شهید محمد باقر سلیمان: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 6520170 تاریخ تولد : نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : سلیم...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
کد شهید: 6520170 تاریخ تولد :
+
کد شهید: 6520170
نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور
+
نام خانوادگی : سلیمان‌ تاریخ شهادت : 1365/06/10
+
نام : محمدباقر
نام پدر : خدابخش‌ مکان شهادت :
+
 
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
نام خانوادگی: سلیمان
شغل : یگان خدمتی :
+
 
 +
نام پدر: خدابخش
 +
 
 +
محل تولد : نیشابور
 +
 
 +
تاریخ شهادت : 1365/06/10
 +
 +
تحصیلات : نامشخص
 +
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
 
 +
نوع عضویت : سایر شهدا
 +
 
 +
مسئولیت : رزمنده‌
 +
 
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
  
خاطرات:
+
==خاطرات==
محمدباقر یکی از خاطراتش را برای ما تعریف کرد و گفت یک شب برای شناسایی منطقه با یکی از دوستان رفته بودیم چند ساعتی که گذشت متوجه شدیم که دشمن ما را شناسایی کرده و ما همین طور سرگردان بودیم که چکار کنیم ناگهان در چاله ای افتادیم که در همان لحطه به خواب رفتم و در خواب دیدم آقای سوار بر اسب پیشانی بند سبزی به من داد و فرمود از اینجا برو همین که از خواب بیدار شدم دیدم که همه دشمنان رفته بودند.
+
*محمدباقر یکی از خاطراتش را برای ما تعریف کرد و گفت یک شب برای شناسایی منطقه با یکی از دوستان رفته بودیم چند ساعتی که گذشت متوجه شدیم که دشمن ما را شناسایی کرده و ما همین طور سرگردان بودیم که چکار کنیم ناگهان در چاله ای افتادیم که در همان لحطه به خواب رفتم و در خواب دیدم آقای سوار بر اسب پیشانی بند سبزی به من داد و فرمود از اینجا برو همین که از خواب بیدار شدم دیدم که همه دشمنان رفته بودند.
 +
 
 +
*به یاد دارم دفعه آخری که محمد باقر می خواست به جبهه برود به من گفت فکر نمی کنم این دفعه برگردم. گفتم چرا این حرف را می زنی؟ گفت چون شبی در سنگر از دل درد به خود می پیچیدم که ناگهان پرده کنار رفت و سیدی داخل شد و گفت بلند شو در برابر دل درد ساده این چنین به خود می پیچی پس در مقابل دردهایی که در آینده برایت پیش خواهد آمد چه می خواهی بکنی سپس بیرون رفت بعد از رفتن آن سید دیگر دردی در خود احساس نکردم از آن لحظه این فکر در من قوت یافت که دیگر بر نمی گردم بعد از رفتن برادرم محمد باقر این فکر در ذهن من نیز قوت یافت و هر روز که از مدرسه بر می گشتم منتظر شنیدن خبری از جانب ایشان بودم تا اینکه یک روز فرا رسید و طبق گفته همرزمش در شب عملیات دوستان به محمد باقر اصرار می کنند که در عملیات شرکت نکند اما ایشان قبول نمی کند و می گوید این عملیات آخر است که در همان عملیات جز اولین کسانی بوده که شهد شهادت را می نوشد.
 +
 
 +
*یک روز یکی از همسایه ها به من گفت: از پسرت محمد باقر چه خبر؟ من هم او را قسم دادم و گفتم اگر خبری است به من هم بگو چون او را قسم دادم گفت محمد باقر مفقد شده است بعد از 9 ماه نیز جنازه اش را برایمان آوردند وقتی که چشمم به جنازه اش افتاد بدنم بی حس شد و روی جنازه افتادم و گفتم مادر جان مبارکت باشد من انتظار داشتم بر گردی و برایت زن بگیرم این هم حجله عروسی ات است.
  
به یاد دارم دفعه آخری که محمد باقر می خواست به جبهه برود به من گفت فکر نمی کنم این دفعه برگردم. گفتم چرا این حرف را می زنی؟ گفت چون شبی در سنگر از دل درد به خود می پیچیدم که ناگهان پرده کنار رفت و سیدی داخل شد و گفت بلند شو در برابر دل درد ساده این چنین به خود می پیچی پس در مقابل دردهایی که در آینده برایت پیش خواهد آمد چه می خواهی بکنی سپس بیرون رفت بعد از رفتن آن سید دیگر دردی در خود احساس نکردم از آن لحظه این فکر در من قوت یافت که دیگر بر نمی گردم بعد از رفتن برادرم محمد باقر این فکر در ذهن من نیز قوت یافت و هر روز که از مدرسه بر می گشتم منتظر شنیدن خبری از جانب ایشان بودم تا اینکه یک روز فرا رسید و طبق گفته همرزمش در شب عملیات دوستان به محمد باقر اصرار می کنند که در عملیات شرکت نکند اما ایشان قبول نمی کند و می گوید این عملیات آخر است که در همان عملیات جز اولین کسانی بوده که شهد شهادت را می نوشد.
+
*به خاطردارم وقتی که محمد باقر را 6 ماهه حامله بودم خواب دیدم که سیدی آمد و به من گفت بچه ات پسر است نام او را محمد باقر بگذار و در شانه راست او خالی وجود دارد بعد از از اینکه فرزندم متولد شد دیدم که پسر است و خالی نیز بر شانه راست او نقش بسته و به همین خاطر نامش را محمد باقر گذاشتیم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11680 سایت یاران رضا]</ref>
  
یک روز یکی از همسایه ها به من گفت: از پسرت محمد باقر چه خبر؟ من هم او را قسم دادم و گفتم اگر خبری است به من هم بگو چون او را قسم دادم گفت محمد باقر مفقد شده است بعد از 9 ماه نیز جنازه اش را برایمان آوردند وقتی که چشمم به جنازه اش افتاد بدنم بی حس شد و روی جنازه افتادم و گفتم مادر جان مبارکت باشد من انتظار داشتم بر گردی و برایت زن بگیرم این هم حجله عروسی ات است.
 
  
به خاطردارم وقتی که محمد باقر را 6 ماهه حامله بودم خواب دیدم که سیدی آمد و به من گفت بچه ات پسر است نام او را محمد باقر بگذار و در شانه راست او خالی وجود دارد بعد از از اینکه فرزندم متولد شد دیدم که پسر است و خالی نیز بر شانه راست او نقش بسته و به همین خاطر نامش را محمد باقر گذاشتیم.
+
==پانویس==
نبع: سایت یاران رضا
+
<references/>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11680
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۳۴

کد شهید: 6520170

نام : محمدباقر

نام خانوادگی: سلیمان

نام پدر: خدابخش

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1365/06/10

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

  • محمدباقر یکی از خاطراتش را برای ما تعریف کرد و گفت یک شب برای شناسایی منطقه با یکی از دوستان رفته بودیم چند ساعتی که گذشت متوجه شدیم که دشمن ما را شناسایی کرده و ما همین طور سرگردان بودیم که چکار کنیم ناگهان در چاله ای افتادیم که در همان لحطه به خواب رفتم و در خواب دیدم آقای سوار بر اسب پیشانی بند سبزی به من داد و فرمود از اینجا برو همین که از خواب بیدار شدم دیدم که همه دشمنان رفته بودند.
  • به یاد دارم دفعه آخری که محمد باقر می خواست به جبهه برود به من گفت فکر نمی کنم این دفعه برگردم. گفتم چرا این حرف را می زنی؟ گفت چون شبی در سنگر از دل درد به خود می پیچیدم که ناگهان پرده کنار رفت و سیدی داخل شد و گفت بلند شو در برابر دل درد ساده این چنین به خود می پیچی پس در مقابل دردهایی که در آینده برایت پیش خواهد آمد چه می خواهی بکنی سپس بیرون رفت بعد از رفتن آن سید دیگر دردی در خود احساس نکردم از آن لحظه این فکر در من قوت یافت که دیگر بر نمی گردم بعد از رفتن برادرم محمد باقر این فکر در ذهن من نیز قوت یافت و هر روز که از مدرسه بر می گشتم منتظر شنیدن خبری از جانب ایشان بودم تا اینکه یک روز فرا رسید و طبق گفته همرزمش در شب عملیات دوستان به محمد باقر اصرار می کنند که در عملیات شرکت نکند اما ایشان قبول نمی کند و می گوید این عملیات آخر است که در همان عملیات جز اولین کسانی بوده که شهد شهادت را می نوشد.
  • یک روز یکی از همسایه ها به من گفت: از پسرت محمد باقر چه خبر؟ من هم او را قسم دادم و گفتم اگر خبری است به من هم بگو چون او را قسم دادم گفت محمد باقر مفقد شده است بعد از 9 ماه نیز جنازه اش را برایمان آوردند وقتی که چشمم به جنازه اش افتاد بدنم بی حس شد و روی جنازه افتادم و گفتم مادر جان مبارکت باشد من انتظار داشتم بر گردی و برایت زن بگیرم این هم حجله عروسی ات است.
  • به خاطردارم وقتی که محمد باقر را 6 ماهه حامله بودم خواب دیدم که سیدی آمد و به من گفت بچه ات پسر است نام او را محمد باقر بگذار و در شانه راست او خالی وجود دارد بعد از از اینکه فرزندم متولد شد دیدم که پسر است و خالی نیز بر شانه راست او نقش بسته و به همین خاطر نامش را محمد باقر گذاشتیم.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا