شهید سعیدفروتقه: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6519694 تاریخ تولد : نام : حسن محل تولد : کاشمر نام خانوادگی :...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
برادرم حاج حسن خاطرات زیادی برای ما بر جای گذاشته ، به خاطر دارم زمانیکه من هنوز ازدواج نکرده بودم و در خانه پدری زندگی میکردم به خاطر یک موضوع ایشان مرا دعوا کردند ، چند سال بعد که من ازدواج کردم ، یک روز تابستان که هوا بسیار گرم بود ایشان به منزل ما آمد و به بهانه میوه جمع کردن مرا با خود به باغ برد در حالی که اشک می ریخت به من گفت : کفش هایت را از پایت بیرون بیاور ، به خاک بمال و بر روی چشمان من بگذار تا شاید از من راضی باشی ، به خاطر آن موضوع که چند سال پیش اتفاق افتاد ، البته آن روز من مقصر نبودم ، مقصر کس دیگری بود. من اشک از چشمانم جاری شد ، گفتم : خدا از من و شما راضی باشد ، من از شما راضی هستم. | برادرم حاج حسن خاطرات زیادی برای ما بر جای گذاشته ، به خاطر دارم زمانیکه من هنوز ازدواج نکرده بودم و در خانه پدری زندگی میکردم به خاطر یک موضوع ایشان مرا دعوا کردند ، چند سال بعد که من ازدواج کردم ، یک روز تابستان که هوا بسیار گرم بود ایشان به منزل ما آمد و به بهانه میوه جمع کردن مرا با خود به باغ برد در حالی که اشک می ریخت به من گفت : کفش هایت را از پایت بیرون بیاور ، به خاک بمال و بر روی چشمان من بگذار تا شاید از من راضی باشی ، به خاطر آن موضوع که چند سال پیش اتفاق افتاد ، البته آن روز من مقصر نبودم ، مقصر کس دیگری بود. من اشک از چشمانم جاری شد ، گفتم : خدا از من و شما راضی باشد ، من از شما راضی هستم. | ||
| − | به خاطر دارم همان اولین بار که حاج حسن آقا می خواست به جبهه برود شب خواب دیدم به همراه ایشان به سپاه رفتیم ، یک برادر بسیجی جلوی درب سپاه ایستاده بود یک اسلحه به حاج حسن دادند و او را داخل سپاه بردند ولی به من اجازه ورود ندادند در حالیکه صدا می زدم حاج حسن مرا هم با خود ببر ، و ناگهان از خواب بیدار شدم ، وقتی بیدار شدم ایشان از من پرسید چه شده است ؟ خوابم را تعریف کردم و حاج حسن آقا گفت : انشاء الله خیر است. | + | به خاطر دارم همان اولین بار که حاج حسن آقا می خواست به جبهه برود شب خواب دیدم به همراه ایشان به سپاه رفتیم ، یک برادر بسیجی جلوی درب سپاه ایستاده بود یک اسلحه به حاج حسن دادند و او را داخل سپاه بردند ولی به من اجازه ورود ندادند در حالیکه صدا می زدم حاج حسن مرا هم با خود ببر ، و ناگهان از خواب بیدار شدم ، وقتی بیدار شدم ایشان از من پرسید چه شده است ؟ خوابم را تعریف کردم و حاج حسن آقا گفت : انشاء الله خیر است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11567 سایت یاران رضا] </ref> |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11567 | + | |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۹
کد شهید: 6519694 تاریخ تولد : نام : حسن محل تولد : کاشمر نام خانوادگی : سعیدیفروتقه تاریخ شهادت : 1365/10/23 نام پدر : علیاکبر مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات: برادرم حاج حسن خاطرات زیادی برای ما بر جای گذاشته ، به خاطر دارم زمانیکه من هنوز ازدواج نکرده بودم و در خانه پدری زندگی میکردم به خاطر یک موضوع ایشان مرا دعوا کردند ، چند سال بعد که من ازدواج کردم ، یک روز تابستان که هوا بسیار گرم بود ایشان به منزل ما آمد و به بهانه میوه جمع کردن مرا با خود به باغ برد در حالی که اشک می ریخت به من گفت : کفش هایت را از پایت بیرون بیاور ، به خاک بمال و بر روی چشمان من بگذار تا شاید از من راضی باشی ، به خاطر آن موضوع که چند سال پیش اتفاق افتاد ، البته آن روز من مقصر نبودم ، مقصر کس دیگری بود. من اشک از چشمانم جاری شد ، گفتم : خدا از من و شما راضی باشد ، من از شما راضی هستم.
به خاطر دارم همان اولین بار که حاج حسن آقا می خواست به جبهه برود شب خواب دیدم به همراه ایشان به سپاه رفتیم ، یک برادر بسیجی جلوی درب سپاه ایستاده بود یک اسلحه به حاج حسن دادند و او را داخل سپاه بردند ولی به من اجازه ورود ندادند در حالیکه صدا می زدم حاج حسن مرا هم با خود ببر ، و ناگهان از خواب بیدار شدم ، وقتی بیدار شدم ایشان از من پرسید چه شده است ؟ خوابم را تعریف کردم و حاج حسن آقا گفت : انشاء الله خیر است.[۱]