Ghanbari98 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6209711 تاریخ تولد : نام : علیاکبر محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : دست...» ایجاد کرد) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید | زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید | ||
| − | اول انقلاب که علی اکبر در بسیج ثبت نام کرده بود سه گروه هستند یک عده دارند با هم مبا حثه می کنند که جنگ نکنند یک گروه هم دور یکدیگر نشسته ودارند قرآن می خوانند. علی اکبر هم در میان آنها بود وگروه آخر هم اسیر بودند .از خواب بیدار شدم و گفتم لا اله الا الله علی اکبر چون قرآن می خواند شهید می شود و همین طور هم شد و پس از چند روز خبرشهادتش را برایمان آوردند. | + | اول انقلاب که علی اکبر در بسیج ثبت نام کرده بود سه گروه هستند یک عده دارند با هم مبا حثه می کنند که جنگ نکنند یک گروه هم دور یکدیگر نشسته ودارند قرآن می خوانند. علی اکبر هم در میان آنها بود وگروه آخر هم اسیر بودند .از خواب بیدار شدم و گفتم لا اله الا الله علی اکبر چون قرآن می خواند شهید می شود و همین طور هم شد و پس از چند روز خبرشهادتش را برایمان آوردند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8819 سایت یاران رضا] </ref> |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۴
کد شهید: 6209711 تاریخ تولد : نام : علیاکبر محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : دستجردی تاریخ شهادت : 1362/12/06 نام پدر : محمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : کشاورز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
دو تا از همرزمهای علی اکبر به نامهای محمد علی و حسن تعریف کردند که با علی اکبر در یک سنگر بودیم. ایشان خوابیده بود و هنگامی که از خواب بیدار شد گفت: من کاغذم را امضا کردم. الان امام زمان (عج) سوار بر اسب آمد و گفت: بیا انگشت بزن من هم زدم. امروز یا فردا شهید می شوم. خلاصه شب دیگر ما ظرف ها را پر کردیم و علی اکبر خالی می کرد که یکدفعه به روی زمین نشست و گفت: چقدر خسته ام و حال ندارم. یک چند تا پسته پوست کنید تا من بخورم. سپس گفت: یک نگاه به بیرون بیندازم و ببینم چند نفر را کشته ام. همین که سرش را از سنگر بیرون کرد مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و از ناحیه سر به شدت مجروح شد. بعد گفت: دوستان مرا بگذارید و بروید و خودتان را نجات دهید در آنجا بود که به فیض عظیم شهادت نائل آمد. آخرین مرتبه ای که علی اکبر می خواست به جبهه برود من راضی نبودم چون شب قبلش خواب دیدم که یک آقای سیدی به خانه ما آمد و 18 عدد گوسفند قربانی کرد من به ایشان گفتم: ما یخچال نداریم این همه گوسفند را برای چه سر بریدی؟ گوشتشان فاسد می شود. بعد آن آقا گفت: اینها برای شما نیست به خاطر علی اکبر است بعد از این خواب بود که مطمئن شدم ایشان به شهادت می رسند. خلاصه برای بدرقه آخر به راه آهن رفتم، ایشان مرا به صبر و توکل خدا دعوت کرد و در مورد بچه ها مرا خیلی سفارش کرد و گفت: هرچه در پیش خدا صبر و پاداش داشته باشم نصف آن برای شماست. این آخرین ملاقات من با ایشان بود و طبق همان خوابی که دیده بودم بعد از چهل روز که از رفتنش گذشت، خبر شهادتش را برایمان آوردند.
زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید
زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید اول انقلاب که علی اکبر در بسیج ثبت نام کرده بود سه گروه هستند یک عده دارند با هم مبا حثه می کنند که جنگ نکنند یک گروه هم دور یکدیگر نشسته ودارند قرآن می خوانند. علی اکبر هم در میان آنها بود وگروه آخر هم اسیر بودند .از خواب بیدار شدم و گفتم لا اله الا الله علی اکبر چون قرآن می خواند شهید می شود و همین طور هم شد و پس از چند روز خبرشهادتش را برایمان آوردند.[۱]