شهید علی اصغر خسرو جردی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Khayyamian (بحث | مشارکتها) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۹: | سطر ۱۹: | ||
مسئولیت:رزمنده | مسئولیت:رزمنده | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | علی اصغر زمانی که سه ساله بود از روی تخت خواب به زمین افتاد و همه فکر می کردیم که پایش در رفته است ، لذا او را نزد تعدادی شکسته بند بردیم ولی فایده ای نداشت . ما فکر می کردیم که دیگر پای او خوب نشود ولی وقتی او را به مشهد بردیم به لطف خدا و تو جهات امام رضا (ع) ایشان گفت : احساس هیچ دردی نمی کند . وقتی او را نزد دکتر بردیم گفت : در ناحیه پا هیچ ناراحتی ندارد . زمانی که به اسفراین برگشتند و من وارد خانه شدم خودش را به بغل من انداخت و گفت: " ببین خواهر من خوب شده ام و می توانم راه بروم." | + | علی اصغر زمانی که سه ساله بود از روی تخت خواب به زمین افتاد و همه فکر می کردیم که پایش در رفته است ، لذا او را نزد تعدادی شکسته بند بردیم ولی فایده ای نداشت . ما فکر می کردیم که دیگر پای او خوب نشود ولی وقتی او را به مشهد بردیم به لطف خدا و تو جهات امام رضا (ع) ایشان گفت : احساس هیچ دردی نمی کند . وقتی او را نزد دکتر بردیم گفت : در ناحیه پا هیچ ناراحتی ندارد . زمانی که به اسفراین برگشتند و من وارد خانه شدم خودش را به بغل من انداخت و گفت: " ببین خواهر من خوب شده ام و می توانم راه بروم."<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8102 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۱
کد شهید:6513371
نام:علیاصغر
نام خانوادگی:خسروجردی
نام پدر:محمد
محل تولد:اسفراین
تحصیلات:نامشخص
شغل:محصل
گروه مربوط:گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت:سایر شهدا
مسئولیت:رزمنده
خاطرات
علی اصغر زمانی که سه ساله بود از روی تخت خواب به زمین افتاد و همه فکر می کردیم که پایش در رفته است ، لذا او را نزد تعدادی شکسته بند بردیم ولی فایده ای نداشت . ما فکر می کردیم که دیگر پای او خوب نشود ولی وقتی او را به مشهد بردیم به لطف خدا و تو جهات امام رضا (ع) ایشان گفت : احساس هیچ دردی نمی کند . وقتی او را نزد دکتر بردیم گفت : در ناحیه پا هیچ ناراحتی ندارد . زمانی که به اسفراین برگشتند و من وارد خانه شدم خودش را به بغل من انداخت و گفت: " ببین خواهر من خوب شده ام و می توانم راه بروم."[۱]