| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳: | سطر ۳: | ||
*توسل | *توسل | ||
| − | وقتی که بنا شد اولین موشک را خود برادران سپاه به سمت بغداد شلیک کنند، با هم به کرمانشاه رفتیم. مقدمات کار فراهم شد و باشگاه افسران بغداد را هدف گرفتیم.حاج حسن گفت اول دعای توسل بخوانیم و بعد گفت: «خدایا ما نمیخواهیم مردم عراق را بکشیم. ما میخواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقیها را میکُشند. خدایا این موشک را به باشگاه افسران بزن». موشک شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم. پس از چند دقیقه رادیو بیبیسی اعلام کرد "یک | + | وقتی که بنا شد اولین [[موشک]] را خود برادران [[سپاه]] به سمت بغداد شلیک کنند، با هم به کرمانشاه رفتیم. مقدمات کار فراهم شد و باشگاه افسران بغداد را هدف گرفتیم.حاج حسن گفت اول دعای توسل بخوانیم و بعد گفت: «خدایا ما نمیخواهیم مردم عراق را بکشیم. ما میخواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقیها را میکُشند. خدایا این [[موشک]] را به باشگاه افسران بزن». [[موشک]] شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم. پس از چند دقیقه رادیو بیبیسی اعلام کرد "یک [[موشک]]، باشگاه افسران بغداد را منهدم کرده و تعداد زیادی از افراد حاضر در آن کشته شدهاند"<ref>سردار زهدی</ref> |
| + | |||
| + | *پدرخوانده | ||
| + | |||
| + | پدر داماد سال ها پیش فوت کرده بود. به داماد گفت: «فکر کن من پیمانکارم. این پول رو بگیر و طبقه دوم خونه پدرت رو با بهترین سرامیک و شیرآلات تحویل بده.» وقتی فهمید عروس خانم هم پدرش فوت کرده است، دست به کار شد، انگار برای دختر خودش بخواهد جهیزیه بخرد. بهترین ها را برایشان خرید. بساط عروسی شان را که برپا کرد؛ مبلغی هم به عروس و داماد داد و گفت «این هم هدیه عروسی شما.»<ref>مجموعه یادگاران</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
| + | |||
== ردهها == | == ردهها == | ||
{{ترتیبپیشفرض:حسن_تهرانی مقدم}} | {{ترتیبپیشفرض:حسن_تهرانی مقدم}} | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۵۹
خاطرات
- توسل
وقتی که بنا شد اولین موشک را خود برادران سپاه به سمت بغداد شلیک کنند، با هم به کرمانشاه رفتیم. مقدمات کار فراهم شد و باشگاه افسران بغداد را هدف گرفتیم.حاج حسن گفت اول دعای توسل بخوانیم و بعد گفت: «خدایا ما نمیخواهیم مردم عراق را بکشیم. ما میخواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقیها را میکُشند. خدایا این موشک را به باشگاه افسران بزن». موشک شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم. پس از چند دقیقه رادیو بیبیسی اعلام کرد "یک موشک، باشگاه افسران بغداد را منهدم کرده و تعداد زیادی از افراد حاضر در آن کشته شدهاند"[۱]
- پدرخوانده
پدر داماد سال ها پیش فوت کرده بود. به داماد گفت: «فکر کن من پیمانکارم. این پول رو بگیر و طبقه دوم خونه پدرت رو با بهترین سرامیک و شیرآلات تحویل بده.» وقتی فهمید عروس خانم هم پدرش فوت کرده است، دست به کار شد، انگار برای دختر خودش بخواهد جهیزیه بخرد. بهترین ها را برایشان خرید. بساط عروسی شان را که برپا کرد؛ مبلغی هم به عروس و داماد داد و گفت «این هم هدیه عروسی شما.»[۲]