شهید علی ساقی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱۳: سطر ۱۳:
 
به یاد می آورم دوستم علی ساقی از همان دوران بچگی علاقه خاصی به جنگ و جنگیدن داشت و همیشه اخبار جبهه را از تلویزیون تماشا می کردند از همان ابتدا که با هم به مدرسه می رفتیم یادم است که از بالای تپه های اسلام آباد رد می شدیم پدر من برایم کوله پشتی خرید که شبیه به کوله های سربازی بود علی به آن خیلی علاقه مند بود هر وقت که با هم به مدرسه می رفتیم به من می گفت: بیا با هم عراقی بازی کنیم تو عراقی باش و من در این خلاصه منهم چون خودم دوست داشتم و همچنین بخاطر اینکه ایشان ناراحت نشود می رفتم و بازی می کردم، و این فقط یکی از علاقه مندی های ایشان نسبت به جبهه بود.
 
به یاد می آورم دوستم علی ساقی از همان دوران بچگی علاقه خاصی به جنگ و جنگیدن داشت و همیشه اخبار جبهه را از تلویزیون تماشا می کردند از همان ابتدا که با هم به مدرسه می رفتیم یادم است که از بالای تپه های اسلام آباد رد می شدیم پدر من برایم کوله پشتی خرید که شبیه به کوله های سربازی بود علی به آن خیلی علاقه مند بود هر وقت که با هم به مدرسه می رفتیم به من می گفت: بیا با هم عراقی بازی کنیم تو عراقی باش و من در این خلاصه منهم چون خودم دوست داشتم و همچنین بخاطر اینکه ایشان ناراحت نشود می رفتم و بازی می کردم، و این فقط یکی از علاقه مندی های ایشان نسبت به جبهه بود.
  
در سال هفتاد که می خواستم ازدواج کنم. چون دوستم علی ساقی شهید شده بود دقیقاً تا یک ماه بعد ازدواجم چهره ایشان در جلوی ذهنم بود و همیشه غمگین بودم چون دوست داشتم دامادی او را می دیدم و در مجلسم شرکت می کرد، خلاصه خیلی جای ایشان را خالی می دانستم همسرم خبر داشت که من با ایشان دوست صمیمی هستم، دیگر یک روز که من خیلی در خودم بودم، به من گفت: مگر شما داماد نشده اید چرا اینقدر دگرگون و ناراحتید؟ برگشتم و به او گفتم: هرکاری که می کنم نمی توانم دوستم را فراموش کنم ما باید یا هر دویمان شهید می شدیم و یا هر دو زنده می ماندیم او مانند یک برادر است برای من و مادر او هم مثال مادر خودم است چون هر وقت که من پیش ایشان می روم به من می گوید بیاید نزدیک تر شما مثل علی من هستید و بوی او را می دهید و فرقی با ایشان نمی کنید.
+
در سال هفتاد که می خواستم ازدواج کنم. چون دوستم علی ساقی شهید شده بود دقیقاً تا یک ماه بعد ازدواجم چهره ایشان در جلوی ذهنم بود و همیشه غمگین بودم چون دوست داشتم دامادی او را می دیدم و در مجلسم شرکت می کرد، خلاصه خیلی جای ایشان را خالی می دانستم همسرم خبر داشت که من با ایشان دوست صمیمی هستم، دیگر یک روز که من خیلی در خودم بودم، به من گفت: مگر شما داماد نشده اید چرا اینقدر دگرگون و ناراحتید؟ برگشتم و به او گفتم: هرکاری که می کنم نمی توانم دوستم را فراموش کنم ما باید یا هر دویمان شهید می شدیم و یا هر دو زنده می ماندیم او مانند یک برادر است برای من و مادر او هم مثال مادر خودم است چون هر وقت که من پیش ایشان می روم به من می گوید بیاید نزدیک تر شما مثل علی من هستید و بوی او را می دهید و فرقی با ایشان نمی کنید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11179 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11179
+
   
 +
 
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۴ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۰۱

کد شهید: 6519033 تاریخ تولد : نام : علی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : ساقی‌ تاریخ شهادت : 1365/04/11 نام پدر : یدالله‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : نیشابور

خاطرات

به یاد می آورم شبی که من و دوستم علی ساقی می خواستیم به جبهه اعزام شویم چون خانه خواهرم نزدیک به حرم بود و می خواستیم از آقایمان خداحافظی به علی گفتم: بیا برویم خانه خواهم ایشان گفتند : پس بیایید پیاده برویم که شب را هم در آنجا بمانیم خلاصه رفتیم و تا سحر آنجا بودیم آخر که زیارتمان تمام شد و داشتیم می آمدیم دیدم علی با چشمان بسته و چهره ای مظلومانه رو به ضریح امام رضا (ع) کرده و دستش را هم به قلبش می کشد، همینطور متعجب به ایشان نگاه می کردم تا اینکه راز و نیازش تمام شد به طرف او رفتم و گفتم: چکار می کردی گفت: داشتم برای آخرین بار با آقایم صحبت و خداحافظی می کردم، به او گفتم مگر تو دیگر نمی خواهی به دیدن سرورمان بیایی گفت: نه چون می دانم اگر بروم جبهه دیگر نمی روم و همینطور هم شد.

به یاد می آورم دوستم علی ساقی از همان دوران بچگی علاقه خاصی به جنگ و جنگیدن داشت و همیشه اخبار جبهه را از تلویزیون تماشا می کردند از همان ابتدا که با هم به مدرسه می رفتیم یادم است که از بالای تپه های اسلام آباد رد می شدیم پدر من برایم کوله پشتی خرید که شبیه به کوله های سربازی بود علی به آن خیلی علاقه مند بود هر وقت که با هم به مدرسه می رفتیم به من می گفت: بیا با هم عراقی بازی کنیم تو عراقی باش و من در این خلاصه منهم چون خودم دوست داشتم و همچنین بخاطر اینکه ایشان ناراحت نشود می رفتم و بازی می کردم، و این فقط یکی از علاقه مندی های ایشان نسبت به جبهه بود.

در سال هفتاد که می خواستم ازدواج کنم. چون دوستم علی ساقی شهید شده بود دقیقاً تا یک ماه بعد ازدواجم چهره ایشان در جلوی ذهنم بود و همیشه غمگین بودم چون دوست داشتم دامادی او را می دیدم و در مجلسم شرکت می کرد، خلاصه خیلی جای ایشان را خالی می دانستم همسرم خبر داشت که من با ایشان دوست صمیمی هستم، دیگر یک روز که من خیلی در خودم بودم، به من گفت: مگر شما داماد نشده اید چرا اینقدر دگرگون و ناراحتید؟ برگشتم و به او گفتم: هرکاری که می کنم نمی توانم دوستم را فراموش کنم ما باید یا هر دویمان شهید می شدیم و یا هر دو زنده می ماندیم او مانند یک برادر است برای من و مادر او هم مثال مادر خودم است چون هر وقت که من پیش ایشان می روم به من می گوید بیاید نزدیک تر شما مثل علی من هستید و بوی او را می دهید و فرقی با ایشان نمی کنید.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا