Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱۴: | سطر ۱۴: | ||
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۸
تاریخ تولد : 1342/01/01
نام : سیدرضا محل تولد : فردوس
نام خانوادگی : برسرامد تاریخ شهادت : 1365/03/08
نام پدر : سیدحسن مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
- سیدرضا حدود ساعت یازده ظهر برای تحویل گرفتن تدارکات به پشت خاکریز می آید وقتی در حال تحویل گرفتن غذا بوده خمپاره ی 60 بغل ماشین به زمین می خورد و دو نفر از بچه های تدارکات به همراه سیدرضا مجروح می شوند و در بین راه خرمشهر و آبادان داخل آمبولانس به دلیل شدت جراحت به شهادت می رسند .
- یکی از برادرانم با سید رضا همکلاس بود اما در زمان تشییع جنازه نتوانست بیاید یک شب خواب دیدم که پیش من آمد و گفت بیدار شو بلند شدم گفت چرا همه آمدند ولی دایی حسن نیامد بعد از گفتن این جمله بلند شد راه افتاد من هم دنبالش رفتم ولی او را ندیدم .
- اولین بار که به جبهه اعزام شده بودیم پیشنهاد کردند در کارگزینی و یا امور مالی مشغول به کار شویم اما آقای مدرسی قبول نکرد و گفت: من می خواهم سخت ترین کار را داشته باشم آمده ام به جبهه بجنگم نه این که در اهواز زیر کولر بنشینم و در نهایت او آرپی جی زن شد .
- اوایل شهادت سیدرضا من بسیار ناراحت بودم یک شب به خوابم آمد و گفت: ناراحت نباشید و گریه نکنید جای من خیلی خوب است و مشکلی ندارم .
- دوست و همکار سید حسن نقل می کرد داشتیم با هم دیگر صحبت می کردیم که کدام یک به جبهه برویم او گفت: من باید بروم چون در روستای ما نزدیک به یکسال است کسی شهید نشده صبح روز بعد سیدرضا رو به من کرد و گفت: دیشب خواب دیدم در کنار امام حسین علیه السلام راه می روم. حال که این خواب را دیدم بدون شک باید به جبهه بروم و او عازم جبهه شد .
- تازه نامه های سید به دستم رسیده بود و در وسط روستا داشتم آنها را می خواندم احساس کردم جنب و جوش خاصی در روستا به پا شده چند لحظه بیشتر نگذشت که پسر بزرگم آمد و خبر شهادت برادرش را به من داد. به همراه پسر و دخترم برای دیدن پیکر سیدرضا رفتیم . انگار کاملا طبیعی خوابیده بود تبسمی نیز بر لب داشت با همان لباسهای بسیجی و پیشانی بندی که یا زهرا سلام الله علیها بر آن نوشته شده بود. هیچ زخمی در صورتش دیده نمی شد بجز یک کبودی که روی سینه اش بود. برادران سپاه می گفتند ترکش از پشت به او اصابت کرده و به شهادت رسیده است .
- من تازه وضع حمل کرده بودم و حال خوشی نداشتم از طرفی باید کارهای خانه را نیز انجام می دادم لباس های بچه ها کثیف شده بود تصمیم گرفتم آنها را بشویم اما سیدرضا مانع شد و با پا فشاری و اصرار زیاد لباس ها را از من گرفت و شست .
- اوایل انقلاب مردم روستا راهپیمایی می کردند و شعار مرگ بر شاه می دادند سیدرضا نیز در این تجمع ها شرکت می کرد. روزی یکی از اهالی روستا رو کرد به جوانان و گفت: با این مرگ بر شاه گفتن ها فقط دهان خود را خسته می کنیم شاه در تهران است چگونه می خواهد بفهمد که ما راهپیمایی می کنیم و شعار می دهیم سیدرضا رو به آن مرد کرد و گفت: همین صدای مرگ بر شاه هایی که از روستا بلند می شود به گوش شاه خواهد رسید و آن را سرنگون خواهد کرد .
- موقعی که می خواستیم به خط مقدم برویم تمام بچه ها سر و صورت خود را با ماشین اصلاح کوتاه کردند. اما آقای مدرسی گفت: من محاسنم را نمی زنم چون دوست دارم زمان شهادت با ظاهری آراسته به دیدار معبودم بروم .
- بعد از شهادت سیدرضا یکی از دوستانش که تایباد تدریس می کرد وسایلی را که پسرم در آنجا داشت به روستا آورد من از دیدن وسایل ناراحت شدم گفتم: آنها را ببرند و درب منزل خود شهید بگذارند. همان شب خواب دیدم که در صحرایی هستم چهار چادر در آنجا بر پا شده بود یکی روحانی نزد من آمد و گفت: چند تکه نان به من بده امشب میهمان دارم گفتم: این جا نان نیست در همین حین ناگهان حسین را دیدم وسایلی را که دوستش از تایباد آورده بود به دوش می کشید و در صحرا راه می رفت وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم او از این کار من ناراحت شده است .
- حدود چهار ماه پس از شهادت سیدرضا یک شب خواب دیدم درب منزل پدرشان ایستاده است و به من گفت به والدین برادران و خواهرانم بگو به خاطر من ناراحت نباشند و گریه نکنند من جای بسیار خوبی دارم .[۱]