Mahmodzade9805 (بحث | مشارکتها) (←زندگینامه) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۳: | سطر ۳: | ||
نوجواني [[شهيد علي ماهاني]] | نوجواني [[شهيد علي ماهاني]] | ||
يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق ميشدم، نيمخيز هم که شده، از جاش بلند ميشد. اگر بيست بار هم ميرفتم و ميآمدم، بلند ميشد. ميگفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت ميدي؟ ميگفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» | يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق ميشدم، نيمخيز هم که شده، از جاش بلند ميشد. اگر بيست بار هم ميرفتم و ميآمدم، بلند ميشد. ميگفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت ميدي؟ ميگفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» | ||
| − | يک روز که خانه نبودم، از [[جبهه]] آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشهي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نميکرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباسها را بکشي! | + | يک روز که خانه نبودم، از [[جبهه]] آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشهي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نميکرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباسها را بکشي!<ref>نماز، ولایت، والدین، صفحه:83</ref> |
| − | + | ||
موضوع : خانواده ، والدین | موضوع : خانواده ، والدین | ||
نوجواني [[شهيد علي ماهاني]] | نوجواني [[شهيد علي ماهاني]] | ||
يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق ميشدم، نيمخيز هم که شده، از جاش بلند ميشد. اگر بيست بار هم ميرفتم و ميآمدم، بلند ميشد. ميگفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت ميدي؟ ميگفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» | يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق ميشدم، نيمخيز هم که شده، از جاش بلند ميشد. اگر بيست بار هم ميرفتم و ميآمدم، بلند ميشد. ميگفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت ميدي؟ ميگفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» | ||
| − | يک روز که خانه نبودم، از [[جبهه]] آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشهي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نميکرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباسها را بکشي! | + | يک روز که خانه نبودم، از [[جبهه]] آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشهي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نميکرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباسها را بکشي!<ref>نماز، ولایت، والدین، صفحه:83</ref> |
| − | + | ||
| − | موضوع : متفرقه ، نوجوانی | + | موضوع : متفرقه ، نوجوانی <ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref> |
| + | |||
| − | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ | می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ | ||
می گفت: «احترام به والدین دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. | می گفت: «احترام به والدین دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. | ||
| − | وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی؟ گفت: اگه دو دست هم نداشتم باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس¬ها را بکشی! | + | وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی؟ گفت: اگه دو دست هم نداشتم باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس¬ها را بکشی!<ref>نماز، ولایت، والدین، ص83</ref> |
| + | |||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
| − | |||
== ردهها == | == ردهها == | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۴۶
زندگینامه
نوجواني شهيد علي ماهاني يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق ميشدم، نيمخيز هم که شده، از جاش بلند ميشد. اگر بيست بار هم ميرفتم و ميآمدم، بلند ميشد. ميگفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت ميدي؟ ميگفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» يک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشهي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نميکرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباسها را بکشي![۱]
موضوع : خانواده ، والدین
نوجواني شهيد علي ماهاني يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق ميشدم، نيمخيز هم که شده، از جاش بلند ميشد. اگر بيست بار هم ميرفتم و ميآمدم، بلند ميشد. ميگفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت ميدي؟ ميگفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» يک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشهي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نميکرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباسها را بکشي![۲]
موضوع : متفرقه ، نوجوانی [۳]
خاطرات
- احترام والدین
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادی ما را به رخمان بکشد. از اتاق که وارد می شدم از جا نیم خیز می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم بلند می شد. می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: «احترام به والدین دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی؟ گفت: اگه دو دست هم نداشتم باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس¬ها را بکشی![۴]
پانویس
- ↑ نماز، ولایت، والدین، صفحه:83
- ↑ نماز، ولایت، والدین، صفحه:83
- ↑ نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
- ↑ نماز، ولایت، والدین، ص83