شهید علی اکبر حشمتی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 
نام : علی‌اکبر  
 
نام : علی‌اکبر  
نام خانوادگی : حشمتی‌    
+
 
 +
نام خانوادگی : حشمتی‌  
 +
 
 
نام پدر : تقی‌  
 
نام پدر : تقی‌  
محل تولد : [[نیشابور]]
+
 
تاریخ شهادت : [[1366/02/26]]    
+
محل تولد : نیشابور
یگان خدمتی : [[سپاه پاسداران]]
+
 
 +
تاریخ شهادت : 1366/02/26   
 +
 +
یگان خدمتی : سپاه پاسداران
 +
 
 
مسئولیت : مسئول‌مخابرات‌
 
مسئولیت : مسئول‌مخابرات‌
گلزار : [[بهشت‌فضل‌]]
+
 
خاطرات:
+
گلزار : بهشت‌فضل‌
در سن 6 سالگی بود که مریضی سختی گرفت و دکتر جوابش کرد و گفت: خوب نمی شود در روی دستهایم گرفتم و داشتم می آمدم که دیدم یک سیدی گفت: بچه شما چکار شده است گفتم: مریض است و دکتر جوابش کرده و او گفت: من خوبش می کنم ولی قول بده شبهای [[21 رمضان]] هر سال به مردم نذری بدهی بعد به او داروی داد و هر روز حال او بهتر می شد من هم هر سال شب [[21 رمضان]] نذر خود را ادا می کنم.
+
 
در زمان انقلاب یک شب خیلی دیر به خانه آمد. وقتی به خانه آمد از او پرسیدم چرا دیر آمدی گفت: یکی از روحانیون عکسهای امام را آورده بود و بین مردم پخش می کرد. یک عده ای از [[منافقین]] آنها را پاره کرده بودند و در کوچه انداختند من هم آنها را از کوچه جمع کردم تا عکس آن سید عزیز زیر پاها پایمال نشود.
+
==خاطرات==
یک شب خواب دیدم که علی اکبر یک کت و شلوار مشکی در تن دارد و آمده او را در آغوش گرفتم به سرش دست می کشیدم و او را می بوسیدم گفتم : علی اکبر جان تو شهید شده ای و ما همه فامیل برایت گریه می کنیم گفت: نه می بینید که من زنده ام چرا گریه می کنید. یک جعبه بزرگ شیرینی در دستش است. گفت: مادر جان این شیرینی را بگیر و اسم بچه ای که می خواهد به دنیا بیاید را [[علی اکبر]] بگذار او شبیه من است. و واقعا همین هم طور شد.
+
در سن 6 سالگی بود که مریضی سختی گرفت و دکتر جوابش کرد و گفت: خوب نمی شود در روی دستهایم گرفتم و داشتم می آمدم که دیدم یک سیدی گفت: بچه شما چکار شده است گفتم: مریض است و دکتر جوابش کرده و او گفت: من خوبش می کنم ولی قول بده شبهای 21 رمضان هر سال به مردم نذری بدهی بعد به او داروی داد و هر روز حال او بهتر می شد من هم هر سال شب 21 رمضان نذر خود را ادا می کنم.
بعد از شهادت او خیلی گریه کردم و ناراحت بودم یک شب خواب دیدم که یک باغ بزرگی است و دو [[پاسدار]] نگهبان آنجا بودند از آنها پرسیدم اینجا کجاست گفتند: اینجا مال شهیدان است گفتم: ما هم شهید داریم او را صدا بزنید تا او را ببینمعلی اکبر آمد و یک پارچه سبز در گردنش بود و یک دیس خرمایی در دستش بود. گفتم: اکبر جان چه جای خوبی داری او گفت چه فایده ای دارد که تو گریه می کنی هر وقت تو گریه می کنی من زخم پهلویم درد میگیرد مادر جان دیگر گریه نکن و لباسهای سیاهت را از تن بیرون کن.
+
 
یک روز یکی از اعضای فامیل را دیده بود که ناراحت بود و گریه میکرد از او پرسیده چه شده است او گفته بود که با شوهرم دعوا کرده ام او را به خانه اش برده با شوهرش صحبت کرده و آنها را نصیحت کرده که در زندگی یار و یاور هم دیگر باشند.
+
در زمان انقلاب یک شب خیلی دیر به خانه آمد. وقتی به خانه آمد از او پرسیدم چرا دیر آمدی گفت: یکی از روحانیون عکسهای امام را آورده بود و بین مردم پخش می کرد. یک عده ای از منافقین آنها را پاره کرده بودند و در کوچه انداختند من هم آنها را از کوچه جمع کردم تا عکس آن سید عزیز زیر پاها پایمال نشود.
سایت:یاران رضا
+
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7360
+
یک شب خواب دیدم که علی اکبر یک کت و شلوار مشکی در تن دارد و آمده او را در آغوش گرفتم به سرش دست می کشیدم و او را می بوسیدم گفتم : علی اکبر جان تو شهید شده ای و ما همه فامیل برایت گریه می کنیم گفت: نه می بینید که من زنده ام چرا گریه می کنید. یک جعبه بزرگ شیرینی در دستش است. گفت: مادر جان این شیرینی را بگیر و اسم بچه ای که می خواهد به دنیا بیاید را علی اکبر بگذار او شبیه من است. و واقعا همین هم طور شد.
 +
بعد از شهادت او خیلی گریه کردم و ناراحت بودم یک شب خواب دیدم که یک باغ بزرگی است و دو پاسدار نگهبان آنجا بودند از آنها پرسیدم اینجا کجاست گفتند: اینجا مال شهیدان است گفتم: ما هم شهید داریم او را صدا بزنید تا او را ببینمعلی اکبر آمد و یک پارچه سبز در گردنش بود و یک دیس خرمایی در دستش بود. گفتم: اکبر جان چه جای خوبی داری او گفت چه فایده ای دارد که تو گریه می کنی هر وقت تو گریه می کنی من زخم پهلویم درد میگیرد مادر جان دیگر گریه نکن و لباسهای سیاهت را از تن بیرون کن.
 +
یک روز یکی از اعضای فامیل را دیده بود که ناراحت بود و گریه میکرد از او پرسیده چه شده است او گفته بود که با شوهرم دعوا کرده ام او را به خانه اش برده با شوهرش صحبت کرده و آنها را نصیحت کرده که در زندگی یار و یاور هم دیگر باشند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7360 سایت یاران رضا]</ref>
 +
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۶

نام : علی‌اکبر

نام خانوادگی : حشمتی‌

نام پدر : تقی‌

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1366/02/26

یگان خدمتی : سپاه پاسداران

مسئولیت : مسئول‌مخابرات‌

گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

در سن 6 سالگی بود که مریضی سختی گرفت و دکتر جوابش کرد و گفت: خوب نمی شود در روی دستهایم گرفتم و داشتم می آمدم که دیدم یک سیدی گفت: بچه شما چکار شده است گفتم: مریض است و دکتر جوابش کرده و او گفت: من خوبش می کنم ولی قول بده شبهای 21 رمضان هر سال به مردم نذری بدهی بعد به او داروی داد و هر روز حال او بهتر می شد من هم هر سال شب 21 رمضان نذر خود را ادا می کنم.

در زمان انقلاب یک شب خیلی دیر به خانه آمد. وقتی به خانه آمد از او پرسیدم چرا دیر آمدی گفت: یکی از روحانیون عکسهای امام را آورده بود و بین مردم پخش می کرد. یک عده ای از منافقین آنها را پاره کرده بودند و در کوچه انداختند من هم آنها را از کوچه جمع کردم تا عکس آن سید عزیز زیر پاها پایمال نشود.

یک شب خواب دیدم که علی اکبر یک کت و شلوار مشکی در تن دارد و آمده او را در آغوش گرفتم به سرش دست می کشیدم و او را می بوسیدم گفتم : علی اکبر جان تو شهید شده ای و ما همه فامیل برایت گریه می کنیم گفت: نه می بینید که من زنده ام چرا گریه می کنید. یک جعبه بزرگ شیرینی در دستش است. گفت: مادر جان این شیرینی را بگیر و اسم بچه ای که می خواهد به دنیا بیاید را علی اکبر بگذار او شبیه من است. و واقعا همین هم طور شد. بعد از شهادت او خیلی گریه کردم و ناراحت بودم یک شب خواب دیدم که یک باغ بزرگی است و دو پاسدار نگهبان آنجا بودند از آنها پرسیدم اینجا کجاست گفتند: اینجا مال شهیدان است گفتم: ما هم شهید داریم او را صدا بزنید تا او را ببینمعلی اکبر آمد و یک پارچه سبز در گردنش بود و یک دیس خرمایی در دستش بود. گفتم: اکبر جان چه جای خوبی داری او گفت چه فایده ای دارد که تو گریه می کنی هر وقت تو گریه می کنی من زخم پهلویم درد میگیرد مادر جان دیگر گریه نکن و لباسهای سیاهت را از تن بیرون کن. یک روز یکی از اعضای فامیل را دیده بود که ناراحت بود و گریه میکرد از او پرسیده چه شده است او گفته بود که با شوهرم دعوا کرده ام او را به خانه اش برده با شوهرش صحبت کرده و آنها را نصیحت کرده که در زندگی یار و یاور هم دیگر باشند.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۰۲:۲۶