Sghanbari97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «شهید سید مرتضی حسینی نام : سیدمرتضی نام خانوادگی : حسینی محل تولد : نیشاب...» ایجاد کرد) |
Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۶: | سطر ۶: | ||
تاریخ شهادت : 1365/10/24 | تاریخ شهادت : 1365/10/24 | ||
مسئولیت : رزمنده | مسئولیت : رزمنده | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
• یک شب خواب دیدم که سید مرتضی برای رفتن به جبهه فرا خوانده شده است اوآماده شده بود تا به جبهه اعزام شود درآن زمان من مریضی سختی بودم سید مرتضی آمد و به من گفت : مادرچرا دکتر نمی روی دکتر بروانشاءا… خوب می شوی بعد ازاینکه بیدار شدم به دکتر رفتم که بعد از درمان بیماریم کاملاً برطرف شد . | • یک شب خواب دیدم که سید مرتضی برای رفتن به جبهه فرا خوانده شده است اوآماده شده بود تا به جبهه اعزام شود درآن زمان من مریضی سختی بودم سید مرتضی آمد و به من گفت : مادرچرا دکتر نمی روی دکتر بروانشاءا… خوب می شوی بعد ازاینکه بیدار شدم به دکتر رفتم که بعد از درمان بیماریم کاملاً برطرف شد . | ||
| سطر ۱۴: | سطر ۱۴: | ||
• یک شب مرتضی را خواب دیدم که سوار بر موتور دارد می رود تا چشمش به من افتاد صورتش را به عقب برگرداند و به من گفت : من رفتم و به جایگاهی که می خواستم رسیدم. | • یک شب مرتضی را خواب دیدم که سوار بر موتور دارد می رود تا چشمش به من افتاد صورتش را به عقب برگرداند و به من گفت : من رفتم و به جایگاهی که می خواستم رسیدم. | ||
| − | • یکبار خودش تعریف می کرد : یک شب خواب دیدم که نماز صبح می خوام بعد امام خمینی را دیدم به ایشان سلام کردم ایشان به من گفت : شما برای نبرد با دشمن به جبهه بروید | + | • یکبار خودش تعریف می کرد : یک شب خواب دیدم که نماز صبح می خوام بعد امام خمینی را دیدم به ایشان سلام کردم ایشان به من گفت : شما برای نبرد با دشمن به جبهه بروید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7182 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | |||
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۱
شهید سید مرتضی حسینی نام : سیدمرتضی نام خانوادگی : حسینی محل تولد : نیشابور نام پدر : سیدحسین تاریخ شهادت : 1365/10/24 مسئولیت : رزمنده
خاطرات
• یک شب خواب دیدم که سید مرتضی برای رفتن به جبهه فرا خوانده شده است اوآماده شده بود تا به جبهه اعزام شود درآن زمان من مریضی سختی بودم سید مرتضی آمد و به من گفت : مادرچرا دکتر نمی روی دکتر بروانشاءا… خوب می شوی بعد ازاینکه بیدار شدم به دکتر رفتم که بعد از درمان بیماریم کاملاً برطرف شد .
• چندشب قبل از شهادت مرتضی خواب دیدم که یک خانم سیاه پوش چند مرتبه پارچه با حاشیه طلا آورد گذاشت وگفت : این پارچه مال شماست بعد از چند روز خبر شهادت سید مرتضی را برایم آوردند .
• یک شب مرتضی را خواب دیدم که سوار بر موتور دارد می رود تا چشمش به من افتاد صورتش را به عقب برگرداند و به من گفت : من رفتم و به جایگاهی که می خواستم رسیدم.
• یکبار خودش تعریف می کرد : یک شب خواب دیدم که نماز صبح می خوام بعد امام خمینی را دیدم به ایشان سلام کردم ایشان به من گفت : شما برای نبرد با دشمن به جبهه بروید.[۱]