Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۱: | سطر ۱۱: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
این خاطره مربوط می شود به عملیات کربلای یک در آزاد سازی مهران. در تیرماه سال 65 که مهران در دست دشمن بعثی بود ما در قرارگاه والفجر ایلام بودیم. بعد از ماهها انتظار و بعد از ماهها نقل مکان کردن از جنوب به غرب و در غرب هم پادگانهای متعدد بالاخره در پادگان فجر اطلاع دادند که برای عملیات آماده باشید. با اعلام این خبر که توسط معاونت گردان روح ا... حاج آقا ثابت اعلام شد شور و شوق عجیبی در بین بچه ها ایجاد شد من در گردان روح ا... و گروهانی که شهید خزائی فرمانده آن بود قرار داشتیم و به همین خاطر با شهید خزائی از نزدیک آشنا بودم و ایشان بیشتر از همه خوشحال بودند به طرف مهران عازم شدیم و در قرارگاه تاکتیکی نزدیک مهران مستقر شدیم و در آنجا نقشه عملیات مطرح شد و همه توجیه شدند و قرار بر این شد که گردان روح ا... مستقیماً وارد عمل شود صبح که به طرف مهران عازم شدیم نزدیکیهای مهران ناگهان از صدای رادیوی ماشین شنیدیم که مهران آزاد شد بچه ها علیرغم اینکه خوشحال بودند کمی هم نگران بودند که پس ما چی و سهم ما چه می شود. بعد ما را به خط دوم که دشتی صاف بود بردند و نزدیکیهای اذان ظهر داخل نهری مستقر شدیم. هوا بسیار گرم بود در اینجا توجه همه بچه ها به چهره شهید شهاب خزائی جلب شد و ایشان بسیار منقلب بود و چهره برافروخته و گونه هایش قرمز و اشک یک لحظه امانش نمی داد و با بچه ها خداحافظی می کرد و حلالیت می طلبید و نمازی که ایشان آنروز ظهر خواند بسیار با شور و حال بود و حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که سوار ماشین شدیم و به طرف تپه های قلاویزان حرکت کردیم و آنجا از ماشین پیاده شدیم به سرعت چند تپه را پشت سر گذاشتیم تا اینکه در یکی از تپه های مرتفع تر که کانال نعل اسبی داشت مستقر شدیم که 50 متری این تپه عراقی ها مستقر بودند. شهید خزائی که مثل صاعقه به این طرف و آن طرف برای هدایت نیروها می دوید صدا زد یکی دوتا از برادرها به دنبال من بیایند من به اتفاق دو سه نفر دیگر پشت سر ایشان براه افتادیم و وارد یک کانال شدیم هنگامی که به انتهای کانال رسیدیم این شهید عزیز گفتند که شما بنشینید و به من نارنجک بدهید و هر وقت گفتم بلند شوید. یکی دو دقیقه که گذشت ناگهان متوجه شدیم که لباسها و اسلحه مان پر از خون شد و در همین حال یکی از عقب کانال صدا زد که برگردید سریع برگردید ما به عقب آمدیم متوجه شدیم که عراقی ها خزائی را که بالای خاکریز بود شهید کردند. شجاعت و جرأت ایشان باعث شد که عراقی ها با پرتاپ های چند نارنجک عقب نشینی کنند وقتی که عقب نشینی کردند. دوباره از آن کانال عبور کردیم .یک دفعه جنازه شهید خزائی را دیدیم که مثل مولایش حسین (ع) سر بر بدن نداشت و آنقدر آرام و راحت خفته بود که هیچ گاه از یادم نمی رود و تازه دلیل آن همه گریه و آن برافروختگی صورت را آنجا فهمیدیم و گویا ایشان چند ساعت پیش می دانست که به شهادت نزدیک و نزدیکتر می شود و حتی حاج آقا ثابت معاونت گردان روح ا... شب قبل از شهادت شهید خزائی نقل می کنند که ایشان در خواب می بیند که برای شهید خزائی می رود خواستگاری که شهید خزائی به ایشان می گوید لازم نیست که به خواستگاری بروید من بزودی داماد می شوم و بنده در هیچ کس دیگر ندیدم که اینقدر شور و حال داشته باشد. بعد از دو سه ساعت که آفتاب کم کم غروب می کرد بالای آن خاکریز در افق خون رنگ خورشید، چنان آرام گرفت که واقعاً بحالش غبطه می خورم و پس از یکی دو ساعت من هم با اصابت تیری از ناحیه گردن از آن جمع باصفا و مجلس پر فیض محروم شده و به عقب منتقل شدم و افسوس که از این فیض عظمی فاصله داشتم. | این خاطره مربوط می شود به عملیات کربلای یک در آزاد سازی مهران. در تیرماه سال 65 که مهران در دست دشمن بعثی بود ما در قرارگاه والفجر ایلام بودیم. بعد از ماهها انتظار و بعد از ماهها نقل مکان کردن از جنوب به غرب و در غرب هم پادگانهای متعدد بالاخره در پادگان فجر اطلاع دادند که برای عملیات آماده باشید. با اعلام این خبر که توسط معاونت گردان روح ا... حاج آقا ثابت اعلام شد شور و شوق عجیبی در بین بچه ها ایجاد شد من در گردان روح ا... و گروهانی که شهید خزائی فرمانده آن بود قرار داشتیم و به همین خاطر با شهید خزائی از نزدیک آشنا بودم و ایشان بیشتر از همه خوشحال بودند به طرف مهران عازم شدیم و در قرارگاه تاکتیکی نزدیک مهران مستقر شدیم و در آنجا نقشه عملیات مطرح شد و همه توجیه شدند و قرار بر این شد که گردان روح ا... مستقیماً وارد عمل شود صبح که به طرف مهران عازم شدیم نزدیکیهای مهران ناگهان از صدای رادیوی ماشین شنیدیم که مهران آزاد شد بچه ها علیرغم اینکه خوشحال بودند کمی هم نگران بودند که پس ما چی و سهم ما چه می شود. بعد ما را به خط دوم که دشتی صاف بود بردند و نزدیکیهای اذان ظهر داخل نهری مستقر شدیم. هوا بسیار گرم بود در اینجا توجه همه بچه ها به چهره شهید شهاب خزائی جلب شد و ایشان بسیار منقلب بود و چهره برافروخته و گونه هایش قرمز و اشک یک لحظه امانش نمی داد و با بچه ها خداحافظی می کرد و حلالیت می طلبید و نمازی که ایشان آنروز ظهر خواند بسیار با شور و حال بود و حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که سوار ماشین شدیم و به طرف تپه های قلاویزان حرکت کردیم و آنجا از ماشین پیاده شدیم به سرعت چند تپه را پشت سر گذاشتیم تا اینکه در یکی از تپه های مرتفع تر که کانال نعل اسبی داشت مستقر شدیم که 50 متری این تپه عراقی ها مستقر بودند. شهید خزائی که مثل صاعقه به این طرف و آن طرف برای هدایت نیروها می دوید صدا زد یکی دوتا از برادرها به دنبال من بیایند من به اتفاق دو سه نفر دیگر پشت سر ایشان براه افتادیم و وارد یک کانال شدیم هنگامی که به انتهای کانال رسیدیم این شهید عزیز گفتند که شما بنشینید و به من نارنجک بدهید و هر وقت گفتم بلند شوید. یکی دو دقیقه که گذشت ناگهان متوجه شدیم که لباسها و اسلحه مان پر از خون شد و در همین حال یکی از عقب کانال صدا زد که برگردید سریع برگردید ما به عقب آمدیم متوجه شدیم که عراقی ها خزائی را که بالای خاکریز بود شهید کردند. شجاعت و جرأت ایشان باعث شد که عراقی ها با پرتاپ های چند نارنجک عقب نشینی کنند وقتی که عقب نشینی کردند. دوباره از آن کانال عبور کردیم .یک دفعه جنازه شهید خزائی را دیدیم که مثل مولایش حسین (ع) سر بر بدن نداشت و آنقدر آرام و راحت خفته بود که هیچ گاه از یادم نمی رود و تازه دلیل آن همه گریه و آن برافروختگی صورت را آنجا فهمیدیم و گویا ایشان چند ساعت پیش می دانست که به شهادت نزدیک و نزدیکتر می شود و حتی حاج آقا ثابت معاونت گردان روح ا... شب قبل از شهادت شهید خزائی نقل می کنند که ایشان در خواب می بیند که برای شهید خزائی می رود خواستگاری که شهید خزائی به ایشان می گوید لازم نیست که به خواستگاری بروید من بزودی داماد می شوم و بنده در هیچ کس دیگر ندیدم که اینقدر شور و حال داشته باشد. بعد از دو سه ساعت که آفتاب کم کم غروب می کرد بالای آن خاکریز در افق خون رنگ خورشید، چنان آرام گرفت که واقعاً بحالش غبطه می خورم و پس از یکی دو ساعت من هم با اصابت تیری از ناحیه گردن از آن جمع باصفا و مجلس پر فیض محروم شده و به عقب منتقل شدم و افسوس که از این فیض عظمی فاصله داشتم. | ||
| − | در یکی از عملیاتهایی که در ارتفاعات تلاویزان انجام شد گردان روح الله هم شرکت کرده بود که تنها دو گروهان بیشتر نداشت و فرمانده یکی از این گروهانها شهاب خزاعی بود. گروهان ها سریع به محل هایی که برای استقرار شان مشخص شده بود رفتند و عملیات شروع شد در طی عملیات من همراه شهاب خزاعی بودم. آتش دشمن شدید شد و همه نیروها را زمین گیر کرد ناگهان چند خمپاره صد و بیست در جلوی ما به زمین خورد و گرد و خاکی بلند شد که اطراف دیده نیم شد. ده دقیقه یا یک ربعی گذشت که دیدم شهاب کنار من نیست. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که دیدم یکی از بچه ها با لباس پر خون از جلو می آید. از او سئوال کردم چه شده است. جواب نداد گفتم: شهاب خزاعی کجاست؟ گفت: جلو است جلوتر رفتم. آقای رضایی را دیدم. از او سئوال کردم شهاب کجاست؟ گفت: جلوتر عراقی ها داخل کانال سنگر گرفته بودند و بچه ها را هدف می گرفتند که شهاب خزاعی اسلحه را برداشت و روی کانال رفت و می خواست آنها را هدف قرار دهد که در همان لحظه یک لوله ی آر پی جی به بدن ایشان اصابت کرد و بدنش به دو نیم شد. اگر می توانی همراه یکی از بچه ها برو و جنازه اش را بیاور. رفتم جلو دیدم جنازه اش در تیر رس عراقی هاست و احتمال این که جنازه اش زیر آتش دشمن از بین برود هست. با یکی از بچه ها رفتیم و جنازه ی او را آوردیم و کنار پیکر شهید حسنی قرار دادیم. | + | در یکی از عملیاتهایی که در ارتفاعات تلاویزان انجام شد گردان روح الله هم شرکت کرده بود که تنها دو گروهان بیشتر نداشت و فرمانده یکی از این گروهانها شهاب خزاعی بود. گروهان ها سریع به محل هایی که برای استقرار شان مشخص شده بود رفتند و عملیات شروع شد در طی عملیات من همراه شهاب خزاعی بودم. آتش دشمن شدید شد و همه نیروها را زمین گیر کرد ناگهان چند خمپاره صد و بیست در جلوی ما به زمین خورد و گرد و خاکی بلند شد که اطراف دیده نیم شد. ده دقیقه یا یک ربعی گذشت که دیدم شهاب کنار من نیست. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که دیدم یکی از بچه ها با لباس پر خون از جلو می آید. از او سئوال کردم چه شده است. جواب نداد گفتم: شهاب خزاعی کجاست؟ گفت: جلو است جلوتر رفتم. آقای رضایی را دیدم. از او سئوال کردم شهاب کجاست؟ گفت: جلوتر عراقی ها داخل کانال سنگر گرفته بودند و بچه ها را هدف می گرفتند که شهاب خزاعی اسلحه را برداشت و روی کانال رفت و می خواست آنها را هدف قرار دهد که در همان لحظه یک لوله ی آر پی جی به بدن ایشان اصابت کرد و بدنش به دو نیم شد. اگر می توانی همراه یکی از بچه ها برو و جنازه اش را بیاور. رفتم جلو دیدم جنازه اش در تیر رس عراقی هاست و احتمال این که جنازه اش زیر آتش دشمن از بین برود هست. با یکی از بچه ها رفتیم و جنازه ی او را آوردیم و کنار پیکر شهید حسنی قرار دادیم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8068 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۶
کد شهید: 6513294 تاریخ تولد : نام : شهاب محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خزاعی تاریخ شهادت : 1365/04/12 نام پدر : محمدباقر مکان شهادت : مهران
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا
خاطرات
این خاطره مربوط می شود به عملیات کربلای یک در آزاد سازی مهران. در تیرماه سال 65 که مهران در دست دشمن بعثی بود ما در قرارگاه والفجر ایلام بودیم. بعد از ماهها انتظار و بعد از ماهها نقل مکان کردن از جنوب به غرب و در غرب هم پادگانهای متعدد بالاخره در پادگان فجر اطلاع دادند که برای عملیات آماده باشید. با اعلام این خبر که توسط معاونت گردان روح ا... حاج آقا ثابت اعلام شد شور و شوق عجیبی در بین بچه ها ایجاد شد من در گردان روح ا... و گروهانی که شهید خزائی فرمانده آن بود قرار داشتیم و به همین خاطر با شهید خزائی از نزدیک آشنا بودم و ایشان بیشتر از همه خوشحال بودند به طرف مهران عازم شدیم و در قرارگاه تاکتیکی نزدیک مهران مستقر شدیم و در آنجا نقشه عملیات مطرح شد و همه توجیه شدند و قرار بر این شد که گردان روح ا... مستقیماً وارد عمل شود صبح که به طرف مهران عازم شدیم نزدیکیهای مهران ناگهان از صدای رادیوی ماشین شنیدیم که مهران آزاد شد بچه ها علیرغم اینکه خوشحال بودند کمی هم نگران بودند که پس ما چی و سهم ما چه می شود. بعد ما را به خط دوم که دشتی صاف بود بردند و نزدیکیهای اذان ظهر داخل نهری مستقر شدیم. هوا بسیار گرم بود در اینجا توجه همه بچه ها به چهره شهید شهاب خزائی جلب شد و ایشان بسیار منقلب بود و چهره برافروخته و گونه هایش قرمز و اشک یک لحظه امانش نمی داد و با بچه ها خداحافظی می کرد و حلالیت می طلبید و نمازی که ایشان آنروز ظهر خواند بسیار با شور و حال بود و حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که سوار ماشین شدیم و به طرف تپه های قلاویزان حرکت کردیم و آنجا از ماشین پیاده شدیم به سرعت چند تپه را پشت سر گذاشتیم تا اینکه در یکی از تپه های مرتفع تر که کانال نعل اسبی داشت مستقر شدیم که 50 متری این تپه عراقی ها مستقر بودند. شهید خزائی که مثل صاعقه به این طرف و آن طرف برای هدایت نیروها می دوید صدا زد یکی دوتا از برادرها به دنبال من بیایند من به اتفاق دو سه نفر دیگر پشت سر ایشان براه افتادیم و وارد یک کانال شدیم هنگامی که به انتهای کانال رسیدیم این شهید عزیز گفتند که شما بنشینید و به من نارنجک بدهید و هر وقت گفتم بلند شوید. یکی دو دقیقه که گذشت ناگهان متوجه شدیم که لباسها و اسلحه مان پر از خون شد و در همین حال یکی از عقب کانال صدا زد که برگردید سریع برگردید ما به عقب آمدیم متوجه شدیم که عراقی ها خزائی را که بالای خاکریز بود شهید کردند. شجاعت و جرأت ایشان باعث شد که عراقی ها با پرتاپ های چند نارنجک عقب نشینی کنند وقتی که عقب نشینی کردند. دوباره از آن کانال عبور کردیم .یک دفعه جنازه شهید خزائی را دیدیم که مثل مولایش حسین (ع) سر بر بدن نداشت و آنقدر آرام و راحت خفته بود که هیچ گاه از یادم نمی رود و تازه دلیل آن همه گریه و آن برافروختگی صورت را آنجا فهمیدیم و گویا ایشان چند ساعت پیش می دانست که به شهادت نزدیک و نزدیکتر می شود و حتی حاج آقا ثابت معاونت گردان روح ا... شب قبل از شهادت شهید خزائی نقل می کنند که ایشان در خواب می بیند که برای شهید خزائی می رود خواستگاری که شهید خزائی به ایشان می گوید لازم نیست که به خواستگاری بروید من بزودی داماد می شوم و بنده در هیچ کس دیگر ندیدم که اینقدر شور و حال داشته باشد. بعد از دو سه ساعت که آفتاب کم کم غروب می کرد بالای آن خاکریز در افق خون رنگ خورشید، چنان آرام گرفت که واقعاً بحالش غبطه می خورم و پس از یکی دو ساعت من هم با اصابت تیری از ناحیه گردن از آن جمع باصفا و مجلس پر فیض محروم شده و به عقب منتقل شدم و افسوس که از این فیض عظمی فاصله داشتم. در یکی از عملیاتهایی که در ارتفاعات تلاویزان انجام شد گردان روح الله هم شرکت کرده بود که تنها دو گروهان بیشتر نداشت و فرمانده یکی از این گروهانها شهاب خزاعی بود. گروهان ها سریع به محل هایی که برای استقرار شان مشخص شده بود رفتند و عملیات شروع شد در طی عملیات من همراه شهاب خزاعی بودم. آتش دشمن شدید شد و همه نیروها را زمین گیر کرد ناگهان چند خمپاره صد و بیست در جلوی ما به زمین خورد و گرد و خاکی بلند شد که اطراف دیده نیم شد. ده دقیقه یا یک ربعی گذشت که دیدم شهاب کنار من نیست. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که دیدم یکی از بچه ها با لباس پر خون از جلو می آید. از او سئوال کردم چه شده است. جواب نداد گفتم: شهاب خزاعی کجاست؟ گفت: جلو است جلوتر رفتم. آقای رضایی را دیدم. از او سئوال کردم شهاب کجاست؟ گفت: جلوتر عراقی ها داخل کانال سنگر گرفته بودند و بچه ها را هدف می گرفتند که شهاب خزاعی اسلحه را برداشت و روی کانال رفت و می خواست آنها را هدف قرار دهد که در همان لحظه یک لوله ی آر پی جی به بدن ایشان اصابت کرد و بدنش به دو نیم شد. اگر می توانی همراه یکی از بچه ها برو و جنازه اش را بیاور. رفتم جلو دیدم جنازه اش در تیر رس عراقی هاست و احتمال این که جنازه اش زیر آتش دشمن از بین برود هست. با یکی از بچه ها رفتیم و جنازه ی او را آوردیم و کنار پیکر شهید حسنی قرار دادیم.[۱]