Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
*برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت. | *برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت. | ||
*دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت. | *دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت. | ||
| − | *به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد. | + | *به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۲
کد شهید: 6209073 تاریخ تولد : نام : محمدکاظم محل تولد : قوچان نام خانوادگی : خموش تاریخ شهادت : 1362/12/10 تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : محصل یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : روستا
خاطرات
- یک شب خواب بودم، نیمه های شب صدایی به گوشم رسید و بلند شدم و دیدم که محمد کاظم بیرون از اتاق نشسته است به او گفتم: چرا نمی خوابی؟ گفت: بیرون رفته بودم الآن می خوابم. گفتم: چه چیزی در زیر تشک گذاشتی؟ کمی هراسان شد و گفت: چیزی نیست چیزی نیست بابا رفتم و زیر تشکش را نگاه کردم و دیدم عکس شهید مسیح آبادی و شهید دهنوی است. محمد کاظم عکس ها را نگاه می کرد و با خود گریه می کرد و این نشانه ای از علاقه زیاد او به شهادت بود.
- برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.
- دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.
- به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.[۱]