Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۲ نسخههای متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | + | |نام فرد = ابراهیم سراجه | |
| − | نام | + | |تصویر = |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |
| − | + | |شهرت = | |
| − | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |
| − | + | |تولد = [[سبزوار]] | |
| − | + | |شهادت = [[۱۳۶۲/۵/۱۵]] | |
| − | + | |وفات = | |
| − | + | |مرگ = | |
| − | + | |محل دفن = | |
| − | + | |مفقود = | |
| − | + | |جانباز = | |
| − | + | |اسارت = | |
| − | + | |نیرو = | |
| − | + | |یگانهای خدمت = | |
| − | + | |طول خدمت = | |
| − | + | |درجه = | |
| − | + | |سمتها = رزمنده | |
| − | + | |جنگها = | |
| − | + | |نشانهای لیاقت = | |
| − | + | |عملیات = | |
| − | + | |فعالیتها = | |
| − | + | |تحصیلات = | |
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = | ||
| + | }} | ||
| سطر ۳۰: | سطر ۳۴: | ||
فرمانده اش برای ما تعریف کرد که در موقع عقب نشینی دوستش سید محمد به شدت مجروح می شود را با چفیه زخم او را می بندد و بر پشتش سوارمی کند وبه عقب برمی گردد درهمین حال یک تیر به پای خودش نیزمی خورد و با زحمت زیاد خودش را بالای تپه می رساند و درهمان جا دوستش را دراز می کند وخودش هم کنار او می خوابد هر کارش می کنند که او را رها کن تا برویم ولی اوهمان جا می ماند ومی گوید اگرکسی آمد به کمکمان که هردو می آییم وگرنه همین جا هستیم و دفاع می کنیم فرمانده ادامه داد که ما به عقب برگشتیم و روز بعد که به آن منطقه رفتیم هیچ اثری نه از او بود و نه از دوستش و دیگر نه فهمیدیم که شهید شده اند یا که زنده اند . | فرمانده اش برای ما تعریف کرد که در موقع عقب نشینی دوستش سید محمد به شدت مجروح می شود را با چفیه زخم او را می بندد و بر پشتش سوارمی کند وبه عقب برمی گردد درهمین حال یک تیر به پای خودش نیزمی خورد و با زحمت زیاد خودش را بالای تپه می رساند و درهمان جا دوستش را دراز می کند وخودش هم کنار او می خوابد هر کارش می کنند که او را رها کن تا برویم ولی اوهمان جا می ماند ومی گوید اگرکسی آمد به کمکمان که هردو می آییم وگرنه همین جا هستیم و دفاع می کنیم فرمانده ادامه داد که ما به عقب برگشتیم و روز بعد که به آن منطقه رفتیم هیچ اثری نه از او بود و نه از دوستش و دیگر نه فهمیدیم که شهید شده اند یا که زنده اند . | ||
| − | شبی درخواب یک بیابان را دیدم که عده ای ازسگهای انسان نما با اسلحه برسر چند نفر که آنها را لخت کرده اند ایستاده اند و آنها را کلاغ پرمی برند وبه جلوی پای آنها شلیک می کند آنها به خاطراینکه تیربه آنها نخورد سریعترمی رفتند . جلوتر که رفتم دیدم که یکی ازآنهایی که کلاغ پرمی رود پسرم ابراهیم است جلو رفتم و به آن سگهای انسان نما التماس کردم که او پسر من است و بگذارید که او را با خود ببرم وقتی دویدم تا او را به بغل بگیرم او مثل یک کبوتر شد و به هوا پرواز کرد به آنها گفتم او را برایم بگیرید . آنها گفتند او به جایی رفت که دیگر نمی توانی او را بگیری و من از خواب پریدم . | + | شبی درخواب یک بیابان را دیدم که عده ای ازسگهای انسان نما با اسلحه برسر چند نفر که آنها را لخت کرده اند ایستاده اند و آنها را کلاغ پرمی برند وبه جلوی پای آنها شلیک می کند آنها به خاطراینکه تیربه آنها نخورد سریعترمی رفتند . جلوتر که رفتم دیدم که یکی ازآنهایی که کلاغ پرمی رود پسرم ابراهیم است جلو رفتم و به آن سگهای انسان نما التماس کردم که او پسر من است و بگذارید که او را با خود ببرم وقتی دویدم تا او را به بغل بگیرم او مثل یک کبوتر شد و به هوا پرواز کرد به آنها گفتم او را برایم بگیرید . آنها گفتند او به جایی رفت که دیگر نمی توانی او را بگیری و من از خواب پریدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11391 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
==رده== | ==رده== | ||
{{ترتیبپیشفرض:ابراهیم_سراجه}} | {{ترتیبپیشفرض:ابراهیم_سراجه}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۵
خاطرات
فرمانده اش برای ما تعریف کرد که در موقع عقب نشینی دوستش سید محمد به شدت مجروح می شود را با چفیه زخم او را می بندد و بر پشتش سوارمی کند وبه عقب برمی گردد درهمین حال یک تیر به پای خودش نیزمی خورد و با زحمت زیاد خودش را بالای تپه می رساند و درهمان جا دوستش را دراز می کند وخودش هم کنار او می خوابد هر کارش می کنند که او را رها کن تا برویم ولی اوهمان جا می ماند ومی گوید اگرکسی آمد به کمکمان که هردو می آییم وگرنه همین جا هستیم و دفاع می کنیم فرمانده ادامه داد که ما به عقب برگشتیم و روز بعد که به آن منطقه رفتیم هیچ اثری نه از او بود و نه از دوستش و دیگر نه فهمیدیم که شهید شده اند یا که زنده اند .
شبی درخواب یک بیابان را دیدم که عده ای ازسگهای انسان نما با اسلحه برسر چند نفر که آنها را لخت کرده اند ایستاده اند و آنها را کلاغ پرمی برند وبه جلوی پای آنها شلیک می کند آنها به خاطراینکه تیربه آنها نخورد سریعترمی رفتند . جلوتر که رفتم دیدم که یکی ازآنهایی که کلاغ پرمی رود پسرم ابراهیم است جلو رفتم و به آن سگهای انسان نما التماس کردم که او پسر من است و بگذارید که او را با خود ببرم وقتی دویدم تا او را به بغل بگیرم او مثل یک کبوتر شد و به هوا پرواز کرد به آنها گفتم او را برایم بگیرید . آنها گفتند او به جایی رفت که دیگر نمی توانی او را بگیری و من از خواب پریدم .[۱]