Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
|||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | نوجواني شهيد ابراهيم اميرعباسي | + | نوجواني [[شهيد ابراهيم اميرعباسي]] |
مادر بهش گفت: ابراهيم، سرما اذيتت نميکنه؟ | مادر بهش گفت: ابراهيم، سرما اذيتت نميکنه؟ | ||
گفت: نه مادر، هوا خيلي سرد نيست. | گفت: نه مادر، هوا خيلي سرد نيست. | ||
هوا خيلي سرد بود، ولي نميخواست ما را توي خرج بيندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و يک کلاه برايش خريدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشيد و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! | هوا خيلي سرد بود، ولي نميخواست ما را توي خرج بيندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و يک کلاه برايش خريدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشيد و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! | ||
| − | گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگه بگم، دعوام نميکني؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چيکارش کردي؟ گفت: يکي از بچههاي مدرسهمون با دمپايي مياد؛ امروز سرما خورده بود؛ ديدم کلاه براي اون واجب تره. | + | گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگه بگم، دعوام نميکني؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چيکارش کردي؟ گفت: يکي از بچههاي مدرسهمون با دمپايي مياد؛ امروز سرما خورده بود؛ ديدم کلاه براي اون واجب تره.<ref>ساکنان ملک اعظم،منزل امیر عباسی، صفحه:5</ref> |
| − | + | ||
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران | موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران | ||
| − | نوجواني شهيد ابراهيم اميرعباسي | + | نوجواني [[شهيد ابراهيم اميرعباسي]] |
مادر بهش گفت: ابراهيم، سرما اذيتت نميکنه؟ | مادر بهش گفت: ابراهيم، سرما اذيتت نميکنه؟ | ||
گفت: نه مادر، هوا خيلي سرد نيست. | گفت: نه مادر، هوا خيلي سرد نيست. | ||
هوا خيلي سرد بود، ولي نميخواست ما را توي خرج بيندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و يک کلاه برايش خريدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشيد و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! | هوا خيلي سرد بود، ولي نميخواست ما را توي خرج بيندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و يک کلاه برايش خريدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشيد و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! | ||
| − | گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگه بگم، دعوام نميکني؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چيکارش کردي؟ گفت: يکي از بچههاي مدرسهمون با دمپايي مياد؛ امروز سرما خورده بود؛ ديدم کلاه براي اون واجب تره.<ref>ساکنان ملک اعظم،منزل امیر عباسی، صفحه:5 | + | گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگه بگم، دعوام نميکني؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چيکارش کردي؟ گفت: يکي از بچههاي مدرسهمون با دمپايي مياد؛ امروز سرما خورده بود؛ ديدم کلاه براي اون واجب تره.<ref>ساکنان ملک اعظم،منزل امیر عباسی، صفحه:5</ref> |
| + | موضوع:اجتماعی ، هدیه<ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref> | ||
| سطر ۱۷: | سطر ۱۸: | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
| + | |||
| + | == ردهها == | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:ابراهیم_امیرعباسی}} | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | ==کدگزاری== | ||
| + | jabe | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۴
نوجواني شهيد ابراهيم اميرعباسي مادر بهش گفت: ابراهيم، سرما اذيتت نميکنه؟ گفت: نه مادر، هوا خيلي سرد نيست. هوا خيلي سرد بود، ولي نميخواست ما را توي خرج بيندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و يک کلاه برايش خريدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشيد و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگه بگم، دعوام نميکني؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چيکارش کردي؟ گفت: يکي از بچههاي مدرسهمون با دمپايي مياد؛ امروز سرما خورده بود؛ ديدم کلاه براي اون واجب تره.[۱]
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
نوجواني شهيد ابراهيم اميرعباسي مادر بهش گفت: ابراهيم، سرما اذيتت نميکنه؟ گفت: نه مادر، هوا خيلي سرد نيست. هوا خيلي سرد بود، ولي نميخواست ما را توي خرج بيندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و يک کلاه برايش خريدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشيد و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگه بگم، دعوام نميکني؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چيکارش کردي؟ گفت: يکي از بچههاي مدرسهمون با دمپايي مياد؛ امروز سرما خورده بود؛ ديدم کلاه براي اون واجب تره.[۲] موضوع:اجتماعی ، هدیه[۳]
پانویس
ردهها
کدگزاری
jabe