Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۸: | سطر ۲۸: | ||
|خانواده = | |خانواده = | ||
}} | }} | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۴۴: | سطر ۴۱: | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
| − | |||
== ردهها == | == ردهها == | ||
{{ترتیبپیشفرض:شهید احمد خیر دستجردی }} | {{ترتیبپیشفرض:شهید احمد خیر دستجردی }} | ||
| سطر ۵۲: | سطر ۴۸: | ||
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی ]] | [[رده: شهدای استان خراسان جنوبی ]] | ||
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند ]] | [[رده: شهدای شهرستان بیرجند ]] | ||
| + | gallery | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۵
| احمد خیر دستجردی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | ۱۳۴۴ ، بجنورد ، خراسان |
| شهادت | 1362/12/06 |
| محل دفن | انصارالحسین (ع) |
خاطرات
یکی از همرزمان احمد نقل می کرد و می گفت : در یک عملیات با هم بودیم ایشان با اسلحه به طرف دشمن تیر اندازی می کرد و حدود 7 یا 8 نفر از عراقیها را به هلاکت رساند تا اینکه یک گلوله خمپاره در نزدیکی او به زمان افتاد و ترکش آن به گلوی احمد اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت نائل گردید .
احمد در زمان کودکی به بیماری سختی مبتلاشد و هر چه او را به نزد دکترها بردیم وجهت خوب شدنش خرج کردیم موثر واقع نگشت به طوری که به زنده ماندش امید نداشتیم حتی پدر خودم می گفت : این بچه از بین می رود . اما در همان روز به لطف خدا یک فردی آمد و گفت : او را تیغ می زنم و خوب می شود و همین کار ار کرد و یک رگش را با تیغ برید و او خوب شد .
یک روز در حال خواندن کتابی در مورد امام حسین (ع) بود ، گفت : ای خدا می شود یک روزی من هم به جبهه بروم و مثل امام حسین (ع) شهید شوم؟ من گفتم : تو یک بچه ای چطور می خواهی به جبهه بروی و بجنگی؟
روزی که احمد می خواست به جبهه اعزام شود مادرم از رفتن او جلوگیری کرد و گفت : دو تا از برادرانت و پدرت و دامادمان در جبهه هستند بگذار آنها بیایند و بعد شما برو . اما او با علاقه ای که داشت در روز اعزام بسیجیان به جبهه به طور زیرکانه ای لابه لای صندلی های اتوبوس مخفی شده بود . هر چقدر اتوبوس را گشتیم او را پیدا نکردیم و بعد از حرکت اتوبوس سرش را از شیشه اتوبوس بیرون آورد و با دست اشاره و خداحافظی نمود و مادرم با عشق و علاقه ای که در او دید برای او دعا کرد و او نیز در همان مرحله که به جبهه رفت به درجه رفیع شهادت نائل گردید .
یک روز احمد از مدرسه آمد و به من گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من گفتم : تو هنوز کوچک هستی . خلاصه چند روز بعد به خانه یکی از فامیلها رفته بود و کنابها و لباسهایش را در آنجا گذاشته بود و عازم جبهه شده بود من کمی برایش گریه کردم چون نیامده بود تا او را از زیر قرآن عبورش دهم و با او خدا حافظی کنم ولی گفتم : خدایا شکر که فرزند من به جبهه رفت .[۱]
پانویس
ردهها
gallery