شهید محمد علی سبحانی: تفاوت بین نسخه‌ها

(پانویس)
 
سطر ۱۸: سطر ۱۸:
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
خاطرات:
+
==خاطرات==
  
 
یادم می آید در سال 56 محمد علی سبحانی در تهران دانشجو بود روزی در میدان بهارستان ماشینی با سرعت حرکت می کند و ظا هرا ترمز هم نتوانسته بگیرد به نحوی که وارد پیاده رو می شود و به محمد علی برخورد می کند و ایشان ضربه مغزی می شود بعد از 15 روز من خبر دار شدم رفتم به عیادتش دیدم ایشان بیهوش افتاده است به نحوی که پزشکان از ایشان قطع امید کرده بودند حتی مطرح می کردند که اگر می شود ایشان را به خارج ببرند ولی می گفتند : اگر ما ایشان را خارج ببریم احتمال دارد در همان هواپیما از بین برود یادم است دوستانش دعای توسل زیاد گذاشتند و باور کنید بخاطر همین دعاها بود که ایشان عمر دوباره پیدا کرد و واقعا دوستانش از سوز دل دعا می کردند .
 
یادم می آید در سال 56 محمد علی سبحانی در تهران دانشجو بود روزی در میدان بهارستان ماشینی با سرعت حرکت می کند و ظا هرا ترمز هم نتوانسته بگیرد به نحوی که وارد پیاده رو می شود و به محمد علی برخورد می کند و ایشان ضربه مغزی می شود بعد از 15 روز من خبر دار شدم رفتم به عیادتش دیدم ایشان بیهوش افتاده است به نحوی که پزشکان از ایشان قطع امید کرده بودند حتی مطرح می کردند که اگر می شود ایشان را به خارج ببرند ولی می گفتند : اگر ما ایشان را خارج ببریم احتمال دارد در همان هواپیما از بین برود یادم است دوستانش دعای توسل زیاد گذاشتند و باور کنید بخاطر همین دعاها بود که ایشان عمر دوباره پیدا کرد و واقعا دوستانش از سوز دل دعا می کردند .

نسخهٔ کنونی تا ‏۳۰ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۵

کد شهید : 6115346 تاریخ تولد :

نام : محمدعلی‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : سبحانی‌ تاریخ شهادت : 1361/08/25

نام پدر : رضا مکان شهادت :


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مهندس‌ - تکنسین‌ - خدمه‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

یادم می آید در سال 56 محمد علی سبحانی در تهران دانشجو بود روزی در میدان بهارستان ماشینی با سرعت حرکت می کند و ظا هرا ترمز هم نتوانسته بگیرد به نحوی که وارد پیاده رو می شود و به محمد علی برخورد می کند و ایشان ضربه مغزی می شود بعد از 15 روز من خبر دار شدم رفتم به عیادتش دیدم ایشان بیهوش افتاده است به نحوی که پزشکان از ایشان قطع امید کرده بودند حتی مطرح می کردند که اگر می شود ایشان را به خارج ببرند ولی می گفتند : اگر ما ایشان را خارج ببریم احتمال دارد در همان هواپیما از بین برود یادم است دوستانش دعای توسل زیاد گذاشتند و باور کنید بخاطر همین دعاها بود که ایشان عمر دوباره پیدا کرد و واقعا دوستانش از سوز دل دعا می کردند .

یادم است عاشورایی بود از پادگان بعد از چند روز آمده بودیم بیرون بعد دیدم محمد علی سبحانی آمده و می گوید رضا تو چرا ایستاده ای ،چرا به گفته ی امام گوش نکردی ؟ گفتم : والله مسئله این نیست من می خواهم انجام بدهم ولی خب من آنجا کلی اسلحه و مهمات دارم می توانم ضربه ای به نظام بزنم ایشان گفت : نه امام دستور جنگ مسلحانه نداده است فعلا امام گفتند : پادگانها را ترک کنید و آنجا مشوق ما شد و گفت : دیگر نباید بروی گفتم : باشد دست من را گرفت آورد بیرون .[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۳۰ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۱۸:۰۵