شهید خداداد سنجری: تفاوت بین نسخه‌ها

 
سطر ۲۸: سطر ۲۸:
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
یادم می آید یک روز همدیگر را دیدیم . ایشان به من گفت : می خواهم به جبهه بروم . بعد با همدیگر از بسیج اعزام شدیم و یک ماه با هم در منطقه مهران بودیم . یکی از مسئولین یک شب در جمع ما آمد و گفت : برای یک موقعیت حساس چند نفر نیرو لازم داریم . چه کسانی داوطلب هستند . و این حرف را تا سه مرتبه تکرار کرد . در مرتبه سوم ما دست خود را بالا بردیم . که بعد 6 نفر دیگر به ما ملحق شدند و به پشتیبانی دیده بان در بین قله های میمک و مهران مستقر بود رفتیم . در این مدت ایشان در دل شب شروع به خواندن نماز شب می کرد . یادم می آید یک شب چون منطقه حساس بود . من از ساعت 12 الی 2 شب جلوی سنگر در حال نگهبانی بودم . که ناگاه صدای پایی به گوشم رسید . آماده تیراندازی می شدم . که دیدم ایشان هستند . گفتم : کجا بودید . گفت : رفته بودم برای اقامه نماز وضو بگیرم .
+
یادم می آید یک روز همدیگر را دیدیم . ایشان به من گفت : می خواهم به جبهه بروم . بعد با همدیگر از بسیج اعزام شدیم و یک ماه با هم در منطقه مهران بودیم . یکی از مسئولین یک شب در جمع ما آمد و گفت : برای یک موقعیت حساس چند نفر نیرو لازم داریم . چه کسانی داوطلب هستند . و این حرف را تا سه مرتبه تکرار کرد . در مرتبه سوم ما دست خود را بالا بردیم . که بعد 6 نفر دیگر به ما ملحق شدند و به پشتیبانی دیده بان در بین قله های میمک و مهران مستقر بود رفتیم . در این مدت ایشان در دل شب شروع به خواندن نماز شب می کرد . یادم می آید یک شب چون منطقه حساس بود . من از ساعت 12 الی 2 شب جلوی سنگر در حال نگهبانی بودم . که ناگاه صدای پایی به گوشم رسید . آماده تیراندازی می شدم . که دیدم ایشان هستند . گفتم : کجا بودید . گفت : رفته بودم برای اقامه نماز وضو بگیرم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11830 سایت یاران رضا]  </ref>
  
منبع : سایت یاران رضا 
+
==پانویس==
 
+
<references />
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11830
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۶

کد شهید : 6213443

نام : خداداد

نام خانوادگی : سنجری‌

نام پدر : کمال‌

تاریخ تولد:

محل تولد: مشهد

تاریخ شهادت: 1362/11/08

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

یادم می آید یک روز همدیگر را دیدیم . ایشان به من گفت : می خواهم به جبهه بروم . بعد با همدیگر از بسیج اعزام شدیم و یک ماه با هم در منطقه مهران بودیم . یکی از مسئولین یک شب در جمع ما آمد و گفت : برای یک موقعیت حساس چند نفر نیرو لازم داریم . چه کسانی داوطلب هستند . و این حرف را تا سه مرتبه تکرار کرد . در مرتبه سوم ما دست خود را بالا بردیم . که بعد 6 نفر دیگر به ما ملحق شدند و به پشتیبانی دیده بان در بین قله های میمک و مهران مستقر بود رفتیم . در این مدت ایشان در دل شب شروع به خواندن نماز شب می کرد . یادم می آید یک شب چون منطقه حساس بود . من از ساعت 12 الی 2 شب جلوی سنگر در حال نگهبانی بودم . که ناگاه صدای پایی به گوشم رسید . آماده تیراندازی می شدم . که دیدم ایشان هستند . گفتم : کجا بودید . گفت : رفته بودم برای اقامه نماز وضو بگیرم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۲۰:۵۶