شهید محمد رضا دسورده: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 6111835 تاریخ تولد : نام : محمدرضا محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : دسورد...» ایجاد کرد) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۲۲: | سطر ۲۲: | ||
همرزم محمد رضا تعریف می کرد : یک روز من به او گفتم : محمد رضا اینقدر جلو نرو در جواب گفت : مانیامده ایم که عقب باشیم بلکه باید جلو برویم و آماده باشیم وبا دشمن بجنگیم تا از ناموس ومملکت خود دفاع کنیم که آسیبی نبینند . | همرزم محمد رضا تعریف می کرد : یک روز من به او گفتم : محمد رضا اینقدر جلو نرو در جواب گفت : مانیامده ایم که عقب باشیم بلکه باید جلو برویم و آماده باشیم وبا دشمن بجنگیم تا از ناموس ومملکت خود دفاع کنیم که آسیبی نبینند . | ||
| − | ک روز من با کمک محمد رضا درحال درست کردن دیوار خانه مان بودیم که محمد رضا به من گفت : می خواهیم به جبهه برویم . گفتم : بیا نامزد کن بعد به جبهه برو گفت : من می خواهم از حوریان بهشتی بگیرم گفتم : پدر تنهاست و ما هم دست تنها هستیم تو به جبهه نرو به ما کمک کن گفت : امام دستور داده اند و باید به دستورات ایشان لبیک گوییم . | + | ک روز من با کمک محمد رضا درحال درست کردن دیوار خانه مان بودیم که محمد رضا به من گفت : می خواهیم به جبهه برویم . گفتم : بیا نامزد کن بعد به جبهه برو گفت : من می خواهم از حوریان بهشتی بگیرم گفتم : پدر تنهاست و ما هم دست تنها هستیم تو به جبهه نرو به ما کمک کن گفت : امام دستور داده اند و باید به دستورات ایشان لبیک گوییم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8841 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۲
کد شهید : 6111835 تاریخ تولد :
نام : محمدرضا محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : دسورده تاریخ شهادت : 1361/06/29
نام پدر : ابراهیم مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
همرزم محمد رضا تعریف می کرد : یک روز من به او گفتم : محمد رضا اینقدر جلو نرو در جواب گفت : مانیامده ایم که عقب باشیم بلکه باید جلو برویم و آماده باشیم وبا دشمن بجنگیم تا از ناموس ومملکت خود دفاع کنیم که آسیبی نبینند .
ک روز من با کمک محمد رضا درحال درست کردن دیوار خانه مان بودیم که محمد رضا به من گفت : می خواهیم به جبهه برویم . گفتم : بیا نامزد کن بعد به جبهه برو گفت : من می خواهم از حوریان بهشتی بگیرم گفتم : پدر تنهاست و ما هم دست تنها هستیم تو به جبهه نرو به ما کمک کن گفت : امام دستور داده اند و باید به دستورات ایشان لبیک گوییم .[۱]