Tozandajani98 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6307393 تاریخ تولد : نام : محمدحسین محل تولد : بجنورد نام خانو...» ایجاد کرد) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
گلزار : | گلزار : | ||
خاطرات: | خاطرات: | ||
| − | یادم می آید یک سال موقع برداشت ودرو گندم مقداری از درو گندم مانده بود . برادرش تازه ازخدمت سربازی برگشته بود و چون تعدادی گوسفند هم در بیابان داشتیم . پدرش گفت: یکی ازشما به سر زمین برود و مواظب گوسفندان باشد . ایشان گفت : چون برادرم تازه به مرخصی آمده و خسته است من می روم. و سپس راهی صحرا شد درهمان شب چون هوا مهتابی بود از فرصت استفاده کرده و گندمهای باقیمانده را درو می کند و صبح وقتی پدرش و برادرش برای درو گندم به مزرعه می روند با کار تمام شده مواجه می شوند و چون علت را جویا می شوند ایشان می گوید من نمی خواستم شما بیشتر از این به زحمت بیفتید . | + | یادم می آید یک سال موقع برداشت ودرو گندم مقداری از درو گندم مانده بود . برادرش تازه ازخدمت سربازی برگشته بود و چون تعدادی گوسفند هم در بیابان داشتیم . پدرش گفت: یکی ازشما به سر زمین برود و مواظب گوسفندان باشد . ایشان گفت : چون برادرم تازه به مرخصی آمده و خسته است من می روم. و سپس راهی صحرا شد درهمان شب چون هوا مهتابی بود از فرصت استفاده کرده و گندمهای باقیمانده را درو می کند و صبح وقتی پدرش و برادرش برای درو گندم به مزرعه می روند با کار تمام شده مواجه می شوند و چون علت را جویا می شوند ایشان می گوید من نمی خواستم شما بیشتر از این به زحمت بیفتید .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11633 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11633 | + | <references /> |
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۳
کد شهید: 6307393 تاریخ تولد : نام : محمدحسین محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : سلطانی تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : علییار مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات: یادم می آید یک سال موقع برداشت ودرو گندم مقداری از درو گندم مانده بود . برادرش تازه ازخدمت سربازی برگشته بود و چون تعدادی گوسفند هم در بیابان داشتیم . پدرش گفت: یکی ازشما به سر زمین برود و مواظب گوسفندان باشد . ایشان گفت : چون برادرم تازه به مرخصی آمده و خسته است من می روم. و سپس راهی صحرا شد درهمان شب چون هوا مهتابی بود از فرصت استفاده کرده و گندمهای باقیمانده را درو می کند و صبح وقتی پدرش و برادرش برای درو گندم به مزرعه می روند با کار تمام شده مواجه می شوند و چون علت را جویا می شوند ایشان می گوید من نمی خواستم شما بیشتر از این به زحمت بیفتید .[۱]