شهید علی سلط انی گریوانی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
سطر ۳۱: سطر ۳۱:
  
  
خاطرات:
+
==خاطرات==
 
یک شب که مادرم به میهمانی رفته بود من و پدر در خانه تنها بودیم پدرم می خواست به جبهه اعزام شود آن شب دیدم پدرم سجاده و تسبیح وقرآن آورد و نمازش را خواند نماز شبش را همیشه ادا می کرد آن شب به قدری اشک ریخت که من ترسیدم و گفتم : بابا جان چه شده است چرا اینقدر گریه و زاری می کنی ؟ گفت : دخترم شما به درس ومشقت برس من طاقت ماندن ندارم نشست و سر به سجاه نهاد آنقدر گفت ,: خدایا من گنهکار و روسیاه وحقیر را از درگاهت مران وشهادت را نصیبم کن من بارها به دست دشمنان افتادم وزنده ماندم ولی الان هدف دارم که انشاءا… رضای خدا شامل حال من حقیر شود وشهید شوم اگر خواستم اسیر شوم دشمنان را بر من مسلط کن که تکه تکه ام کنند ولی به اسارت نروم خوراک پرندگان آسمان شوم ولی مرا به راه رضای خود به شهادت برسان که این آرزوی من است همچنین آرزو دارم که دشمنان اسلام را که به خاک ما تجاوز کرده اند پوزه ی کثیفشان را به خاک بمالیم .
 
یک شب که مادرم به میهمانی رفته بود من و پدر در خانه تنها بودیم پدرم می خواست به جبهه اعزام شود آن شب دیدم پدرم سجاده و تسبیح وقرآن آورد و نمازش را خواند نماز شبش را همیشه ادا می کرد آن شب به قدری اشک ریخت که من ترسیدم و گفتم : بابا جان چه شده است چرا اینقدر گریه و زاری می کنی ؟ گفت : دخترم شما به درس ومشقت برس من طاقت ماندن ندارم نشست و سر به سجاه نهاد آنقدر گفت ,: خدایا من گنهکار و روسیاه وحقیر را از درگاهت مران وشهادت را نصیبم کن من بارها به دست دشمنان افتادم وزنده ماندم ولی الان هدف دارم که انشاءا… رضای خدا شامل حال من حقیر شود وشهید شوم اگر خواستم اسیر شوم دشمنان را بر من مسلط کن که تکه تکه ام کنند ولی به اسارت نروم خوراک پرندگان آسمان شوم ولی مرا به راه رضای خود به شهادت برسان که این آرزوی من است همچنین آرزو دارم که دشمنان اسلام را که به خاک ما تجاوز کرده اند پوزه ی کثیفشان را به خاک بمالیم .
  

نسخهٔ کنونی تا ‏۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۷

علی سلطانی گریوانی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بجنورد
شهادت ۱۳۶۳/۱۲/۲۵،بدر
محل دفن گلزار انصار الحسین
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرسلطان محمد



خاطرات

یک شب که مادرم به میهمانی رفته بود من و پدر در خانه تنها بودیم پدرم می خواست به جبهه اعزام شود آن شب دیدم پدرم سجاده و تسبیح وقرآن آورد و نمازش را خواند نماز شبش را همیشه ادا می کرد آن شب به قدری اشک ریخت که من ترسیدم و گفتم : بابا جان چه شده است چرا اینقدر گریه و زاری می کنی ؟ گفت : دخترم شما به درس ومشقت برس من طاقت ماندن ندارم نشست و سر به سجاه نهاد آنقدر گفت ,: خدایا من گنهکار و روسیاه وحقیر را از درگاهت مران وشهادت را نصیبم کن من بارها به دست دشمنان افتادم وزنده ماندم ولی الان هدف دارم که انشاءا… رضای خدا شامل حال من حقیر شود وشهید شوم اگر خواستم اسیر شوم دشمنان را بر من مسلط کن که تکه تکه ام کنند ولی به اسارت نروم خوراک پرندگان آسمان شوم ولی مرا به راه رضای خود به شهادت برسان که این آرزوی من است همچنین آرزو دارم که دشمنان اسلام را که به خاک ما تجاوز کرده اند پوزه ی کثیفشان را به خاک بمالیم .

برای آخرین بار پدرم مرا در بغل گرفت و بوسید و گفت : دخترم شما که بزرگ هستی دیگر این حرفها مال شما نیست باید آماده باشی و خوشحال از اینکه پدرت لایق شهادت باشد و به شهادت برسد آن وقت خیل عزیز می شوی . چون نزدیک عید سال 61 بود گفت : مرا در جعبه می گذارند و رویم گل وگلاب می ریزند و باهلی کوپتر مرا می آورند وعیدی شما انشاءا… همین است واگر شهیدشدم وشربت شهادت را نوشیدم برایم شیرینی پخش کنید . وادامه دهنده ی راه شهدا باشید در برابر دشمن ضعف نشان ندهید باید استوار باشید .

شهید ازهمان ابتدای آمدن امام شیفته اوبود وقتی برای اولین بار عکس امام را دیده بودند در حالی که عکس امام را به خانه می آوردند در بین راه با چهار نفر منافق درگیر می شوند ولی خوشبختانه به سلامت به خانه می رسند وعکس را بر روی دیوار زدند و به مادرش گفت : این عکس در خانه ما محافظ ما وخار چشم دشمنان خواهد بود . [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۱۷