شهید سید محمدرضا علوی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Shahid taefi (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳۲: | سطر ۳۲: | ||
| − | خاطرات: | + | ==خاطرات:== |
| − | - همسر شهید: برای آخرین بار که می رفت به او گفتم: آسید رضا؛ تو دوبار برای دفاع از حرم عمه ات زینب علیه السلام رفتی این بار رو پیش ما بمان. دخترها خیلی به تو وابسته اند. | + | ===- همسر شهید:=== |
| + | |||
| + | برای آخرین بار که می رفت به او گفتم: آسید رضا؛ تو دوبار برای دفاع از حرم عمه ات زینب علیه السلام رفتی این بار رو پیش ما بمان. دخترها خیلی به تو وابسته اند. | ||
او گفت: خانم؛ حرم عمه جان ما در خطر است! تو راضی می شوی من باشم و جسارتی به حرم عمه مان بشود؟ | او گفت: خانم؛ حرم عمه جان ما در خطر است! تو راضی می شوی من باشم و جسارتی به حرم عمه مان بشود؟ | ||
| سطر ۴۰: | سطر ۴۲: | ||
این را که گفت دهانم بسته شد و گفتم برو خدا نگهدارت باشد... | این را که گفت دهانم بسته شد و گفتم برو خدا نگهدارت باشد... | ||
| − | دومین باری که برای سوریه رفت باردار بودم. برای به دنیا آمدن دخترمان مرخصی گرفت و آمد. وقتی بچه به دنیا آمد به عشق خانم رقیه نامش را رقیه گذاشت. رقیه سادات پانزده روزه بود که ساکش رو برداشت و رفت و امروز که پیکر پدرش به خاک رفت، سه ماهه است. | + | دومین باری که برای سوریه رفت باردار بودم. برای به دنیا آمدن دخترمان مرخصی گرفت و آمد. وقتی بچه به دنیا آمد به عشق خانم رقیه نامش را رقیه گذاشت. رقیه سادات پانزده روزه بود که ساکش رو برداشت و رفت و امروز که پیکر پدرش به خاک رفت، سه ماهه است.<ref>سایت نویدشاهد</ref> |
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۷
| سید محمدرضا علوی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1353/05/06 |
| شهادت | 1393/12/01 |
شهید سید محمدرضا علوی
خاطرات:
- همسر شهید:
برای آخرین بار که می رفت به او گفتم: آسید رضا؛ تو دوبار برای دفاع از حرم عمه ات زینب علیه السلام رفتی این بار رو پیش ما بمان. دخترها خیلی به تو وابسته اند.
او گفت: خانم؛ حرم عمه جان ما در خطر است! تو راضی می شوی من باشم و جسارتی به حرم عمه مان بشود؟
این را که گفت دهانم بسته شد و گفتم برو خدا نگهدارت باشد...
دومین باری که برای سوریه رفت باردار بودم. برای به دنیا آمدن دخترمان مرخصی گرفت و آمد. وقتی بچه به دنیا آمد به عشق خانم رقیه نامش را رقیه گذاشت. رقیه سادات پانزده روزه بود که ساکش رو برداشت و رفت و امروز که پیکر پدرش به خاک رفت، سه ماهه است.[۱]
پانویس
- ↑ سایت نویدشاهد