شهید رضا کارگر برزی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۵: سطر ۵:
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
 +
 +
شهید رضا کارگر برزی
 +
 +
سراغ خانواده ی شهید رضا کارگر برزی اولین شهید مدافع حرم در استان البرز می رویم. شهیدی که شاخصه های فراوانی دارد. کارشناس ارشد برق و ...
 +
شهیدی که در 24 رمضان 1392 در کنار شهید مهدی عزیزی در دفاع از حرم عقیله ی بنی هاشم به شهادت رسید. پدرش این گونه روایت می کند:
 +
رضا فرزند ششم و پسر اول ما است. یعنی بعد از پنج سالگی نمازش را کامل آمد. رضا زودتر از سنش مرد شد. توی هفت و هشت سالگی نمازش را کامل می خواند، اهل مسجد بود و زودتر از سن تکلیفش روزه هایش را می گرفت.
 +
مسئولیت پذیری رضا بر هیچکس پوشیده نبود. استقلال رضا، کار کردن رضا در دوران نوجوانی با وجود عدم نیاز مالی، همه و همه نشان از حس مردانگی او بود.
 +
رضا برخی از تعطیلات تابستان را پیش خودم کار می کرد و در برخی موارد در باغها برای میوه چینی کار می کرد. حتی در زمان دانشجویی اش که فکر کنم.
 +
ترم ششم بود در هنرستان ها مشغول تدریس بود و در زیرزمین خانه ی ما هم کلاس خصوصی دروس برق و الکترونیک برگزار می کرد! رضا اهل کارهای فرهنگی و مذهبی بود، اهل پایگاه و مسجد بود و مقید به دین.
 +
اما ماجرای عجیبی برای ما در سالهای قبل رخ داد. یادم هست رضا سال اول دبیرستان بود که به شدت مریض شد. یک روز نزدیک های ظهر بود که لرزش شدیدی همه وجود رضا را گرفت و بی هوش شد!
 +
هر طور بود او را به بیمارستان ا[[مام خمینی (ره)]] کرج رساندیم. حدود یک ماه و آزمایشات فراوان به ما گفتند که رضا فلج شده!
 +
البته این فلج شدن به گونه ای بود که از سر انگشتان پا آغاز شده و به سمت بالای بدنش در حرکت بود، به گونه ای که دکترها معتقد بودند باید صبر کنیم تا این بی حسی و فلجی از کمر گذشته و به قلب برسد و در نهایت مرگ رضا را شاهد باشیم!
 +
آن زمان این بیماری به گونه ای ناشناخته بود. هر کدام از بچه ها نذری می کردند تا رضا خوب شود. من هم با خودم فکر کردم، کسی مصیبت دیده تر از حضرت زینب علیه السلام در اهل بیت علیه السلام نیست، از خدا خواستم و به خانم زینب کبری علیه السلام متوسل شدم.
 +
رضا را نذر حضرت زینب علیه السلام کردم و خواستم که خوب شود. برای خودشان. مدت کوتاهی نگذشته بود که یک روز در کمال ناباوری و به یک باره دیدیم رضا دست روی دیوار گذاشته و آرام آرام راه می رود. معجزه شده بود. خانم حضرت زینب علیه السلام شفایش را داد، خدا را شکر رضا خوب شد. اما می دانستم این پسر امانتی است که به ما دادند. امانتی از طرف حضرت زینب علیه السلام رضا بسیار با استعداد بود، هم در علم دین را به خوبی در ذهن داشت، یک دایره المعارف بود. نمونه ی یک فرزند و عصای دست بود برای یک پدر.
 +
رضا نمونه ی بارز ولایتمدار بودن و سرباز ولایت بودن را معنی کرد، رضا عاشق حضرت آقا بود، و این جمله را چندین بار برایم خوانده بود که «اگر از سرهایمان کوه بسازند، هیچ گاه فرزندانمان در تاریخ نخواهند خواند که امام خامنه ای تنها ماند».
 +
رضا متخصص داروهای گیاهی بود، البته به صورت تجربی. خواص همه ی گیاهان را می شناخت. رضا کارشناسی ارشد برق- الکترونیک بود و کارشناسی ارشد اطلاعات امنیت را هم در همین سال گذشته اخذ کرد.
 +
به چند زبان زنده دنیا هم تسلط داشت. نه اینکه فرزند من است این را بگویم اما رضایم خیلی به اسلام خدمت کرد. شاید نشود در اینجا درباره اقدامات او حرف زد. ما رضا را بعد از شهادتش شناختیم. رضا هر چه از دستش برمی آمد انجام می داد.
 +
وقتی در [[سوریه]] بود به همسرش زنگ زدند که حکم تدریس رضا صادر شده و ایشان باید برای تدریس به دانشگاه امام حسین علیه السلام برود، اما او در خیل مدافعان سالار شهیدان قرار گرفت و در مکتب حسین تلمذ نمود.
 +
رضا بیشتر کارها و ماموریت هایش را به من گفت، یک جورایی بنده امین او بودم. ان شاء الله به وقتش همه آنها را خواهم گفت.
 +
مادر شهید نیز این گونه از فرزندش می گوید: رضا بعد از فارغ التحصیلی با مدرک لیسانس برق و الکترونیک، باز در زمینه های مختلفی مشغول به تحصیلی شد. بیشتر اوقات در حال مطالعه بود. به یاد دارم که زبان عربی را به خوبی صحبت می کرد، در سفر کربلا که رفته بودیم همه جا عربی صحبت می کرد. سال گذشته [[رحیم صفوی]] از دانشگاه امام حسین علیه السلام گرفتیم. آن روز محل تحصیل رضا را به ما نشان دادند.
 +
یکی از استادان رضا گفت: رضا یک دچچانشجو ممتاز و منظم بود. تنها زمانی که در ماموریت بود در کلاس حضور نداشت. از درس من نمره ی بیست گرفت. در سه سال آخر عمر دنیایی رضا متوجه شدیم ک بیشتر توی ماموریت های خارج از کشور فعالیت می کند. همین هم یک نگرانی در من ایجاد کرد. چه می شود کرد، مادر هستم و دلبسته ی بچه هایم. من که دل نگران بودم ولی چه کنم کارش این بود.
 +
آخرین دیدار حضوری ما روز دوازدهم تیر ماه سال پیش بود، آن روز رضا را برای آخرین بار دیدم و شب هم منزل برادرش با هم بودیم. خیلی از کارهای ما را سروسامان داد؛ مثلاً، برای دستگاه تست قند خون من باتری مناسب خرید و ... انگار می خواست بی دغدغه برود. البته سه روز قبل از شهادتش تماس گرفت و با من و پدرش صحبت کرد، همه اش می گفت: من حالم خوبه. خیلی با بغض با او صحبت کردم، به من گفت: مادر هر وقت دسترسی به تلفن داشته باشم باز زنگ می زنم.
 +
خلاصه دیدار بعد ما شد روز دوازدهم مرداد ماه که پیکر رضا را برایم آورند!
 +
پیکرش را دیدم، سالم بود. آرام خوابیده بود انگار.
 +
رضا روز بیست و چهارم ماه رمضان شهید شد، به گفته ی دوستانش، رضا ایام ماه رمضان را روزه می گرفت و گاهی هم در شرایط سخت و کمبود، افطار می کردند. روز شهادتش روز جمعه، روز قدس بود. رضا با توجه به اینکه شب قبلش در منطقه کارهای مربوط به خودش را انجام می داد تا سحر مشغول کار بود، بعد از سحر، خبر می دهند که دوستانش کمین خورده و تعدادی مجروح شده اند و مهدی عزیزی هم شهید شده، رضا برای کمک به همر رزمانش و همچنین برگرداندن شهید عزیزی به همراه فرمانده اش به منطقه می روند. در آنجا پس از درگیری رضا از ناحیه ی سینه و پهلو با سه گلوله ی قناسه زخمی و سپس شهید می شود. از اینکه خدا من را هم لایق دانست تا در صف مادران شهید باشم، شکر گزارش هستم. راضی ام به رضای خدا.
 +
بعدها به ما گفتند: رضا در آخرین ماموریتش در سوریه با یک تله ی انفجاری توانسته تعداد زیادی از داعشی ها را به هلاکت برساند. امسال ماه رمضان هم وقتی با دوستش دیدار داشتیم گفت رضا هر بار که می آمد سوریه خیلی از شاگردان سنی مذهب او، با تأسی از رفتار رضا شیعه می شدند. در این آخرین ماموریت هفت نفر از شاگردانش به تشیع گرویدند...
 +
یکی از نزدیکانش می گفت: زمستان سال 1391 دعوت می شدیم خانه ی یکی از اقوام که از قضا ماهواره هم داشتند.
 +
همین موضوع باعث شد تا رضا درباره ی اهداف شبکه های ماهواره ای برای صاحب خانه و بقیه صحبت کند. توضیحاتی درباره ی چگونگی تشکیل این شبکه ها، منابع مالیشون، اهدافشون و حامیانشون داد، توی این مهمونی تعدادی از افراد حاضر که رابطه دوری با ما داشتند صحبت های رضا را گوش کردند و چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا که فلانی، توی فلان جا مغز تو رو شستشو دادن، تو کله ی شما کردن که ماهواره فلان و فلان...
 +
بعد از مهمانی، من با رضا تند برخورد کردم که چرا شروع می کنی از این حرف ها می زنی که بخوان مسخره ات کنن؟ و کلی توپ و تشر!!
 +
اما رضا این جوری جواب داد: من وظیفه ام را انجام دادم، در قبال این خانواده توضیحات رو دادم، دیگه اون دنیا از من نمی پرسن که چرا دیدی و می دونستی اما چیزی نگفتی. من کار خودم و کردم، به وقتش این حرف ها جواب می ده. خیلی برام جالب بود، اون اصلاً به این فکر نمی کرد که دارن مسخره اش می کنن، فقط به فکر انجام وظیفه اشت بود.
 +
 +
منبع:سایت نویدشاهد
 +
 +
 +
  
 
لحظه شهادت
 
لحظه شهادت
سطر ۲۹: سطر ۶۴:
 
برای آخرین بار وقتی بالای سررضا رسیدم، دورش حسابی خلوت شده بود و چهره اش زیباتر. آرامش بیشتری را می شد توی صورتش دید. خم شدم. بهش گفتم «آقا رضا طول مدت رفاقت ما به این دنیا قد نداد. حالا که سر به زانوی عمه سادات داری به رسم همین رفاقت به یاد من هم باش.» به امید دیدار و شفاعتش در جوار اهل بیت صورتش را بوسیدم.»
 
برای آخرین بار وقتی بالای سررضا رسیدم، دورش حسابی خلوت شده بود و چهره اش زیباتر. آرامش بیشتری را می شد توی صورتش دید. خم شدم. بهش گفتم «آقا رضا طول مدت رفاقت ما به این دنیا قد نداد. حالا که سر به زانوی عمه سادات داری به رسم همین رفاقت به یاد من هم باش.» به امید دیدار و شفاعتش در جوار اهل بیت صورتش را بوسیدم.»
 
یونس سرش را بین دست هایش گرفت و گفت «همیشه برای این لحظه دلشوره داشتم. باید ما را ببخشید که دیر آمدیم. طول درمان من باعث شد دیر خدمت برسیم. دوستانی که این مدت برای ملاقات می آمدند می گفتند که خانواده اقا رضا خیلی منتظرند که از جزئیات شهادت رضا مطلع بشوند. خدا کنه حرف های ما که تمامش لحظه لحظه آخرین دیدارمون با رضا بود. تونسته باشه به دل شما آرامشی را هدیه کنه. هدیه کنه. رزق رضای خدا هستیم. خدا را شکر که سلامت هستید. به قول [[سردار سلیمانی]] اگر کسی شوق شهادت داره، فعلا آن را طلب نکنه. شهادت را در جنگ با اسرائیل از خدا بخواهید. شما باید برای جنگیدن با اسرائیل مقتدر و سلامت باشید. من همیشه برای تمام دوستان رضا و همه آنهایی که در این جبهه هستند، دعای سلامتی می کنم.
 
یونس سرش را بین دست هایش گرفت و گفت «همیشه برای این لحظه دلشوره داشتم. باید ما را ببخشید که دیر آمدیم. طول درمان من باعث شد دیر خدمت برسیم. دوستانی که این مدت برای ملاقات می آمدند می گفتند که خانواده اقا رضا خیلی منتظرند که از جزئیات شهادت رضا مطلع بشوند. خدا کنه حرف های ما که تمامش لحظه لحظه آخرین دیدارمون با رضا بود. تونسته باشه به دل شما آرامشی را هدیه کنه. هدیه کنه. رزق رضای خدا هستیم. خدا را شکر که سلامت هستید. به قول [[سردار سلیمانی]] اگر کسی شوق شهادت داره، فعلا آن را طلب نکنه. شهادت را در جنگ با اسرائیل از خدا بخواهید. شما باید برای جنگیدن با اسرائیل مقتدر و سلامت باشید. من همیشه برای تمام دوستان رضا و همه آنهایی که در این جبهه هستند، دعای سلامتی می کنم.
صدای ریختن چیزی باعث شد نگاه همه به سمت صدا برگردد. نخ تسبیح حاج خانم پاره شده بود. تمام دانه ها روی زمین بخش شدند. شنیده بودم که پاره شدن نخ تسبیح تعبیرش برآورده شدن حاجت است.
+
صدای ریختن چیزی باعث شد نگاه همه به سمت صدا برگردد. نخ تسبیح حاج خانم پاره شده بود. تمام دانه ها روی زمین بخش شدند. شنیده بودم که پاره شدن نخ تسبیح تعبیرش برآورده شدن حاجت است.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
 
+
==پانویس==
rId5
+
<references />
rId6
+
 
+
منبع:سایت نویدشاهد
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۲

شهید رضا کارگر برزی

تولد: 1 مرداد 1358ازدواج: 18 اردیبهشت 1383 شهادت: 11 مرداد 1392

زندگینامه

شهید رضا کارگر برزی

سراغ خانواده ی شهید رضا کارگر برزی اولین شهید مدافع حرم در استان البرز می رویم. شهیدی که شاخصه های فراوانی دارد. کارشناس ارشد برق و ... شهیدی که در 24 رمضان 1392 در کنار شهید مهدی عزیزی در دفاع از حرم عقیله ی بنی هاشم به شهادت رسید. پدرش این گونه روایت می کند: رضا فرزند ششم و پسر اول ما است. یعنی بعد از پنج سالگی نمازش را کامل آمد. رضا زودتر از سنش مرد شد. توی هفت و هشت سالگی نمازش را کامل می خواند، اهل مسجد بود و زودتر از سن تکلیفش روزه هایش را می گرفت. مسئولیت پذیری رضا بر هیچکس پوشیده نبود. استقلال رضا، کار کردن رضا در دوران نوجوانی با وجود عدم نیاز مالی، همه و همه نشان از حس مردانگی او بود. رضا برخی از تعطیلات تابستان را پیش خودم کار می کرد و در برخی موارد در باغها برای میوه چینی کار می کرد. حتی در زمان دانشجویی اش که فکر کنم. ترم ششم بود در هنرستان ها مشغول تدریس بود و در زیرزمین خانه ی ما هم کلاس خصوصی دروس برق و الکترونیک برگزار می کرد! رضا اهل کارهای فرهنگی و مذهبی بود، اهل پایگاه و مسجد بود و مقید به دین. اما ماجرای عجیبی برای ما در سالهای قبل رخ داد. یادم هست رضا سال اول دبیرستان بود که به شدت مریض شد. یک روز نزدیک های ظهر بود که لرزش شدیدی همه وجود رضا را گرفت و بی هوش شد! هر طور بود او را به بیمارستان امام خمینی (ره) کرج رساندیم. حدود یک ماه و آزمایشات فراوان به ما گفتند که رضا فلج شده! البته این فلج شدن به گونه ای بود که از سر انگشتان پا آغاز شده و به سمت بالای بدنش در حرکت بود، به گونه ای که دکترها معتقد بودند باید صبر کنیم تا این بی حسی و فلجی از کمر گذشته و به قلب برسد و در نهایت مرگ رضا را شاهد باشیم! آن زمان این بیماری به گونه ای ناشناخته بود. هر کدام از بچه ها نذری می کردند تا رضا خوب شود. من هم با خودم فکر کردم، کسی مصیبت دیده تر از حضرت زینب علیه السلام در اهل بیت علیه السلام نیست، از خدا خواستم و به خانم زینب کبری علیه السلام متوسل شدم. رضا را نذر حضرت زینب علیه السلام کردم و خواستم که خوب شود. برای خودشان. مدت کوتاهی نگذشته بود که یک روز در کمال ناباوری و به یک باره دیدیم رضا دست روی دیوار گذاشته و آرام آرام راه می رود. معجزه شده بود. خانم حضرت زینب علیه السلام شفایش را داد، خدا را شکر رضا خوب شد. اما می دانستم این پسر امانتی است که به ما دادند. امانتی از طرف حضرت زینب علیه السلام رضا بسیار با استعداد بود، هم در علم دین را به خوبی در ذهن داشت، یک دایره المعارف بود. نمونه ی یک فرزند و عصای دست بود برای یک پدر. رضا نمونه ی بارز ولایتمدار بودن و سرباز ولایت بودن را معنی کرد، رضا عاشق حضرت آقا بود، و این جمله را چندین بار برایم خوانده بود که «اگر از سرهایمان کوه بسازند، هیچ گاه فرزندانمان در تاریخ نخواهند خواند که امام خامنه ای تنها ماند». رضا متخصص داروهای گیاهی بود، البته به صورت تجربی. خواص همه ی گیاهان را می شناخت. رضا کارشناسی ارشد برق- الکترونیک بود و کارشناسی ارشد اطلاعات امنیت را هم در همین سال گذشته اخذ کرد. به چند زبان زنده دنیا هم تسلط داشت. نه اینکه فرزند من است این را بگویم اما رضایم خیلی به اسلام خدمت کرد. شاید نشود در اینجا درباره اقدامات او حرف زد. ما رضا را بعد از شهادتش شناختیم. رضا هر چه از دستش برمی آمد انجام می داد. وقتی در سوریه بود به همسرش زنگ زدند که حکم تدریس رضا صادر شده و ایشان باید برای تدریس به دانشگاه امام حسین علیه السلام برود، اما او در خیل مدافعان سالار شهیدان قرار گرفت و در مکتب حسین تلمذ نمود. رضا بیشتر کارها و ماموریت هایش را به من گفت، یک جورایی بنده امین او بودم. ان شاء الله به وقتش همه آنها را خواهم گفت. مادر شهید نیز این گونه از فرزندش می گوید: رضا بعد از فارغ التحصیلی با مدرک لیسانس برق و الکترونیک، باز در زمینه های مختلفی مشغول به تحصیلی شد. بیشتر اوقات در حال مطالعه بود. به یاد دارم که زبان عربی را به خوبی صحبت می کرد، در سفر کربلا که رفته بودیم همه جا عربی صحبت می کرد. سال گذشته رحیم صفوی از دانشگاه امام حسین علیه السلام گرفتیم. آن روز محل تحصیل رضا را به ما نشان دادند. یکی از استادان رضا گفت: رضا یک دچچانشجو ممتاز و منظم بود. تنها زمانی که در ماموریت بود در کلاس حضور نداشت. از درس من نمره ی بیست گرفت. در سه سال آخر عمر دنیایی رضا متوجه شدیم ک بیشتر توی ماموریت های خارج از کشور فعالیت می کند. همین هم یک نگرانی در من ایجاد کرد. چه می شود کرد، مادر هستم و دلبسته ی بچه هایم. من که دل نگران بودم ولی چه کنم کارش این بود. آخرین دیدار حضوری ما روز دوازدهم تیر ماه سال پیش بود، آن روز رضا را برای آخرین بار دیدم و شب هم منزل برادرش با هم بودیم. خیلی از کارهای ما را سروسامان داد؛ مثلاً، برای دستگاه تست قند خون من باتری مناسب خرید و ... انگار می خواست بی دغدغه برود. البته سه روز قبل از شهادتش تماس گرفت و با من و پدرش صحبت کرد، همه اش می گفت: من حالم خوبه. خیلی با بغض با او صحبت کردم، به من گفت: مادر هر وقت دسترسی به تلفن داشته باشم باز زنگ می زنم. خلاصه دیدار بعد ما شد روز دوازدهم مرداد ماه که پیکر رضا را برایم آورند! پیکرش را دیدم، سالم بود. آرام خوابیده بود انگار. رضا روز بیست و چهارم ماه رمضان شهید شد، به گفته ی دوستانش، رضا ایام ماه رمضان را روزه می گرفت و گاهی هم در شرایط سخت و کمبود، افطار می کردند. روز شهادتش روز جمعه، روز قدس بود. رضا با توجه به اینکه شب قبلش در منطقه کارهای مربوط به خودش را انجام می داد تا سحر مشغول کار بود، بعد از سحر، خبر می دهند که دوستانش کمین خورده و تعدادی مجروح شده اند و مهدی عزیزی هم شهید شده، رضا برای کمک به همر رزمانش و همچنین برگرداندن شهید عزیزی به همراه فرمانده اش به منطقه می روند. در آنجا پس از درگیری رضا از ناحیه ی سینه و پهلو با سه گلوله ی قناسه زخمی و سپس شهید می شود. از اینکه خدا من را هم لایق دانست تا در صف مادران شهید باشم، شکر گزارش هستم. راضی ام به رضای خدا. بعدها به ما گفتند: رضا در آخرین ماموریتش در سوریه با یک تله ی انفجاری توانسته تعداد زیادی از داعشی ها را به هلاکت برساند. امسال ماه رمضان هم وقتی با دوستش دیدار داشتیم گفت رضا هر بار که می آمد سوریه خیلی از شاگردان سنی مذهب او، با تأسی از رفتار رضا شیعه می شدند. در این آخرین ماموریت هفت نفر از شاگردانش به تشیع گرویدند... یکی از نزدیکانش می گفت: زمستان سال 1391 دعوت می شدیم خانه ی یکی از اقوام که از قضا ماهواره هم داشتند. همین موضوع باعث شد تا رضا درباره ی اهداف شبکه های ماهواره ای برای صاحب خانه و بقیه صحبت کند. توضیحاتی درباره ی چگونگی تشکیل این شبکه ها، منابع مالیشون، اهدافشون و حامیانشون داد، توی این مهمونی تعدادی از افراد حاضر که رابطه دوری با ما داشتند صحبت های رضا را گوش کردند و چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا که فلانی، توی فلان جا مغز تو رو شستشو دادن، تو کله ی شما کردن که ماهواره فلان و فلان... بعد از مهمانی، من با رضا تند برخورد کردم که چرا شروع می کنی از این حرف ها می زنی که بخوان مسخره ات کنن؟ و کلی توپ و تشر!! اما رضا این جوری جواب داد: من وظیفه ام را انجام دادم، در قبال این خانواده توضیحات رو دادم، دیگه اون دنیا از من نمی پرسن که چرا دیدی و می دونستی اما چیزی نگفتی. من کار خودم و کردم، به وقتش این حرف ها جواب می ده. خیلی برام جالب بود، اون اصلاً به این فکر نمی کرد که دارن مسخره اش می کنن، فقط به فکر انجام وظیفه اشت بود.

منبع:سایت نویدشاهد



لحظه شهادت ما عملیات را خوب پیش برده بودیم. مهدی عزیزی و بچه هایش در حال تثبیت خط بودند که متوجه شدیم به طور همزمان از چند خانه ای که بچه ها آن ها رو کرده بودند، مثل مور و ملخ نیروی دشمن بیرون می ریزه. آنها اول دور مهدی را بسته بودند با این نیت که اسیرش کنند؛ اما شجاعت مهدی تمام حساب و کتاب های آن ها را به هم زده بود. مهدی تا مرز شهادت مقاومت کرد. ما با استفاده از اطلاعاتی که مهدی و یونس به ما دادند، فهمیدیم باید کجا وارد عمل بشیم. درخواست نیروی پشتیبانی کردیم. رضا با تعدادی از نیروهای بومی، خودش را به ما رساند. دو گروه شدیم، یک دسته از بچه ها برای عقب آوردن مهدی عزیزی و بچه هاش رفتند؛ یک گروه هم که من، فرمانده عملیات، رضا و چند نفر دیگه بودیم با دور زدن یک مزرعه خودمون را به یونس رسوندیم. راه ورود ما در پشت ساختمان بود. وقتی وارد شدیم من، رضا و یکی دیگه از بچه ها آمدیم توی حیاط که یونس را عقب بکشیم. با حمایت آتیش بچه ها تونستیم یونس را بیاریم داخل ساختمان. پشت سر را که نگاه می کردیم ردی از خون یونس روی زمین کشیده می شد. تا رسیدیم داخل ساختمان، رضا کمربندش را باز کرد و بالاتر از محل خونریزی یونس، محکم بست. توی همون وضعیت داشت به یونس دلداری می داد که یونس از حال رفت. رضا به گریه و التماس از یونس می خواست که به هوش بیاد و کمی مقاومت کنه. واقعا شرایط سختی بود. درخواست آمبولانس کردیم؛ اما توی اون شرایط فقط یک ماشین حمل تجهیزات اعلام کرد که توی نزدیک ترین فاصله با ما هستش. قرار شد ماشین به سمت ما بیاد. یونس را انداختیم روی دری که برای ورود از جا در آورده بودیم. با کمک دو تا از بچه ها فرستادیمش سمت ماشین. رضا به کمک ما آمد. حدودا چهل دقیقه ای تونستیم جلوی مسلحین مقاومت کنیم. کم کم ما از ساختمان بیرون کشیدیم که بتونیم به سمت محل امن خودمون بریم. من با رضا خیلی فاصله نداشتم. یک لحظه دیدم رضا خورد زمین. متوجه شدم که رضا رو با قناصه زدند. خودم را رساندم به رضا، گفتم «رضاجان چی شده؟» رضا دستش رو روی پهلوی خودش گذاشته بود. گفت «چیزی نیست» دست رضا را بلند کردم. دیدم پیراهنش خونی شده. داودی دست روی پهلوی خودش گذاشت و گفت: گلوله به پهلوی سمت چپ پایین تر از قفسه سینه خورده بود. سریع پشت بی سیم درخواست آمبولانس کردم. جواب دادند «آمبولانس تو مسیر فرودگاه و شهر به سمت شما در حال حرکته.» از رضا پرسیدم: «می توی روی پا بایستی؟» رضا با یک لبخند بیحال گفت : می تونم الان بدوم. اسلحه خودم را از شانه آویزان کردم و سلاح رضا را دور گردنم انداختم. کمکش کردم تا از روی زمین بلند شد. رفتم زیربغلش و دست راست رضا را از پشت گردنم رد کردم. با دست دیگه خودم سعی کردم تکیه گاهی برایش بشم.

فرمانده ما آقا سید جلو آمد و گفت: «آمبولانس خیلی نزدیک شده.» سمت چپ رضا را گرفت. با کمک هم تونستیم تا لب جاده بیایم. آمبولانس که رسید من و رضا سوار شدیم. آقا سید همین طور که در آمبولانس را می بست به من گفت «حتما خبر سلامتی بچه ها را به من بده. آمبولانس با سرعت راه افتاد. صدای تیراندازی کمتر می شد؛ اما قطع نمی شد. یک دفعه آمبولانس متوقف شد. صدای چند نفر می آمد. به زبان عربی در مورد مجروحی حرف می زدند که درمانگاه فرستاده برای بیمارستان. رضا پاش رو دراز کرد. یونس را کشید سمت خودش. به من گفت «پاهاش را نگهدار. نباید جدا بشه» بغض کردم. رضا تو اون حال به فکر بقیه بود. از بی حال شدنش می فهمیدم که خونریزی داره. مونده بودم چطور درد را تحمل می کنه. ماشین به خاطر شلوغی مسیر، خیلی ترمز می زد. گاهی هم با سرعت می رفت. فکر می کنم نزدیک دو ساعتی شد تا رسیدیم داخل محوطه بیمارستان. سریع چند نفری برای حمل مجروح ها به کمک ما آمدند. یکی، دو نفر هم از نیروهای حفاظتی بیمارستان آمدند که امار بچه های ایرانی رو بهشون دادیم. به خاطر بحث مستشاری بودن نیروهای ایرانی، تعداد مجروح و شهدای ما خیلی کم بود؛ به همین دلیل، نیروهای حفاظتی به همراه پزشک ایرانی که تسلط کامل به زبان داشتند. داخل بیمارستان ها و مراکز درمانی مستقر می شدند. وظیفه این نیروها ثبت دقیق آمار مجروحان و شهدا، حفاظت از جان بچه های ایرانی در برابر دشمن احتمالی که امکان ورود به بیمارستان را داشت، بررسی و کنترل روال درمان و بستری مجروحان و تحویل گرفتن پیکر مطهر شهدا بود. چند مجروح جدیدی که آورده بودند آن قدر بی تابی می کردند که پزشک سریع برای رضا عکسبرداری نوشت و برای معاینه انها رفت. محسن سرش را پایین انداخت و گفت «شاید اگر من جای رضا بودم، مثل بقیه داد و هوار می کردم؛ اما رضا سعی می کرد تحمل کنه.» مادرش با هر کلمه ای که محسن می گفت دانه های ذکر را با فشار و مکث از روی نخ تسبیح رد می کرد؛ اما سرش را بالا نمی آورد. همسر رضا رفته بود گوشه ای روی زمین نشسته بود. سعی می کرد صدای گریه اش را کنترل کند. با گوشه چادرش شروع کرد به پاک کردن قاب عکس رضا که تمام مدت محکم توی بغل گرفته بود. محسن دستمالی را از جعبه بیرون کشید. عرق صورتش را پاک کرد و گفت «فکر می کنم کافیه. بیشتر از این دلم نمی خواد شما را ناراحت کنم.» مادر رضا قرض و محکم گفت «من به لطف و کلام اهل بیت ایمان دارم. مطمئنم رضای من دردی را متوجه نشده. پسرم برامون بگو. حالا که تا آخرین لحظه کنارش بودی، برامون حرف بزن. چشم های پدر رضا بعد از رفتن پسرش همیشه بارونی بوده. این حق را دارم که ازت خواهش کنم این قصه را خودت به آخر برسونی؟» محسن گفت «حاج خانم شما و خانواده رضا امر کنید. من اطاعت می کنم.» بعد هم ادامه داد «یکی، دو تا پرستار با وسایل مخصوص شست و شوی زخم آمدند بالای سر رضا. با تمام شدن کارشون به من گفتند که باید مجروح را برای عکسبرداری آماده کنیم. تمام این مدت همراهش بودم. با هم به طبقه بالا رفتیم. بعد از گرفتن عکس و آماده شدن جواب، سریع برگه جواب و عکس را به پزشک نشان دادم. گفت «کبد و طال به شدت آسیب دیده. خونریزی داخلی به مراتب بیشتر از خونریزی خارجی بوده.» پرده پشت شیشه که کشیده شد توان از زانوهای من رفت. دستم را به دیوار گرفتم و نشستم روی زمین. دیگه همه چیز گنگ و مبهم در حال عبور بودند. حس می کردم وسط یک معبر پر از مین قرار گرفتم که هر لحظه بک انفجار اتفاق می افته. برای آخرین بار وقتی بالای سررضا رسیدم، دورش حسابی خلوت شده بود و چهره اش زیباتر. آرامش بیشتری را می شد توی صورتش دید. خم شدم. بهش گفتم «آقا رضا طول مدت رفاقت ما به این دنیا قد نداد. حالا که سر به زانوی عمه سادات داری به رسم همین رفاقت به یاد من هم باش.» به امید دیدار و شفاعتش در جوار اهل بیت صورتش را بوسیدم.» یونس سرش را بین دست هایش گرفت و گفت «همیشه برای این لحظه دلشوره داشتم. باید ما را ببخشید که دیر آمدیم. طول درمان من باعث شد دیر خدمت برسیم. دوستانی که این مدت برای ملاقات می آمدند می گفتند که خانواده اقا رضا خیلی منتظرند که از جزئیات شهادت رضا مطلع بشوند. خدا کنه حرف های ما که تمامش لحظه لحظه آخرین دیدارمون با رضا بود. تونسته باشه به دل شما آرامشی را هدیه کنه. هدیه کنه. رزق رضای خدا هستیم. خدا را شکر که سلامت هستید. به قول سردار سلیمانی اگر کسی شوق شهادت داره، فعلا آن را طلب نکنه. شهادت را در جنگ با اسرائیل از خدا بخواهید. شما باید برای جنگیدن با اسرائیل مقتدر و سلامت باشید. من همیشه برای تمام دوستان رضا و همه آنهایی که در این جبهه هستند، دعای سلامتی می کنم. صدای ریختن چیزی باعث شد نگاه همه به سمت صدا برگردد. نخ تسبیح حاج خانم پاره شده بود. تمام دانه ها روی زمین بخش شدند. شنیده بودم که پاره شدن نخ تسبیح تعبیرش برآورده شدن حاجت است.[۱]

پانویس

  1. سایت نوید شاهد
آخرین تغییر ‏۸ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۴۲