YosefneZhad98 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | کد شهید : 6408315 | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| + | نام : علیاصغر | ||
| + | نام خانوادگی : سمیعی | ||
| − | + | نام پدر : رمضانعلی | |
| + | |||
| + | تاریخ تولد: | ||
| + | |||
| + | محل تولد: چناران | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1364/11/21 | ||
| + | |||
| + | مکان شهادت : | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : | ||
| + | |||
| + | شغل : بهداری یگان خدمتی : | ||
| + | |||
| + | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است . | ||
| + | |||
| + | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
| + | |||
| + | گلزار : | ||
| + | |||
| + | |||
| + | ==خاطرات== | ||
یک شب در منطقه اعلام آماده باش کردند و از قبل هم اعلام نکرده بودند ساعت یازده شب بود که اعلام کردند عملیات انجام خواهد شد بلافاصله وصیت نامه هایمان را نوشتیم و به علی اصغر دادیم و علی اصغر هم وصیت نامه ای نوشت و به من داد و از همدیگر خداحافظی کردیم و آن شب تا نزدیک خط مقدم رفتیم و دوباره برگشتیم و این به صورت امتحانی بود . | یک شب در منطقه اعلام آماده باش کردند و از قبل هم اعلام نکرده بودند ساعت یازده شب بود که اعلام کردند عملیات انجام خواهد شد بلافاصله وصیت نامه هایمان را نوشتیم و به علی اصغر دادیم و علی اصغر هم وصیت نامه ای نوشت و به من داد و از همدیگر خداحافظی کردیم و آن شب تا نزدیک خط مقدم رفتیم و دوباره برگشتیم و این به صورت امتحانی بود . | ||
| سطر ۵۴: | سطر ۴۹: | ||
| − | به خاطر دارم وقتی برای اولین بار خبر شهادت علی اصغر را برایمان آوردند، پیکری از ایشان نبود . تا اینکه فرمانده علی اصغر که کاشمری بود و در پرونده ایشان نوشته بود که او بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسیده است . چون برادرم به عنوان مفقود الاثر بود تلاش زیادی داشتیم تا از ایشان خبری دریافت کنیم و طبق گفته فرمانده علی اصغر ما روح شهید را تشیع کردیم و تا سال 72 انتظار می کشیدیم که شاید اسیر شده باشد و دوباره پیش ما برگردد . وقتی خبر قطعی شهید شدن علی اصغر را برایمان آوردند دیگر از دیدن او نا امید شدیم و خدا را شکر کردیم که در راه کشور و اسلام او را تقدیم کردیم . | + | به خاطر دارم وقتی برای اولین بار خبر شهادت علی اصغر را برایمان آوردند، پیکری از ایشان نبود . تا اینکه فرمانده علی اصغر که کاشمری بود و در پرونده ایشان نوشته بود که او بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسیده است . چون برادرم به عنوان مفقود الاثر بود تلاش زیادی داشتیم تا از ایشان خبری دریافت کنیم و طبق گفته فرمانده علی اصغر ما روح شهید را تشیع کردیم و تا سال 72 انتظار می کشیدیم که شاید اسیر شده باشد و دوباره پیش ما برگردد . وقتی خبر قطعی شهید شدن علی اصغر را برایمان آوردند دیگر از دیدن او نا امید شدیم و خدا را شکر کردیم که در راه کشور و اسلام او را تقدیم کردیم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11815 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ==رده== | |
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11815 | + | {{ترتیبپیشفرض:علی اصغر سلیمی}} |
| − | + | [[رده: شهدا]] | |
| − | < | + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] |
| − | + | [[رده: شهدای ایران]] | |
| − | + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | |
| + | [[رده: شهدای شهرستان چناران]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۶
کد شهید : 6408315
نام : علیاصغر
نام خانوادگی : سمیعی
نام پدر : رمضانعلی
تاریخ تولد:
محل تولد: چناران
تاریخ شهادت : 1364/11/21
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : بهداری یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
یک شب در منطقه اعلام آماده باش کردند و از قبل هم اعلام نکرده بودند ساعت یازده شب بود که اعلام کردند عملیات انجام خواهد شد بلافاصله وصیت نامه هایمان را نوشتیم و به علی اصغر دادیم و علی اصغر هم وصیت نامه ای نوشت و به من داد و از همدیگر خداحافظی کردیم و آن شب تا نزدیک خط مقدم رفتیم و دوباره برگشتیم و این به صورت امتحانی بود .
چون علی اصغر سمیعی خودش فرزند شهید بود بنده بسیاری از وقت ها به ایشان اصرار می کردم که شما پدرتان شهید شده و می توانید در پشت جبهه و در پشت خط مقدم باشید اما چون علی اصغر دارای شهامت و شجاعت خاصی بود در جواب گفت : من آمده ام که به اسلام خدمت کنم و این در خط مقدم عملی است و دارای شهامت خاصی بوده و خواستار شرکت در عملیات بود .
برادر عزیزم علی اصغر در عملیات والفجر هشت به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد در خانه عمه مان نشسته بودیم که آهنگ یا مارش عملیات و حمله را زدند من یک دفعه حالم بد شد از خانه بیرون رفتم شوهر عمه ام گفت : تو خیلی بد دلی گفتم : نمی دانم . چکار کنم و یک دفعه چه کار شد؟ تا وقتی خبر شهادتش را آوردند تقریبا سه تا چهار ماه از آن قضیه گذشت و بعد آن چه به دلم نقش بسته بود به واقعیت پیوست و خبر شهادت برادر عزیزم علی اصغر را آوردند .
زمانی که جنازه برادر عزیز شهید علی اصغر آمد خواهرم عذرا خواب دیده بود که : شامپویی در ساک علی اصغر بوده که علی اصغر گفته بود برو شامپو را از مادر بگیر . خواهرم پرسیده بود شامپوی چی؟ علی اصغر گفته بود : برو به مادر بگو یک شامپو در ساک است به کسی ندهد به غیر از شما وقتی ساکش را نگاه کردند دیدند یک شامپو در ساکش است و چون خواهرم عذرا خواب دیده بود شامپو را به او دادند .
یک روز خمیر پخت می کردم و علی اصغر روی پشت بام کاه خالی می کرد . خواهرم را صدا زدم گفتم : برایم چیزی بیاور می خواهم خمیر کنم . علی اصغر از روی پشت بام کت تنش را در آورد و گفت : این را تنت کن که هر موقع خمیر پخته می کنی به یاد من باش . می گفت : تو هنوز زن نشده ای زنی که وسایل پخت خمیرش روی تنور نباشد و به کسی بگوید دستمال بیاور که تازه معلوم نیست آن دستمال پاک باشد یا نجس او هنوز یک زن و کدبانوی خانه دار نشده است .
زمانی که همسرم به شهادت رسید علی اصغر گفت : باید سنگر پدرم را خالی نگذارم سال اول می خواست برود نگذاشتم فکر می کنم خواب پدرش را دیده بود گفت : باید بروم به پایگاه . بسیجشان رفتم و گفتم : اگر تو بروی صغیرهای پدرت را چه کار کنم؟ گفت : پدرم به صغیرهایش نگاه نکرد که حالا من نگاه کنم من می روم اگر توانستید کشاورزی را جمع کنید که هیچ وگرنه بفروشید و بعد برای بدرقه اش به راه آهن رفتیم و او بسیار خوشحال بود .
به خاطر دارم برای تشیع جنازه علی اصغر سه روز جلوتر به ما خبر داده بودند . من به کسی نگفته بودم . پسر بزرگم به خانه مادر بزرگش رفته بود و گریه می کرد و گفته بود : مادرم صبح به شهر می رود و شب می آید . هیچ چیز هم به ما نمیگوید . من رفتم و عکسهایش را چاپ کردم و تمام کارهایش را انجام دادم . بدون اینکه برادر شوهرم و یا مادر شوهرم و یا بچه ها بفهمند به کلات نادر رفته ام . برادر شوهرم آنجا پاسدار بود . به جای فرمانده سپاه رفتم و یک ماشین به مدت 48 ساعت به ما دادند و عکسها و وسایل مورد نیاز را گرفتیم و به روستا آمدیم . صبح به مردم روستا خبر دادیم که برای تشیع جنازه آماده شوند . زمانی که برای تشیع رفتیم ، جنازه ای نبود ، فقط دسته گل بود . عکسها را به بنیاد دادیم . گفتند شما چکاره شهید هستید؟ گفتم مادرش هستم شرمنده شد و سرش را پایین انداخت . گفتم چرا ناراحت شدید؟ گفت : ببخشید که شما را نشناختیم . او را تشیع کردیم و سوم و هفتم و سال هم گرفتیم .
به خاطر دارم وقتی برای اولین بار خبر شهادت علی اصغر را برایمان آوردند، پیکری از ایشان نبود . تا اینکه فرمانده علی اصغر که کاشمری بود و در پرونده ایشان نوشته بود که او بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسیده است . چون برادرم به عنوان مفقود الاثر بود تلاش زیادی داشتیم تا از ایشان خبری دریافت کنیم و طبق گفته فرمانده علی اصغر ما روح شهید را تشیع کردیم و تا سال 72 انتظار می کشیدیم که شاید اسیر شده باشد و دوباره پیش ما برگردد . وقتی خبر قطعی شهید شدن علی اصغر را برایمان آوردند دیگر از دیدن او نا امید شدیم و خدا را شکر کردیم که در راه کشور و اسلام او را تقدیم کردیم .[۱]