| سطر ۳۶: | سطر ۳۶: | ||
| − | بعد از شهادت پسرم زین العابدین یکی از هم روستائیها خواب دیده بود که تعدادی از مردم سینه می زنند و شهید جلوی همه با لباس سبز پیشقدم بود و در حال سینه زدن بودند . | + | بعد از شهادت پسرم زین العابدین یکی از هم روستائیها خواب دیده بود که تعدادی از مردم سینه می زنند و شهید جلوی همه با لباس سبز پیشقدم بود و در حال سینه زدن بودند .<ref> [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11360 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۸
خاطرات
روزی من به اتفاق یکی از دوستان به طرف باغ که در روستا داشتیم می رفتیم که در بین راه به باغ شهید زین العابدین رسیدیم ، ایشان با دو نفر دیگر داشتند یونجه جمع می کردند و سیب می خوردند ؛ همینکه ما را دید صدا کرد و آنقدر سیب به ما داد که تمام جیب هایم پر شده بود و من هرچه می گفتم بس است اصلا گوش نمی کرد و می گفت : نعمت خداست بخورید .
بعد از شهادت پسرم زین العابدین یکی از هم روستائیها خواب دیده بود که تعدادی از مردم سینه می زنند و شهید جلوی همه با لباس سبز پیشقدم بود و در حال سینه زدن بودند .[۱]