Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 6518740 تاریخ تولد : نام : غلامحسین محل تولد : مشهد نام خانوادگی : زوزن...» ایجاد کرد) |
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۸: | ||
گلزار : بهشترضا | گلزار : بهشترضا | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
زمانیکه همسرم غلامحسین در جبهه حضور داشتند، پسر بزرگم دچار مریضی سختی شد که با همسرم تماس گرفتم و جریان را تعریف کردم و گفتم : باید برگردید، من با بچه کوچک شیرخواره چگونه او را این طرف و آن طرف ببرم . ولی ایشان مرا دلداری دادند و با لحن خاصی گفتند : من نمیتوانم جبهه را ترک کنم، که در جواب گفتم : بچه دارد از دست میرود . ایشان هم در جواب شاعر شدند و گفتند : یکی درد و یکی درمان پسندد . یکی وصل و یکی هجران پسندد . من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد . | زمانیکه همسرم غلامحسین در جبهه حضور داشتند، پسر بزرگم دچار مریضی سختی شد که با همسرم تماس گرفتم و جریان را تعریف کردم و گفتم : باید برگردید، من با بچه کوچک شیرخواره چگونه او را این طرف و آن طرف ببرم . ولی ایشان مرا دلداری دادند و با لحن خاصی گفتند : من نمیتوانم جبهه را ترک کنم، که در جواب گفتم : بچه دارد از دست میرود . ایشان هم در جواب شاعر شدند و گفتند : یکی درد و یکی درمان پسندد . یکی وصل و یکی هجران پسندد . من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد . | ||
| − | یکروز در کلاس درس بودم که به من اطلاع دادند، لوازم خود را جمع بکنم . هنگامیکه به حیاط مدرسه آمدم، پسر عمهام را دیدم به من گفت : بیا با هم برویم، از او سؤال کردم کجا میخواهی بروی؟ ایشان فقط گفتند به عروسی . تا اینکه به معراج شهداء رسیدیم دیدم همه اقوام و فامیل دور تابوتی جمع شدهاند و گریه میکنند، تعجب کردم و به خود لرزیدم . وقتی جلوتر که رفتم آنجا بود که با جنازهی به خواب رفته پدرم غلامحسین زوزنی مواجه شدم و اینگونه شد که از خبر شهادت پدرم مطلع شدم . | + | یکروز در کلاس درس بودم که به من اطلاع دادند، لوازم خود را جمع بکنم . هنگامیکه به حیاط مدرسه آمدم، پسر عمهام را دیدم به من گفت : بیا با هم برویم، از او سؤال کردم کجا میخواهی بروی؟ ایشان فقط گفتند به عروسی . تا اینکه به معراج شهداء رسیدیم دیدم همه اقوام و فامیل دور تابوتی جمع شدهاند و گریه میکنند، تعجب کردم و به خود لرزیدم . وقتی جلوتر که رفتم آنجا بود که با جنازهی به خواب رفته پدرم غلامحسین زوزنی مواجه شدم و اینگونه شد که از خبر شهادت پدرم مطلع شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11051 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۴
کد شهید : 6518740 تاریخ تولد :
نام : غلامحسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : زوزنی تاریخ شهادت : 1365/10/20
نام پدر : احمدقلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : بهداری یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : بهداری
گلزار : بهشترضا
خاطرات
زمانیکه همسرم غلامحسین در جبهه حضور داشتند، پسر بزرگم دچار مریضی سختی شد که با همسرم تماس گرفتم و جریان را تعریف کردم و گفتم : باید برگردید، من با بچه کوچک شیرخواره چگونه او را این طرف و آن طرف ببرم . ولی ایشان مرا دلداری دادند و با لحن خاصی گفتند : من نمیتوانم جبهه را ترک کنم، که در جواب گفتم : بچه دارد از دست میرود . ایشان هم در جواب شاعر شدند و گفتند : یکی درد و یکی درمان پسندد . یکی وصل و یکی هجران پسندد . من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد .
یکروز در کلاس درس بودم که به من اطلاع دادند، لوازم خود را جمع بکنم . هنگامیکه به حیاط مدرسه آمدم، پسر عمهام را دیدم به من گفت : بیا با هم برویم، از او سؤال کردم کجا میخواهی بروی؟ ایشان فقط گفتند به عروسی . تا اینکه به معراج شهداء رسیدیم دیدم همه اقوام و فامیل دور تابوتی جمع شدهاند و گریه میکنند، تعجب کردم و به خود لرزیدم . وقتی جلوتر که رفتم آنجا بود که با جنازهی به خواب رفته پدرم غلامحسین زوزنی مواجه شدم و اینگونه شد که از خبر شهادت پدرم مطلع شدم .[۱]