Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۹: | سطر ۱۹: | ||
*یکروز ناگهانی تمام وسایل مغازه خود را جمع کرده بود و به خانه آورد. در مورد کارش از او سؤال کردم، گفت:«در اینجا 50 تا 100 هزار تومان کار می کنم. می خواهم با ماهی 4 هزار تومان کار کنم.» گفتم:«عباس چرا می خواهی این کار را بکنی؟» در پاسخ به من گفت:«می خواهم به جبهه بروم و برای اسلام و قرآن تلاش کنم. مال دنیا در دنیا فراوان است و زیاد پیدا می شود.» | *یکروز ناگهانی تمام وسایل مغازه خود را جمع کرده بود و به خانه آورد. در مورد کارش از او سؤال کردم، گفت:«در اینجا 50 تا 100 هزار تومان کار می کنم. می خواهم با ماهی 4 هزار تومان کار کنم.» گفتم:«عباس چرا می خواهی این کار را بکنی؟» در پاسخ به من گفت:«می خواهم به جبهه بروم و برای اسلام و قرآن تلاش کنم. مال دنیا در دنیا فراوان است و زیاد پیدا می شود.» | ||
*عباس در عملیات خیبر مجروح شده بود و در این رابطه چیزی به ما نگفتند. خواب دیدم که دسته گلی همراه با دو سکه به ما دادند ولی در همان لحظه یکی از سکه ها را گرفتند و تنها یک دسته گل و یک سکه در دست ما ماند.بعد از سه شب خواب دیدم عباس شهید شده است. روز چهارم بود که خبر آوردند«عباس خواجه بچه» به شهادت رسیده است. | *عباس در عملیات خیبر مجروح شده بود و در این رابطه چیزی به ما نگفتند. خواب دیدم که دسته گلی همراه با دو سکه به ما دادند ولی در همان لحظه یکی از سکه ها را گرفتند و تنها یک دسته گل و یک سکه در دست ما ماند.بعد از سه شب خواب دیدم عباس شهید شده است. روز چهارم بود که خبر آوردند«عباس خواجه بچه» به شهادت رسیده است. | ||
| − | *شب عملیات 4 گردان را به منطقه اعزام کردند. با عباس در یک گردان بودیم. در گادر استراحت می کردیم که عباس گفت: بابا، من دیشب خواب دیدم که به منطقه رفته ام و شهید شده ام. شما بهتر است در عملیات شرکت نکنید. خانواده به سرپرست نیاز دارد و شما باید برگردی. اگر می خواهی من از شما راضی باشم باید به پیش خانواده برگردی. | + | *شب عملیات 4 گردان را به منطقه اعزام کردند. با عباس در یک گردان بودیم. در گادر استراحت می کردیم که عباس گفت: بابا، من دیشب خواب دیدم که به منطقه رفته ام و شهید شده ام. شما بهتر است در عملیات شرکت نکنید. خانواده به سرپرست نیاز دارد و شما باید برگردی. اگر می خواهی من از شما راضی باشم باید به پیش خانواده برگردی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8278 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۲
کد شهید: 6405654 تاریخ تولد : نام : عباس محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : خواجهبچه تاریخ شهادت : 1364/01/07 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتفضل
خاطرات
- در عملیات بدر دشمن با کالیبر پدافند ما را زیر رگبار گرفته بود و همچنان مقاومت می کرد در جاده خندق برای در امان بودن از آتش دشمن موصع گرفته بودیم . با عباس درکنار یکدیگر بودیم . روحیه بسیار بالایی داشت یکی از نیرو ها بلند شده و ایستاده بود . به محض اینکه بلند شدم تا به او بگویم بنشیند توسط کالیبر دشمن از ناحیه گردن مجروح شدم عباس که متوجه شد من شهادتین را بر زبتن جاری کردم ، گفت: برارد رضایی مجروح شدی ، چی شد ؟ گفتم : « ظاهراً از ناحیه گردن و سر مجروح شده ام » منطقه تاریک بود عباس در تلاش بود تا باندی پیدا کند و محل خونریزی را ببندد . گودالی کنار جاده کند و سرم را داخل آن گذاشت . به هر شکلی بود گردن و سرم را باندپیچی کرد و مقداری مرا به سمت عقب آورد آنجا دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی چشمانم را باز کردم در پشت جبهه بودم . آنجا مطلع شدم که برادر عباس خواجه بچه »در همان قسمت که با هم بودیم توسط کالیبر تیری به مهره های کمرش اصابت کرده و به دلیل اینکه نتوانسته از خودش حرکتی آنجا دهد و نیروها نتوانسه بودند ایشان را به عقب انتقال دهند خون زیادی از ایشان رفته بود و آنجا به شهادت رسیده بود .
- قبل از عملیات زمانی که می خواستیم، مأموریت دیگری به«عباس خواجه بچه» بدهیم، گفت:«من تا یک قدمی بهشت آمده ام، حالا شما می خواهید مرا از بهشت محروم کنید، این کار را نکنید.»
- در عملیات بدر با «عباس خواجه بچه » در کنار یکدیگر بودیم . شب بود و با قایقها به سمت هور الهویزه حرکت کردیم در بین راه تعدادی از نیروها از مسیر منحرف شده بودند با ایشان جهت کنترل مسیر و پیدا نمودن قایقی که راه را اشتباهی رفته بود به راه افتادیم در نقطه ای از مسیر صدای چند نفر که عربی صحبت می کردند را شنیدیم . فکر کردیم که از نیروهای خودی هستند و می خواهند جای ما را لو دهند به برادرانی که همراه ما بودند گفتند هر کسی هست او را بگیرید و دهانش را ببندید در همین حین دوشیکای دشمن شروع به کار کردبه خاطر فاصله کمی که با عراقیها داشتیم تعدادی از برادران ترسیده بودند موتور یکی از قایقها روشن شد در حالی که باید خاموش حرکت می کردیم همین که خواستند برگردند خودم را داخل آن قایق انداختم و موتورش را خاموش کردم تعدادی از نیروها در آب افتاده بودند و چند تا کوله پشتی و کلاه آهنی درآب شناور بود با احتیاط قایق را به عقب آوردیم . نیروها را از آب خارج کردیم ولی کوله پشتی ها و سایر وسایل هنوز در آب بود به خاطر اینکه مسیر فردا مشخص نشود و دشمن اطلاعی کسب نکند گفتم : چه کسی حاضر است برود و وسایل را از داخل آب بیرون بیاورد .عباس پیش قدم شد و گفت : «من می روم و آنها را می آورم » همراه با یکی دیگر از برادران داخل آب رفت . با اینکه این احتمال وجود داشت از سوی دشمن تیری شلیک شود و او شهید شود وسایل را از آب خارج کردم . در ما بین خط خودمان و خط دشمن در آن هور روز را تا شب ایستاده بودیم . قایقهای دشمن از نزدیک ما تردد می کردند. در موقعیتی قرار داشتیم که اگر دشمن متوجه حضور ما می شد مارا به رگبار می بست و چون جان پناهی به غیر از نی نبود کسی زنده نمی ماند . درآن وضعیت عباس مخلصانه به ریسمان اهل بیت چنگ زده بود ناله می کرد و از حضرت زهرا (س) کمک می خواست عملیات را شروع کردیم . عباس پیک من بود و بایستی در کنار من حضور می داشت .در حین درگیری تیری به او اصابت کرد او را به عقب آوردم و در کنار حاشیه جاده گذاشتم و چفیه اش را با کمرش بستم گودالی حفر کردم و او را آنجا خواباندم گفتم : « عباس جان ، من باید به جلو بروم تا خط را آزاد سازیم . بعد خواهم بگشت .» با اینکه درد فراوانی را تحمل می کرد. گفت : « شما بروید تا بتوانید خط را بگیرد » صبح که از خط برگشتیم به سوی عباس رفتم تا او را به عقب انتقال دهد در گودال خون زیادی جمع شده بود . با اینکه عباس آدم قوی و نیرومند و نسبتاًچاقی بود اما صورتش به اندازه کف دست شده بود گفتم عباس : « عباس جان چطوری ؟ » گفت : « نمی دانی چه کشیدم ، خیلی به من سخت گذشت .» صورتش را بوسیدم و با کمک چند نفر از نیروها او را روی برانکارد گذاشتیم و به دو نفر از نیروها گفتم : « او را بردارید و به عقب ببرید عباس خداحافظی کرد و گفت : « من را دعا کنید » او را بردند و چون خون زیادی از او رفاه بود در بین راه به شهادت رسید .
- 25 نفر از نیروهای نیشابور را برای آموزش به مشهد اعزام کردند. عباس هم در این جمع حضور داشت. در همان زمان 48 شهید آورده بودند و قرار بود در مشهد تشییع شوند. ما نیز برای شرکت در مراسم تشییع به مشهد رفتیم. در حین اجرای مراسم در فلکه ای ایستاده بودیم که ناگهان یک نفر از پشت چشمانم را گرفت. هنگامیکه چشمانم باز شد عباس را دیدم. صورتش را بوسیدم و احوالپرسی کردم. گفت: پدر جان، چقدر خوب شد یکدیگر را دیدیم، باید با شما خداحافظی می کردم. می خواهم به منطقه بروم و ممکن است دیگر برنگردم و به شهادت برسم و شما را نبینم. سرگرم مراسم تشییع شهدا بودیم. از فلکه اول که گذشتیم عباس از ما جدا شد. گفتم: کجا به این زودی؟ گفت: دوره غواصی تمام شده و باید هر چه زودتر به جبهه برویم.
- زمانی که عباس برای رفتن به جبهه آماده می شد، گفت: مادر ، اگر خبر شهادت من را آوردند نباید گریه کنید، اگر می خواهید من از شما راضی باشم برای من گریه نکنید، این بارانی است که بر هر کس فرود می آید و شهادت نصیب هر انسانی نمی شود. روزی که خبر شهاتش را آوردند گفتند: عباس گفته سلام مرا به مادرم برسانید. همان روز وضو گرفتم و نماز خواندم و دستهایم را رو به اسمان بلند کردم و گفتم: عباس جان، تو نیز سلام مرا به حضرت زهرا (س) برسان.
- قبل از اینکه عباس به جبهه برود، یک شب در خانه ما میهمان بود. با اینکه خودم به جبهه رفته بودم، از او درخواست کردم که استعفاء دهد و دیگر به جبهه نرود. گفت:«بعداً جوابت را می دهم.» زمانیکه با ماشین او را به خانه اش می بردم، در بین راه گفت:«پیش بچه ها جواب سئوالت را ندادم. اما بدان تا زمانیکه شهید نشده ام به جبهه خواهم رفت.» با اینکه مجروح شده بود، گفت:«از شما خواهش می کنم از این به بعد برای من مشخص نکنید که به جبهه بروم یا نروم.»
- سال 61 بود و همراه با «عباس خواجه بچه» در عملیات فتح المبین در قسمت زرهی بودیم. از آنجا ما را شبانه به اندیمشک انتقال دادند. صبح نیروها برای اعزام به منطقه سوار هواپیما می شدند.4 نفر بودیم که عباس از همه جلوتر رفت و گفت:«من باید بروم» هر چه اصرار کردیم که صبر کن با هم برویم بی نتیجه بود. گفت:«هیچ راهی ندارد» کوله پشتی اش را به دوش گرفت و رفت داخل هواپیما نشست. هر چه داد و بیداد کردیم که سوار نشو، بیا با هم برویم، فایده ای نداشت.
- یکروز ناگهانی تمام وسایل مغازه خود را جمع کرده بود و به خانه آورد. در مورد کارش از او سؤال کردم، گفت:«در اینجا 50 تا 100 هزار تومان کار می کنم. می خواهم با ماهی 4 هزار تومان کار کنم.» گفتم:«عباس چرا می خواهی این کار را بکنی؟» در پاسخ به من گفت:«می خواهم به جبهه بروم و برای اسلام و قرآن تلاش کنم. مال دنیا در دنیا فراوان است و زیاد پیدا می شود.»
- عباس در عملیات خیبر مجروح شده بود و در این رابطه چیزی به ما نگفتند. خواب دیدم که دسته گلی همراه با دو سکه به ما دادند ولی در همان لحظه یکی از سکه ها را گرفتند و تنها یک دسته گل و یک سکه در دست ما ماند.بعد از سه شب خواب دیدم عباس شهید شده است. روز چهارم بود که خبر آوردند«عباس خواجه بچه» به شهادت رسیده است.
- شب عملیات 4 گردان را به منطقه اعزام کردند. با عباس در یک گردان بودیم. در گادر استراحت می کردیم که عباس گفت: بابا، من دیشب خواب دیدم که به منطقه رفته ام و شهید شده ام. شما بهتر است در عملیات شرکت نکنید. خانواده به سرپرست نیاز دارد و شما باید برگردی. اگر می خواهی من از شما راضی باشم باید به پیش خانواده برگردی.[۱]