Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | + | |نام فرد = حبیب الله دربری پور | |
| − | + | |تصویر = 5904226.jpg | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | محل | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی |
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[زادروزهای 15 خرداد|1339]] ، [[کرمان]] ، [[ماهان]] | ||
| + | |شهادت = [[الگو:شهدای 01 دی|1359/10/01]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = کرمان ، ماهان | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = | ||
| + | |جنگها = | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = | ||
| + | }} | ||
==زندگی نامه== | ==زندگی نامه== | ||
| سطر ۱۱: | سطر ۳۵: | ||
پدر شهید می گوید: نور چشمم حبیب الله دربری پور از سن 14 سالگی مرتب نماز می خواند و روزه می گرفت هر چه من می گفتم پدر تو هنوز بچه هستی، روزه تو را ناراحت می کند می گفت پدر تو هنوز خدا را نشناختی هر کجا که دعای ندبه و کمیل بود می رفت و هر صبح قرائت قرآن می نمود و من و مادرش را دعوت می کرد که پیش او بنشینیم گاهی برای ما آیات عذاب را ترجمه می کرد مثلا می گفت: پدر در قیامت گناهکاران را با زنجیرهای کلفت می بندند و به طرف جهنم می برند من می گفتم: بابا تو دیوانه شدی. مدتی نصف شب برای نماز شب بلند می شد اگر چیزی داشت به فقرا می داد زمانی که ا مام تشریف آورد به نظر من از آن تاریخ دیگر دیوانه شد خیلی کم او را می دیدیم و هر وقت که بعد از چند روز به خانه می آمد می گفتم کجا بودی: به من می گفت پدر بگذار من به کار خود مشغول باشم تا اینکه یک روز به من گفت: پدر من می خواهم بروم سربازی و بعد بروم به جبهه و در ر اه خدا جهاد کنم. من گفتم مدرسه را چه می کنی گفت : اگر زنده ماندم برمی گردم و به مدرسه می روم چنانچه بر نگشتم برای من گریه نکنید چر اکه هیچ کس باقی نمی ماند مگر خداوند . | پدر شهید می گوید: نور چشمم حبیب الله دربری پور از سن 14 سالگی مرتب نماز می خواند و روزه می گرفت هر چه من می گفتم پدر تو هنوز بچه هستی، روزه تو را ناراحت می کند می گفت پدر تو هنوز خدا را نشناختی هر کجا که دعای ندبه و کمیل بود می رفت و هر صبح قرائت قرآن می نمود و من و مادرش را دعوت می کرد که پیش او بنشینیم گاهی برای ما آیات عذاب را ترجمه می کرد مثلا می گفت: پدر در قیامت گناهکاران را با زنجیرهای کلفت می بندند و به طرف جهنم می برند من می گفتم: بابا تو دیوانه شدی. مدتی نصف شب برای نماز شب بلند می شد اگر چیزی داشت به فقرا می داد زمانی که ا مام تشریف آورد به نظر من از آن تاریخ دیگر دیوانه شد خیلی کم او را می دیدیم و هر وقت که بعد از چند روز به خانه می آمد می گفتم کجا بودی: به من می گفت پدر بگذار من به کار خود مشغول باشم تا اینکه یک روز به من گفت: پدر من می خواهم بروم سربازی و بعد بروم به جبهه و در ر اه خدا جهاد کنم. من گفتم مدرسه را چه می کنی گفت : اگر زنده ماندم برمی گردم و به مدرسه می روم چنانچه بر نگشتم برای من گریه نکنید چر اکه هیچ کس باقی نمی ماند مگر خداوند . | ||
روحش شاد.<ref>[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10617پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]</ref> | روحش شاد.<ref>[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10617پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]</ref> | ||
| − | + | ==نگارخانه تصاویر== | |
| + | [[File:5904226.jpg]] | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۵
| حبیب الله دربری پور | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1339 ، کرمان ، ماهان |
| شهادت | 1359/10/01 |
| محل دفن | کرمان ، ماهان |
زندگی نامه
خلاصه ای از زندگینامه:
پدر شهید می گوید: نور چشمم حبیب الله دربری پور از سن 14 سالگی مرتب نماز می خواند و روزه می گرفت هر چه من می گفتم پدر تو هنوز بچه هستی، روزه تو را ناراحت می کند می گفت پدر تو هنوز خدا را نشناختی هر کجا که دعای ندبه و کمیل بود می رفت و هر صبح قرائت قرآن می نمود و من و مادرش را دعوت می کرد که پیش او بنشینیم گاهی برای ما آیات عذاب را ترجمه می کرد مثلا می گفت: پدر در قیامت گناهکاران را با زنجیرهای کلفت می بندند و به طرف جهنم می برند من می گفتم: بابا تو دیوانه شدی. مدتی نصف شب برای نماز شب بلند می شد اگر چیزی داشت به فقرا می داد زمانی که ا مام تشریف آورد به نظر من از آن تاریخ دیگر دیوانه شد خیلی کم او را می دیدیم و هر وقت که بعد از چند روز به خانه می آمد می گفتم کجا بودی: به من می گفت پدر بگذار من به کار خود مشغول باشم تا اینکه یک روز به من گفت: پدر من می خواهم بروم سربازی و بعد بروم به جبهه و در ر اه خدا جهاد کنم. من گفتم مدرسه را چه می کنی گفت : اگر زنده ماندم برمی گردم و به مدرسه می روم چنانچه بر نگشتم برای من گریه نکنید چر اکه هیچ کس باقی نمی ماند مگر خداوند . روحش شاد.[۱]
