شهید ناصر جوادی فرزند علی اصغر: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
rId4
 
 
 
کد شهید : 6404035  
 
کد شهید : 6404035  
  
سطر ۸: سطر ۶:
  
 
نام پدر : علی‌اصغر  
 
نام پدر : علی‌اصغر  
 
تاریخ تولد :
 
  
 
محل تولد : مشهد  
 
محل تولد : مشهد  
سطر ۱۷: سطر ۱۳:
 
مکان شهادت : بیمارستان (جنوب)
 
مکان شهادت : بیمارستان (جنوب)
  
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
تحصیلات : نامشخص  
 
+
شغل : محصل یگان خدمتی :
+
  
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
  
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
نوع عضویت : سایر شهدا  
 +
 
 +
مسئولیت : رزمنده‌
  
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
سطر ۳۱: سطر ۲۷:
 
اولين اعزام
 
اولين اعزام
  
راوی علی اصغر جوادی
+
راوی : علی اصغر جوادی
 
+
متن کامل خاطره
+
 
+
  
به خاطر دارم یک روز که در خانه نشسته بودیم فرزندم ناصر جوادی پیش من آمد و گفت : مگر نمی گویند هر کس هر کاری برای خدا انجام دهد عوضش را می بیند . گفتم : شکی ندارم . گفت : پس من هم می خواهم کاری انجام دهم که برایم باقی بماند . گفت : من می خواهم برای شما فرزندی شوم که تمام زحماتی را که برای من کشیده ای جبران کنم . گفت : شما پدر خوبی برای من بودی . من از شما راضی هستم . این ماجرا گذشت تا اینکه روزی سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم . ایشان به من گفت : پدرجان اگر چیزی بگویم شما ناراحت نمی شوی ؟ گفتم : باشد بعد از صرف ناهار . گفت : نه پدرجان باید همین الان بگویم . گفتم : خوب بگو فرزندم . گفت : می خواهم به جبهه بروم . گفتم : باباجان تو هنوز خیلی کوچک هستی تازه در حال درس خواندن هستی چه طور می خواهی بروی ؟ گفت : قول می دهم درسم را بخوانم و نمراتم بهتر از قبل شود فقط شما اجازه بدهید تا من به جبهه بروم . گفتم : برو پسرم ولی برو مادرت را هم راضی کن بعد برو . چون مادرش خیلی ایشان را دوست داشت و اجازه نمی داد تا ایشان به جبهه برود . به مادرش گفت : اگر نگذاری به جبهه بروم و مخالف تصمیمی که گرفتم باشید اگر پیشامدی شود و من هم به طوری بمیرم روز قیامت به فاطمه زهرا (س) از شما شکایت خواهم کرد و خواهم گفت : شما نگذاشتید تا من به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم . وقتی این حرف ها را به مادرش گفت مادرش جواب داد : برو پسرم برو به سلامت . ایشان گفت : مادرجان شاید برنگردم ، شاید بدنم تکه تکه شود ، شاید بسوزم ، شاید اسیر شوم ، شاید ......آیا شما تحمل این جور صحنه ها را دارید و می توانید تحمل کنید ؟ بروم . مادرش گفت : برو فرزندم شما را به فاطمه ی زهرا (س) سپردم . هر چه قسمتت باشد همان می شود . ان شاءا ... به آرزوی ابدیت خواهی رسید . با گفتن این حرف ها ایشان خیلی خوشحال شد و در پوست خودش نمی گنجید و به جبهه رفت و دیگر برنگشت .
 
  
منبع سایت : http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6101
+
به خاطر دارم یک روز که در خانه نشسته بودیم فرزندم ناصر جوادی پیش من آمد و گفت : مگر نمی گویند هر کس هر کاری برای خدا انجام دهد عوضش را می بیند . گفتم : شکی ندارم . گفت : پس من هم می خواهم کاری انجام دهم که برایم باقی بماند . گفت : من می خواهم برای شما فرزندی شوم که تمام زحماتی را که برای من کشیده ای جبران کنم . گفت : شما پدر خوبی برای من بودی . من از شما راضی هستم . این ماجرا گذشت تا اینکه روزی سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم . ایشان به من گفت : پدرجان اگر چیزی بگویم شما ناراحت نمی شوی ؟ گفتم : باشد بعد از صرف ناهار . گفت : نه پدرجان باید همین الان بگویم . گفتم : خوب بگو فرزندم . گفت : می خواهم به جبهه بروم . گفتم : باباجان تو هنوز خیلی کوچک هستی تازه در حال درس خواندن هستی چه طور می خواهی بروی ؟ گفت : قول می دهم درسم را بخوانم و نمراتم بهتر از قبل شود فقط شما اجازه بدهید تا من به جبهه بروم . گفتم : برو پسرم ولی برو مادرت را هم راضی کن بعد برو . چون مادرش خیلی ایشان را دوست داشت و اجازه نمی داد تا ایشان به جبهه برود . به مادرش گفت : اگر نگذاری به جبهه بروم و مخالف تصمیمی که گرفتم باشید اگر پیشامدی شود و من هم به طوری بمیرم روز قیامت به فاطمه زهرا (س) از شما شکایت خواهم کرد و خواهم گفت : شما نگذاشتید تا من به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم . وقتی این حرف ها را به مادرش گفت مادرش جواب داد : برو پسرم برو به سلامت . ایشان گفت : مادرجان شاید برنگردم ، شاید بدنم تکه تکه شود ، شاید بسوزم ، شاید اسیر شوم ، شاید ......آیا شما تحمل این جور صحنه ها را دارید و می توانید تحمل کنید ؟ بروم . مادرش گفت : برو فرزندم شما را به فاطمه ی زهرا (س) سپردم . هر چه قسمتت باشد همان می شود . ان شاءا ... به آرزوی ابدیت خواهی رسید . با گفتن این حرف ها ایشان خیلی خوشحال شد و در پوست خودش نمی گنجید و به جبهه رفت و دیگر برنگشت .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206101 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی_اصغر_جوادی}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۹ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۸

کد شهید : 6404035

نام : ناصر

نام خانوادگی : جوادی‌

نام پدر : علی‌اصغر

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت :1364/10/23

مکان شهادت : بیمارستان (جنوب)

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

اولين اعزام

راوی : علی اصغر جوادی


به خاطر دارم یک روز که در خانه نشسته بودیم فرزندم ناصر جوادی پیش من آمد و گفت : مگر نمی گویند هر کس هر کاری برای خدا انجام دهد عوضش را می بیند . گفتم : شکی ندارم . گفت : پس من هم می خواهم کاری انجام دهم که برایم باقی بماند . گفت : من می خواهم برای شما فرزندی شوم که تمام زحماتی را که برای من کشیده ای جبران کنم . گفت : شما پدر خوبی برای من بودی . من از شما راضی هستم . این ماجرا گذشت تا اینکه روزی سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم . ایشان به من گفت : پدرجان اگر چیزی بگویم شما ناراحت نمی شوی ؟ گفتم : باشد بعد از صرف ناهار . گفت : نه پدرجان باید همین الان بگویم . گفتم : خوب بگو فرزندم . گفت : می خواهم به جبهه بروم . گفتم : باباجان تو هنوز خیلی کوچک هستی تازه در حال درس خواندن هستی چه طور می خواهی بروی ؟ گفت : قول می دهم درسم را بخوانم و نمراتم بهتر از قبل شود فقط شما اجازه بدهید تا من به جبهه بروم . گفتم : برو پسرم ولی برو مادرت را هم راضی کن بعد برو . چون مادرش خیلی ایشان را دوست داشت و اجازه نمی داد تا ایشان به جبهه برود . به مادرش گفت : اگر نگذاری به جبهه بروم و مخالف تصمیمی که گرفتم باشید اگر پیشامدی شود و من هم به طوری بمیرم روز قیامت به فاطمه زهرا (س) از شما شکایت خواهم کرد و خواهم گفت : شما نگذاشتید تا من به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم . وقتی این حرف ها را به مادرش گفت مادرش جواب داد : برو پسرم برو به سلامت . ایشان گفت : مادرجان شاید برنگردم ، شاید بدنم تکه تکه شود ، شاید بسوزم ، شاید اسیر شوم ، شاید ......آیا شما تحمل این جور صحنه ها را دارید و می توانید تحمل کنید ؟ بروم . مادرش گفت : برو فرزندم شما را به فاطمه ی زهرا (س) سپردم . هر چه قسمتت باشد همان می شود . ان شاءا ... به آرزوی ابدیت خواهی رسید . با گفتن این حرف ها ایشان خیلی خوشحال شد و در پوست خودش نمی گنجید و به جبهه رفت و دیگر برنگشت .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۱۹ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۰۸