Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۶ نسخههای متوسط توسط ۵ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | نام : علیاکبر | |
| − | + | ||
| − | + | نام خانوادگی: سلیمانزاده | |
| − | + | ||
| − | + | نام پدر: براتعلی | |
| − | + | ||
| − | + | محل تولد : اسفراین | |
| − | + | ||
| − | + | تاریخ شهادت : 1365/11/11 | |
| − | + | ||
| − | + | مکان شهادت : بیمارستانکامیا | |
| − | + | ||
| − | + | تحصیلات : نامشخص | |
| − | + | ||
| − | + | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | |
| − | + | ||
| − | + | نوع عضویت : سایر شهدا | |
| − | + | ||
| − | + | مسئولیت : رزمنده | |
| − | + | ||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | + | یک شب خواب دیدم در حالی که شب عاشورا بود هیات سینه زنی به طرف مزار شهید حرکت کرده بودند . علی اکبر را دیدم که لباس بسیجی و چفیه در گردن به طرف هیات می آید و من خودم را به او رساندم اورا درآغوش گرفتم و بسیار گریه کردم . ازایشان پرسیدم هیات آمده است ؟ گفت : این مردم مرا شرمنده نموده اند ازشهید پرسیدم حالت چگونه است ؟ ایشان احساس رضایت کردند با شهید خداحافظی کردم و من برگشتم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11688%20 سایت یاران رضا]</ref> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | یک شب خواب دیدم در حالی که شب عاشورا بود هیات سینه زنی به طرف مزار شهید حرکت کرده بودند . علی اکبر را دیدم که لباس بسیجی و چفیه در گردن به طرف هیات می آید و من خودم را به او رساندم اورا درآغوش گرفتم و بسیار گریه کردم . ازایشان پرسیدم هیات آمده است ؟ گفت : این مردم مرا شرمنده نموده اند ازشهید پرسیدم حالت چگونه است ؟ ایشان احساس رضایت کردند با شهید خداحافظی کردم و من برگشتم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11688 سایت یاران رضا]</ref> | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۹
نام : علیاکبر
نام خانوادگی: سلیمانزاده
نام پدر: براتعلی
محل تولد : اسفراین
تاریخ شهادت : 1365/11/11
مکان شهادت : بیمارستانکامیا
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
یک شب خواب دیدم در حالی که شب عاشورا بود هیات سینه زنی به طرف مزار شهید حرکت کرده بودند . علی اکبر را دیدم که لباس بسیجی و چفیه در گردن به طرف هیات می آید و من خودم را به او رساندم اورا درآغوش گرفتم و بسیار گریه کردم . ازایشان پرسیدم هیات آمده است ؟ گفت : این مردم مرا شرمنده نموده اند ازشهید پرسیدم حالت چگونه است ؟ ایشان احساس رضایت کردند با شهید خداحافظی کردم و من برگشتم .[۱]