شهید محمد اسماعیل درودی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6305335 تاریخ تولد : نام : محمداسماعیل محل تولد : نیشابور نام خانوادگی :...» ایجاد کرد) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۵ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۹: | سطر ۹: | ||
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
گلزار : | گلزار : | ||
| − | == | + | ==خاطرات== |
| − | دراِیام جنگ پسرم رفته بود براِی رفتن به جبهه واو را قبول نکرده بودند وگفته بودند که تو کوچک هستِی و هنوز براِیت زود است اِیشان گفته بود : فلفل نبِین چه رِیزه بشکن ببِین چه تِیزه . و پس از اصرار به او اجازه داده بودند . آمد پِیش ما و نشست ودر آن زمان درد کمر امان مرا برِیده بود . نشسته بودِیم که دِیدم دو جوان مقدارِی پول آوردند و به من دادند که پسرم مرا معرفِی کرده بود که پدرم درد کمر دارد و آن ها مقدارِی پول آورده بودند.همِین که پول ها را گرفتم مثل اِین بود که کوه آتشِی را روِیم گذاشتند. اشک هاِیم سرازِیر شد گفتم :بابا جان مثل اِین است که دِیگر من نمِی توانم شما را ببِینم گفت اشکالِی ندارد.گفتم تو که مِی بِینِی من چه حال و روزِی دارم .جبهه نرو.مادرش نِیز آمد وگفت پسرم جبهه نرو.مِی بِینِی که پدرت مرِیض است .گفت مادر جان اگر هم اکنون که شما اِین جا نشسته اِید ِیک دزد به خانه ما حمله کند وقصد توهِین به ناموس ما را بکند آِیا در اِین حال مرگ بهتر است ِیا قبول ننگ .باگفتن اِین سخنان مادرش نتوانست چِیزِی بگوِید آنها راهشان راپِیدا کرده بودند.ما کوربودِیم ونمِی دِیدِیم. | + | دراِیام [[جنگ]] پسرم رفته بود براِی رفتن به [[جبهه]] واو را قبول نکرده بودند وگفته بودند که تو کوچک هستِی و هنوز براِیت زود است اِیشان گفته بود : فلفل نبِین چه رِیزه بشکن ببِین چه تِیزه . و پس از اصرار به او اجازه داده بودند . آمد پِیش ما و نشست ودر آن زمان درد کمر امان مرا برِیده بود . نشسته بودِیم که دِیدم دو جوان مقدارِی پول آوردند و به من دادند که پسرم مرا معرفِی کرده بود که پدرم درد کمر دارد و آن ها مقدارِی پول آورده بودند.همِین که پول ها را گرفتم مثل اِین بود که کوه آتشِی را روِیم گذاشتند. اشک هاِیم سرازِیر شد گفتم :بابا جان مثل اِین است که دِیگر من نمِی توانم شما را ببِینم گفت اشکالِی ندارد.گفتم تو که مِی بِینِی من چه حال و روزِی دارم .جبهه نرو.مادرش نِیز آمد وگفت پسرم جبهه نرو.مِی بِینِی که پدرت مرِیض است .گفت مادر جان اگر هم اکنون که شما اِین جا نشسته اِید ِیک دزد به خانه ما حمله کند وقصد توهِین به ناموس ما را بکند آِیا در اِین حال مرگ بهتر است ِیا قبول ننگ .باگفتن اِین سخنان مادرش نتوانست چِیزِی بگوِید آنها راهشان راپِیدا کرده بودند.ما کوربودِیم ونمِی دِیدِیم. |
قبل از شهادت محمد اسماعیل خواب دیدم که ایشان از ماموریت آمده است درحالی که خیلی شاد و خوشحال است ودرهمین حین باز به اواطلاع می دهند که باید برای ماموریتی دیگر آماده شود و برود ایشان با ماشین به راه می افتند که در بین راه تصادف می کنند و بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را برای ما می آورند. | قبل از شهادت محمد اسماعیل خواب دیدم که ایشان از ماموریت آمده است درحالی که خیلی شاد و خوشحال است ودرهمین حین باز به اواطلاع می دهند که باید برای ماموریتی دیگر آماده شود و برود ایشان با ماشین به راه می افتند که در بین راه تصادف می کنند و بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را برای ما می آورند. | ||
| − | یک بار درماه محرم که محمد اسماعیل از جبهه آمده بود متوجه شدم دستهای ایشان رنگ حنا دارد گفتم : برادر چرا درماه محرم حنا کرده اید او گفت : وقتی که می خواهیم به عملیات برویم همگی دستهایمان را حنابندان می کنیم و ازاین طریق نشان می دهیم که ماآماده شهادت هستیم و به استقبال شهادت می رویم این آخرین باری بود که من او را دیدم . | + | یک بار درماه محرم که محمد اسماعیل از جبهه آمده بود متوجه شدم دستهای ایشان رنگ حنا دارد گفتم : برادر چرا درماه محرم حنا کرده اید او گفت : وقتی که می خواهیم به عملیات برویم همگی دستهایمان را حنابندان می کنیم و ازاین طریق نشان می دهیم که ماآماده شهادت هستیم و به استقبال شهادت می رویم این آخرین باری بود که من او را دیدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8752 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==نگارخانه تصاویر== | |
| + | <gallery> | ||
| + | محمد اسماعیل درودی.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
| + | |||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۲
کد شهید: 6305335 تاریخ تولد : نام : محمداسماعیل محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : درودی تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : محمدتقی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
دراِیام جنگ پسرم رفته بود براِی رفتن به جبهه واو را قبول نکرده بودند وگفته بودند که تو کوچک هستِی و هنوز براِیت زود است اِیشان گفته بود : فلفل نبِین چه رِیزه بشکن ببِین چه تِیزه . و پس از اصرار به او اجازه داده بودند . آمد پِیش ما و نشست ودر آن زمان درد کمر امان مرا برِیده بود . نشسته بودِیم که دِیدم دو جوان مقدارِی پول آوردند و به من دادند که پسرم مرا معرفِی کرده بود که پدرم درد کمر دارد و آن ها مقدارِی پول آورده بودند.همِین که پول ها را گرفتم مثل اِین بود که کوه آتشِی را روِیم گذاشتند. اشک هاِیم سرازِیر شد گفتم :بابا جان مثل اِین است که دِیگر من نمِی توانم شما را ببِینم گفت اشکالِی ندارد.گفتم تو که مِی بِینِی من چه حال و روزِی دارم .جبهه نرو.مادرش نِیز آمد وگفت پسرم جبهه نرو.مِی بِینِی که پدرت مرِیض است .گفت مادر جان اگر هم اکنون که شما اِین جا نشسته اِید ِیک دزد به خانه ما حمله کند وقصد توهِین به ناموس ما را بکند آِیا در اِین حال مرگ بهتر است ِیا قبول ننگ .باگفتن اِین سخنان مادرش نتوانست چِیزِی بگوِید آنها راهشان راپِیدا کرده بودند.ما کوربودِیم ونمِی دِیدِیم. قبل از شهادت محمد اسماعیل خواب دیدم که ایشان از ماموریت آمده است درحالی که خیلی شاد و خوشحال است ودرهمین حین باز به اواطلاع می دهند که باید برای ماموریتی دیگر آماده شود و برود ایشان با ماشین به راه می افتند که در بین راه تصادف می کنند و بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را برای ما می آورند. یک بار درماه محرم که محمد اسماعیل از جبهه آمده بود متوجه شدم دستهای ایشان رنگ حنا دارد گفتم : برادر چرا درماه محرم حنا کرده اید او گفت : وقتی که می خواهیم به عملیات برویم همگی دستهایمان را حنابندان می کنیم و ازاین طریق نشان می دهیم که ماآماده شهادت هستیم و به استقبال شهادت می رویم این آخرین باری بود که من او را دیدم .[۱]
نگارخانه تصاویر