قرار شد برويم ديد و بازديد. تا خانواده شال و کلاه کردند، علي غيبش زد. نيم ساعتي معطل شديم تا آمد. به جاي کفش، دمپايي پاش بود. گفتم: مادر، کفشات کو؟ گفت:«بچهي سرايدار مدرسهمون کفش نداشت، زمستان را با اين دمپاييها سر کرده بود؛ من رفتم کفشهام رو دادم بهش.» اون موقع، علي دوازده سال بيشتر نداشت .[۱][۲]
- سوز سرما
دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر. چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا. پرسید: «کجا می رین؟» مرد کُرد گفت: «کرمانشاه» –رانندگی بلدی؟ –کُرد متعجب گفت: «بله بلدم!» علی دمِ گوشم گفت: «سعید بریم عقب.» مرد کُرد با زن و بچه اش نشستند جلو و ما هم عقب تویوتا، توی سرمای زمستان! باد و سرما می پیچید توی عقب تویوتا؛ هر دوتامون مچاله شده بودیم. لجم گرفت و گفتم: «آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟» اون هم مثل من می لرزید،گفت: «آره می شناسمش، اینا دو – سه تا از اون کوخ نشینانی هستند که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس
- سیم خاردار نفس
کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود، که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد!!!