شهید علیرضا دادخواه کلاته: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 6004928 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : دادخواه‌...» ایجاد کرد)
 
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۹: سطر ۹:
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
 
گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر
 
گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر
خاطرات:
+
==خاطرات==
 
در یکی از اعزامهایش در جبهه ایشان به اسارت نیروهای صدامی در می آید و مدت سه روز در اسارت بسر می برد که با زیرکی خاصی موفق به پاره نمودن طنابها می نماید و در حالی که 2 اسیر دیگر را نیز آزا د نموده ، از دست آنان فرار می کند که در حین فرار گلوله ای به سمتش شلیک می کنند که از ناحیه دست جراحت بر می دارد .
 
در یکی از اعزامهایش در جبهه ایشان به اسارت نیروهای صدامی در می آید و مدت سه روز در اسارت بسر می برد که با زیرکی خاصی موفق به پاره نمودن طنابها می نماید و در حالی که 2 اسیر دیگر را نیز آزا د نموده ، از دست آنان فرار می کند که در حین فرار گلوله ای به سمتش شلیک می کنند که از ناحیه دست جراحت بر می دارد .
 
هنگامی که ایشان می خواهد به جبهه برود ، خانواده به او می گوید باید برای تو گوسفندی قربانی نمائیم و تو را عقیقه کنیم تا از آسیب حفظ بمانی ولی شهید در پاسخ می گوید من جانم بی ارزش است و احتیاج به قربانی ندارم و باید خود را برای امامم قربانی نمایم .
 
هنگامی که ایشان می خواهد به جبهه برود ، خانواده به او می گوید باید برای تو گوسفندی قربانی نمائیم و تو را عقیقه کنیم تا از آسیب حفظ بمانی ولی شهید در پاسخ می گوید من جانم بی ارزش است و احتیاج به قربانی ندارم و باید خود را برای امامم قربانی نمایم .
یادم هست چند سالی از شهادت همسرم علیرضا دادخواه می گذشت یک شب در خواب دیدم که ایشان با چهره ای نورانی و سیمایی درخشان وارد خانه شد و سلام کرد من به پیش او رفتم و بعد از احوالپرسی از اوپرسیدم. کجا بودی؟ گفت: همین نزدیک شما. گفتم: پس چرا من شما را نمی دیدم. گفت: خداوند به ما اجازه نداده بود و حال که آمده ام ازپیش خدا آمده ام و ایشان فرموده اند که بروید و از خانه هایتان سر بزنید. من که خیلی خوشحال بودم به او گفتم بنشین تا برایت غذا بیاورم. گفت: نه مأموریت من تمام شده و حالا باید بروم. از خانه خارج شد و من از خواب بیدار شدم.
+
یادم هست چند سالی از شهادت همسرم علیرضا دادخواه می گذشت یک شب در خواب دیدم که ایشان با چهره ای نورانی و سیمایی درخشان وارد خانه شد و سلام کرد من به پیش او رفتم و بعد از احوالپرسی از اوپرسیدم. کجا بودی؟ گفت: همین نزدیک شما. گفتم: پس چرا من شما را نمی دیدم. گفت: خداوند به ما اجازه نداده بود و حال که آمده ام ازپیش خدا آمده ام و ایشان فرموده اند که بروید و از خانه هایتان سر بزنید. من که خیلی خوشحال بودم به او گفتم بنشین تا برایت غذا بیاورم. گفت: نه مأموریت من تمام شده و حالا باید بروم. از خانه خارج شد و من از خواب بیدار شدم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8484 سایت یاران رضا] </ref>
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8484
+
 
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۳

کد شهید: 6004928 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : دادخواه‌کلاته‌ تاریخ شهادت : 1360/01/26 نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت : شوش

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : سپاه پاسداران گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر

خاطرات

در یکی از اعزامهایش در جبهه ایشان به اسارت نیروهای صدامی در می آید و مدت سه روز در اسارت بسر می برد که با زیرکی خاصی موفق به پاره نمودن طنابها می نماید و در حالی که 2 اسیر دیگر را نیز آزا د نموده ، از دست آنان فرار می کند که در حین فرار گلوله ای به سمتش شلیک می کنند که از ناحیه دست جراحت بر می دارد . هنگامی که ایشان می خواهد به جبهه برود ، خانواده به او می گوید باید برای تو گوسفندی قربانی نمائیم و تو را عقیقه کنیم تا از آسیب حفظ بمانی ولی شهید در پاسخ می گوید من جانم بی ارزش است و احتیاج به قربانی ندارم و باید خود را برای امامم قربانی نمایم . یادم هست چند سالی از شهادت همسرم علیرضا دادخواه می گذشت یک شب در خواب دیدم که ایشان با چهره ای نورانی و سیمایی درخشان وارد خانه شد و سلام کرد من به پیش او رفتم و بعد از احوالپرسی از اوپرسیدم. کجا بودی؟ گفت: همین نزدیک شما. گفتم: پس چرا من شما را نمی دیدم. گفت: خداوند به ما اجازه نداده بود و حال که آمده ام ازپیش خدا آمده ام و ایشان فرموده اند که بروید و از خانه هایتان سر بزنید. من که خیلی خوشحال بودم به او گفتم بنشین تا برایت غذا بیاورم. گفت: نه مأموریت من تمام شده و حالا باید بروم. از خانه خارج شد و من از خواب بیدار شدم.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا 
آخرین تغییر ‏۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۱۳:۲۳