شهید محمد گرامی: تفاوت بین نسخهها
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| + | |نام فرد = محمد گرامی | ||
| + | |تصویر =photo_2020-01-19_13-17-51.jpg | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = | ||
| + | |شهادت = | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر: | ||
| + | }} | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
==زندگینامه== | ==زندگینامه== | ||
| − | مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( [[شهید محمد گرامی]]) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند . بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت .<ref>همسفر شقایق، صفحه:264 موضوع : خانواده ، والدین | + | مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( [[شهید محمد گرامی]]) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند. بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت. <ref>همسفر شقایق، صفحه:264</ref> |
| + | |||
| + | موضوع : خانواده ، والدین<ref> نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref> | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | *غیبت | + | * غیبت |
| − | مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده ی آماده س . توی یکی از همین مهمونیها، منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن در مورد یکی از آشناها. | + | مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده ی آماده س. توی یکی از همین مهمونیها، منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن در مورد یکی از آشناها. |
وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت: «می دونی غیبت کردی! حالا باید بریم درِ خونه شون تا بگی پشتِ سرش چی گفتی». | وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت: «می دونی غیبت کردی! حالا باید بریم درِ خونه شون تا بگی پشتِ سرش چی گفتی». | ||
گفتم: « اینطوری که پاک آبروم می ره». | گفتم: « اینطوری که پاک آبروم می ره». | ||
| سطر ۱۲: | سطر ۴۶: | ||
== گالری تصاویر == | == گالری تصاویر == | ||
| − | |||
<gallery> | <gallery> | ||
photo_2020-01-19_13-17-51.jpg | photo_2020-01-19_13-17-51.jpg | ||
</gallery> | </gallery> | ||
| − | |||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
== ردهها == | == ردهها == | ||
| − | {{ترتیبپیشفرض:محمد_گرامی}} | + | {{ترتیبپیشفرض: محمد_گرامی}} |
[[رده: شهدای دفاع مقدس]] | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۳
| محمد گرامی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر: |
زندگینامه
مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( شهید محمد گرامی) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند. بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت. [۱]
موضوع : خانواده ، والدین[۲]
خاطرات
- غیبت
مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده ی آماده س. توی یکی از همین مهمونیها، منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن در مورد یکی از آشناها. وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت: «می دونی غیبت کردی! حالا باید بریم درِ خونه شون تا بگی پشتِ سرش چی گفتی». گفتم: « اینطوری که پاک آبروم می ره». با خنده گفت: «تو که از بنده ی خدا این قدر می ترسی، چرا از خودِ خدا نمی ترسی؟!» همین یه جمله برام کافی بود تا دیگه نه غیبت کننده باشم و نه شنونده ی غیبت.[۳]
گالری تصاویر
پانویس
- ↑ همسفر شقایق، صفحه:264
- ↑ نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
- ↑ فلش کارت فرار از گناه _مرکز فرهنگی مطاف عشق