Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | نام | + | |نام فرد = محمد سلامی |
| − | + | |تصویر = | |
| − | نام پدر | + | |توضیح تصویر = |
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[مشهد]] | ||
| + | |شهادت = [[۱۳۶۳/۴/۱]]،[[کردستان]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = [[بهشت رضا]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = تیپ ویژه شهدا | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = مسئول واحد | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[علی اکبر]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
خاطرات: | خاطرات: | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۰
| محمد سلامی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۳/۴/۱،کردستان |
| محل دفن | بهشت رضا |
| یگانهای خدمت | تیپ ویژه شهدا |
| سمتها | مسئول واحد |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرعلی اکبر |
خاطرات: روزی با خودرو £ر جب“ه می رفته اند که ماشین پنچر می شود . 1هید برای پنچرگGرZ بیرون می رود و همان زمCˆ دفترچه ¾اخل جیبش بیروn می افتد و متوجه نمی شود و در بین راه می بی$د ، دفترچه اش نیست . درست پنج دقیقط بعد بلافاصله›بے م5غگردد و می بیند ، درست جایی که او بوده و دفترچه افتاده است خمپاره آمده و به زمین خورده است به مادر می گوید : بیائید اگر من لیاقت شهادت داشتم ، پنج دقیقه بیشتر آنجا می ماندم .
جاده ای در کردستان وجود دارد به نام جاده سردشت _ پیرانشهر که سال قبل توسط رزمندگان اسلام آزاد شد و ضد انقلاب ضربه ای شدید خورد. کلید فتح این جاده قله ای بود بسیار مرتفع که باید نیروهای زیادی برای گرفتن آن شهید می شدند. ما تصمیم گرفتیم قله را فتح کنیم. نیمه شب بود که قله را محاصره کردیم و فکر کردیم به چه شکلی قله را بگیریم که شهید کم بدهیم. زیرا دشمن روی ارتفاعات مستقر بود و با کوچکترین صدا تمام نیروهای ما را به قول معروف درو می کردند. خلاصه در این گیر و دار بود که برادری که فرمانده دسته بود و برادران را زیاد به فرستادن صلوات دعوت می کرد و همیشه می گفت: بر خاتم انبیاء محمد (ص) صلوات و برادران صلوات می فرستادند و به نام احمد صلواتی معروف بود _ دسته اش را که 22 نفر بودند به نزدیک قله برد و گفت: هر کدام یک طرف مستقر شوید و پس از اینکه نیروها مستقر شدند گفت: بر خاتم انبیاء محمد (ص) صلوات ... و در این زمان بود که فریاد «الهم صل علی محمد (ص) و آل محمد (ص) بلند شد و در قله ها طنین افکند و ضد انقلاب از ترس تمام سلاحها و تجهیزات خودش را جا گذاشت و فرار را بر قرار ترجیح داد و ما بدون یک شهید به قله رسیده و آنرا آزاد نمودیم. پس از این عملیات خود برادر احمد صلواتی به درجه رفیع شهادت رسید.
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ما تلویزیون نداشتیم و به همین خاطر گاهی اوقات بچه ها را برای دیدن برنامه های تلویزیون به منزل همسایه مان می بردیم. یک بار که رفتیم دیدیم محمد پشتش را به تلویزیون کرده به او گفتم: محمد جان چرا پشتت را به تلویزیون کردی و فیلم نگاه نمی کنی؟ او در جوابم گفت: برنامه های تلویزیون گناه دارد شما هم نباید نگاه کنید. وقتی محمد این حرف را زد همه به او خندیدند و گفتند: پسرجان این حرف ها چیه می زنی! حتی وقتی پدرش می خواست تلویزیون بخرد، محمد می گفت: تلویزیون نخرید. برنامه های خوبی ندارد. موسیقی و دیگر برنامه هایی هم که دارد باعث گناه هستند. به او گفتم: موسیقی چیه؟ تو از موسیقی چه می فهمی؟ اما او همچنان بر عقیدة خود استوار بود و ما را از نگاه کردن برنامه های ـ در حالی که هنوز بچه بود و سن و سالی نداشت ـ تلویزیون بر حذر می کرد.
اوایل جنگ محمد عکس یکی از دوستانش که شهید شده بود به خانه آورد و به من نشان داد و گفت: ببین مادر این مرد چقدر خوش سیما و نورانی است، او چند روز پیش شهید شده است. در جوابش گفتم: مادر جان خدا افراد خوب و لایق را پیش خود می برد. سپس من عکس دوستش را بردم داخل اتاق دیگری کنار عکس خود محمد گذاشتم. وقتی محمد داخل اتاق آمد و عکس خودش را کنار عکس دوست شهیدش دید ناراحت شد و گفت: مادر عکس من را بردارید می خواهید من را با او مقایسه کنید من کجا هستم و او کجا! سپس عکس خودش را برداشت و گفت: مگر عکس من لیاقت این را دارد که کنار عکس این بندة مخلص خدا قرار گیرد.
اوایل جنگ عده ای شرور و منافق چند بار قصد ترور محمد را داشتند. یک بار آنان به قصد کشتن محمد به منزلمان ریختند و تمام شیشه های منزل را شکستند. آن ها از من پرسیدند: پسرت کجاست؟ کجا پنهانش کردی؟ ـ محمد آن وقت خانه نبود و من هر چه می گفتم خانه نیست دست از سرش بردارید چه کارش دارید؟ بعد از این که تمام خانه را زیر و رو کردند گفتند: بالأخره پسرت را می کشیم و رفتند. البته پس از آن قضیه باز هم چند بار محمد را تلفنی تهدید به مرگ کردند اما شکر خدا کاری نتوانستند بکنند.
دو روز قبل اغز اینکه محمد به کردستلن برود ـ مأموریتی که در به شهادت می رسد ـ من را با خود به بازار برد. در راه به من گفت: مادر بیا برویم با هم چند تا عکس بگیریم. گفتم: عکس برای چی پسرم؟ گفت: بالأخره لازم می شود. برویم یک عکس یادگاری بگیریم. سپس من را به یک عکاسی در بازار رضا، به نام ارکیده برد و در آنجا چند تا عکس با هم گرفتیم. بعد از اینکه عکس ها آماده شده بودند یکی از عکس های من را برای خودش برداشت و مابقی عکس ها را به من داد و گفت: مادر این ها را برای خودت نگهدا ر.
محمد از همان دوران بچگی علاقه زیادی به قران خواندن، نماز و دعا و روزه گرفتن داشت. یک سال ماه رمضان که محمد در آن موقع هفت ساله بود و بخ کلاس اول می رفت هر روز ره روزه می گرفت. من که نگران سلامتیش بودم یک روز به او گفتم: مادر جان تو که هنوز قدرت این را نداری که پا به پای بزرگتر ها روزه بگیری بعضی از روزها را به خودت استراحت بده تا ضعیف نشوی او در جوابم گفت: مادرجان بلأخره که چی باید الان روزه بگیرم تا بدنم قوی شود. اگر الان روزه نگیرم کی پس می توانم از انجام این وظیفه شرعی برآیم. آن سال یادم است با اینکه کوچکبود پا به پای ما تمام ماه را روزه گرفت.
ک روز محمد نزد من آمد و گفت: مادر چند وقت است که به بهشت رضا و مزار شهدا نرفتیم بلند شوید و همگی با هم به آنجا برویم سپس یک ماشین کرایه کرد و همه به اتفاق به آنجا رفتیم. وقتی آنجا رسیدیم همچنان که از کنار قبور می گذشتیم محمد درباره مردن و مسائل بعد از مرگ صحبت می کرد. قبرهای شهدا را برای ما معرفی کرد. بعضی از قبرها هنوز خالی بودن محمد داخل یکی از آنها ـ بعدها همان قبری که محمد داخل آن سکه ای انداخت، وقتی شهید شد در آن به خاک سپرده شد ـ سکه ای انداخت و به یکی از بچه های آشنایان که آنجا بود گفت: اگر رفتی داخل قبر و کف آن دراز کشیدی سکه را به عنوان جایزه برای خودت بردار، قبل از اینکه پسر فامیلمان بخواهد کاری بکند گفت: ببین ترسی ندارد و خودش داخل قبر رفت و درون آن دراز کشید. من که این صحنه را دیدم ناراحت شدم و گفتم: محمدجان، مادر بیا بیرون این کارها را نکن تو که دل ما را خون کردی، اما محمد همچنان در داخل قبر دراز کشیده بود و چشمهایش را روی هم گذاشته بود و گفت جابی خوبیه کاملاً راحت هستم. وقتی محمد شهید شد حدودًاً 45 روز از آن روز می گذشت و در همان قبری که خودش درون آن خوابید و امتحانش کرده بود (به طور اتفاقی) دفن شد که این قضیه برای ما خیلی تعجب انگیز بود .[۱]