Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | + | |نام فرد = محسن سازگار | |
| − | + | |تصویر = jpg12 KBInsert link | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |
| − | + | |شهرت = | |
| − | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |
| − | + | |تولد = [[مشهد]] | |
| − | + | |شهادت = [[۱۳۶۶/۷/۲۴]] | |
| − | + | |وفات = | |
| − | + | |مرگ = | |
| − | + | |محل دفن =بهشت رضا | |
| − | + | |مفقود = | |
| − | + | |جانباز = | |
| − | + | |اسارت = | |
| − | + | |نیرو = | |
| − | + | |یگانهای خدمت = | |
| − | + | |طول خدمت = | |
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها =رزمنده | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = | ||
| + | }} | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۲۹: | سطر ۴۰: | ||
238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی . | 238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی . | ||
| − | . ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم . | + | . ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11150 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
نسخهٔ کنونی تا ۶ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۸
| محسن سازگار | |
|---|---|
| 200px | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۶/۷/۲۴ |
| محل دفن | بهشت رضا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
خاطرات
235. ناصر سازگار در یکی از عملیات ها دشمن به ما پاتک زد . از زمین و آسمان روی ما آتش می ریختند . مهماتمان در حال تمام شدن بود . آتش دشمن زیاد بود . راننده می ترسید برود عقب و مهمات بیاورد . آقای سازگار رفت راننده را از ماشین انداخت پائین و خودش نشست پشت فرمان و رفت مهمات آورد .
236. ناصر سازگار قبل از عملیات کربلای 5 به اتفاق تعدادی از دوستان به حمام رفته بودیم . وقتی از حمام بیرون آمدیم مستقیم به دفتر پشتیبانی رفتیم . تعدادی از بچه ها به دنبال وسیله ای بودند که دسته جمعی به مشهد بروند . ما هم تصمیم گرفتیم با آنها برویم . خلاصه وسیله ای تهیه کردیم و همگی به سمت مشهد حرکت کردیم . در بین راه رستورانی بود در آنجا توقف کردیم . و غذا خوردیم اما متاسفانه غذای رستوران مسموم بود . در بین راه دچار دل درد شدیم . درهمین حین آقای سازگار پیشنهاد داد برای برطرف شدن دل درد برویم نبات بخریم . در بین راه ازمغازه ای یبات خریدیم . و بین بچه ها پخش کردیم . تا مشهد چند با اتوبوس را نگه داشتیم . چون حال بچه ها خراب می شد . وقتی به مشهد رسیدیم موقعی که می خواستیم از همدیگر خداحافظی کنیم . آقای سازگارگفت : دیگر می خواهم بروم دختر بازی . این حرف را که زد من به فکر فرو رفتم . و با خودگفتم : عجب آدم نامردی ، تازه امروز از جبهه آمده است می خواهد برود دختر بازی . چند لحظه ای فکر کردم و یک دفعه یادم آمد که خدا به تازگی به آقای سازگار دختری داده است . از او خداحافظی کردم و به خانه رفتم . این خاطره برای من بسیار شیرین و به یاد ماندنی بود .
237. ناصر سازگار یک روز قبل از عملیات به اتفاق آقای سازگار به حمام رفته بودیم . درحمام وقتی داشتم پشت ایشان را می شستم . گفتم : تمام بدنت پر ا زترکش است . دیگر هیچ جای سالمی در بدند باقی نمانده است . آقای سازگار گفت : انشاء ا … . دراین عملیات به شهادت می رسم و دیگر به جای سالم در بدنم نیاز ندارم . ایشان در عملیات کربلای 5 شربت شهادت را نوشید همانطور که خودش پیش بینی کرده بود .
238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی .
. ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم .[۱]