Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۳۱: | سطر ۳۱: | ||
خاطرات: | خاطرات: | ||
| − | به یاد دارم هنگامیکه پسرم محمد بعنوان کارگر به روستای مجاورمان رفته بود وآنجا کارمی کرد. صاحبکارش از او و رفتارش خوشش آمده بود، نه تنها صاحبکار بلکه تمامی اهالی آن روستا او را دوست داشتند. یکروز در روستای نامبرده یک سرهنگ رژیم طاغوت که خیلی به مردم روستا ستم می کرد و زور می گفت و بعضی وقتها آبهای کشاورزی را بر روی مزارع روستائیان می بست و چون فرزندم محمد هم کسی نبود که زیر بار حرف زور برود و اینگونه اوضاع را ببیند. مستقیم سراغ سرهنگ رفته بود و چنان آن سرهنگ را زده بود که به داخل جوی پرتاب شده بود که بعد از این ماجرا محمد را به مدت چند روز در دماوند بازداشت و زندانی کرده بودند. | + | به یاد دارم هنگامیکه پسرم محمد بعنوان کارگر به روستای مجاورمان رفته بود وآنجا کارمی کرد. صاحبکارش از او و رفتارش خوشش آمده بود، نه تنها صاحبکار بلکه تمامی اهالی آن روستا او را دوست داشتند. یکروز در روستای نامبرده یک سرهنگ رژیم طاغوت که خیلی به مردم روستا ستم می کرد و زور می گفت و بعضی وقتها آبهای کشاورزی را بر روی مزارع روستائیان می بست و چون فرزندم محمد هم کسی نبود که زیر بار حرف زور برود و اینگونه اوضاع را ببیند. مستقیم سراغ سرهنگ رفته بود و چنان آن سرهنگ را زده بود که به داخل جوی پرتاب شده بود که بعد از این ماجرا محمد را به مدت چند روز در دماوند بازداشت و زندانی کرده بودند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11646 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11646 | + | |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۳
| محمد سلطانی چاه آب | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | قوچان |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۲۱،شلمچه |
| محل دفن | بهشت زینب(س) |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرمحمد حسین |
خاطرات: به یاد دارم هنگامیکه پسرم محمد بعنوان کارگر به روستای مجاورمان رفته بود وآنجا کارمی کرد. صاحبکارش از او و رفتارش خوشش آمده بود، نه تنها صاحبکار بلکه تمامی اهالی آن روستا او را دوست داشتند. یکروز در روستای نامبرده یک سرهنگ رژیم طاغوت که خیلی به مردم روستا ستم می کرد و زور می گفت و بعضی وقتها آبهای کشاورزی را بر روی مزارع روستائیان می بست و چون فرزندم محمد هم کسی نبود که زیر بار حرف زور برود و اینگونه اوضاع را ببیند. مستقیم سراغ سرهنگ رفته بود و چنان آن سرهنگ را زده بود که به داخل جوی پرتاب شده بود که بعد از این ماجرا محمد را به مدت چند روز در دماوند بازداشت و زندانی کرده بودند.[۱]