شهید ابراهیم سنگریار: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 6520356 تاریخ تولد : نام : ابراهیم‌ محل تولد : سرخس نام خانوادگی : سنگریا...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
کد شهید: 6520356 تاریخ تولد :
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
نام : ابراهیم‌ محل تولد : سرخس
+
|نام فرد                = ابراهیم سنگریار
نام خانوادگی : سنگریار تاریخ شهادت : 1365/02/29
+
|تصویر                  = 
نام پدر : حاجی‌ مکان شهادت :
+
|توضیح تصویر            =
 
+
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
|شهرت                  =
شغل : یگان خدمتی :
+
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
+
|تولد                   =  [[سرخس]]
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
|شهادت                 = [[۱۳۶۵/۲/۲۹]]
گلزار :
+
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =
 +
|مفقود                  = 
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  = رزمنده 
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                 =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                   =
 +
|خانواده                = نام پدر[[حاجی]]
 +
}}
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 
یکی از همرزمان برادرم ابراهیم سنگریار نقل می کرد: شب قبل از عملیات بود که داخل سنگر در حال استراحت بودیم. دیدیم که شهید در خواب اسم زهرا را صدا میزد. برای همین ایشان را بیدار کردم و گفتم: چرا در خواب اسم زهرا را صدا می زدی؟ این زهرا چکاره است؟ ابراهیم گفت: زهرا خواهر بزرگ من است. ولی دوستان باور نمی کردند. فکر می کردند زهرا همسر ایشان می باشد. بعد خوابی را که دیده بود را برایم تعریف کرد. گفت: من بعد از فوت پدرم، اصلا خوابش را ندیده بودم تا اینکه الان در خواب دیدم که پدرم آمد و به من یک لیوان آب داد و رفت. آن شب شهید تا صبح نخوابِید تا اینکه تا روز عملیات، ایشان به خط مقدم رفتند و در آنجا به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند. اما قبل از شهادتش یکی از دوستان را صدا زده بود و فقط گفته بود، این ساعت را از دستم باز کن و به مادرم بدهید و بگویید یادگاری از من داشته باشد.
 
یکی از همرزمان برادرم ابراهیم سنگریار نقل می کرد: شب قبل از عملیات بود که داخل سنگر در حال استراحت بودیم. دیدیم که شهید در خواب اسم زهرا را صدا میزد. برای همین ایشان را بیدار کردم و گفتم: چرا در خواب اسم زهرا را صدا می زدی؟ این زهرا چکاره است؟ ابراهیم گفت: زهرا خواهر بزرگ من است. ولی دوستان باور نمی کردند. فکر می کردند زهرا همسر ایشان می باشد. بعد خوابی را که دیده بود را برایم تعریف کرد. گفت: من بعد از فوت پدرم، اصلا خوابش را ندیده بودم تا اینکه الان در خواب دیدم که پدرم آمد و به من یک لیوان آب داد و رفت. آن شب شهید تا صبح نخوابِید تا اینکه تا روز عملیات، ایشان به خط مقدم رفتند و در آنجا به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند. اما قبل از شهادتش یکی از دوستان را صدا زده بود و فقط گفته بود، این ساعت را از دستم باز کن و به مادرم بدهید و بگویید یادگاری از من داشته باشد.
سطر ۱۴: سطر ۳۳:
 
هنگام عملیات بود که نیروهای خودی از پیشروی نیروهای عراقی جلوگری می کردند و شهید ابراهیم سنگریار، در حال تیر اندازی بود، که نیروهای ایرانی عقب نشینی می کنند ولی شهید سنگریار تا لحظه آخر مشغول تیر اندازی بود که هرچه به ایشان می گفتند برگرد عقب! اما ایشان توجهی نمی کرد و به تیر اندازی کردن ادامه می داد. بعد با اصرار زیاد دوستانش عقب نشینی می کند، در حال عقب نشینی بود که نیروهای عراقی زیاد به او نزدیک شده بودند و از پشت او را مورد هدف گلوله قرار می دهند تیر به گردن ایشان اصابت کرده و به درجه رفیع شهادت نائل میگردد.
 
هنگام عملیات بود که نیروهای خودی از پیشروی نیروهای عراقی جلوگری می کردند و شهید ابراهیم سنگریار، در حال تیر اندازی بود، که نیروهای ایرانی عقب نشینی می کنند ولی شهید سنگریار تا لحظه آخر مشغول تیر اندازی بود که هرچه به ایشان می گفتند برگرد عقب! اما ایشان توجهی نمی کرد و به تیر اندازی کردن ادامه می داد. بعد با اصرار زیاد دوستانش عقب نشینی می کند، در حال عقب نشینی بود که نیروهای عراقی زیاد به او نزدیک شده بودند و از پشت او را مورد هدف گلوله قرار می دهند تیر به گردن ایشان اصابت کرده و به درجه رفیع شهادت نائل میگردد.
  
یادم هست یک روز از مدرسه داشتم می آمدم خانه، دیدم برادرم ابراهیم سنگریار در حیاط ایستاده است که به من نزدیک شد و گفت: حسین بیا، دست خود را در این تنور حیاطمان دراز کن. وقتی که نزدیک تنور شدم دیدم، در تنور را با یک کارتن مقوا بسته است گفت: داخل تنور را نگاه کن، ولی من نگاه نکردم و سریع دستم را داخل تنور نمودم. ناگهان چیزی دستم را نوک زد و من بلافاصله دستم رابیرون کشیدم و گریه کردم. برادرم ابراهیم آن روز خیلی به من خندید و گفت این نصیحت به تو باشد، تا هیچ وقت با چشم بسته، دستت را به جایی دراز نکنی، که بعد فهمیدم داخل تنور خروس جنگی خودمان را گذاشته بود که مرا بترساند که هیچ وقت این خاطره از ذهنم بیرون نمی رود و فراموش نمیکنم.
+
یادم هست یک روز از مدرسه داشتم می آمدم خانه، دیدم برادرم ابراهیم سنگریار در حیاط ایستاده است که به من نزدیک شد و گفت: حسین بیا، دست خود را در این تنور حیاطمان دراز کن. وقتی که نزدیک تنور شدم دیدم، در تنور را با یک کارتن مقوا بسته است گفت: داخل تنور را نگاه کن، ولی من نگاه نکردم و سریع دستم را داخل تنور نمودم. ناگهان چیزی دستم را نوک زد و من بلافاصله دستم رابیرون کشیدم و گریه کردم. برادرم ابراهیم آن روز خیلی به من خندید و گفت این نصیحت به تو باشد، تا هیچ وقت با چشم بسته، دستت را به جایی دراز نکنی، که بعد فهمیدم داخل تنور خروس جنگی خودمان را گذاشته بود که مرا بترساند که هیچ وقت این خاطره از ذهنم بیرون نمی رود و فراموش نمیکنم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11849 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا 
+
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11849
+
==پانویس==
 +
<references/>
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابراهیم سنگر یار }}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان سرخس]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۹

ابراهیم سنگریار
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد سرخس
شهادت ۱۳۶۵/۲/۲۹
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرحاجی

خاطرات

یکی از همرزمان برادرم ابراهیم سنگریار نقل می کرد: شب قبل از عملیات بود که داخل سنگر در حال استراحت بودیم. دیدیم که شهید در خواب اسم زهرا را صدا میزد. برای همین ایشان را بیدار کردم و گفتم: چرا در خواب اسم زهرا را صدا می زدی؟ این زهرا چکاره است؟ ابراهیم گفت: زهرا خواهر بزرگ من است. ولی دوستان باور نمی کردند. فکر می کردند زهرا همسر ایشان می باشد. بعد خوابی را که دیده بود را برایم تعریف کرد. گفت: من بعد از فوت پدرم، اصلا خوابش را ندیده بودم تا اینکه الان در خواب دیدم که پدرم آمد و به من یک لیوان آب داد و رفت. آن شب شهید تا صبح نخوابِید تا اینکه تا روز عملیات، ایشان به خط مقدم رفتند و در آنجا به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند. اما قبل از شهادتش یکی از دوستان را صدا زده بود و فقط گفته بود، این ساعت را از دستم باز کن و به مادرم بدهید و بگویید یادگاری از من داشته باشد.

هنگام عملیات بود که نیروهای خودی از پیشروی نیروهای عراقی جلوگری می کردند و شهید ابراهیم سنگریار، در حال تیر اندازی بود، که نیروهای ایرانی عقب نشینی می کنند ولی شهید سنگریار تا لحظه آخر مشغول تیر اندازی بود که هرچه به ایشان می گفتند برگرد عقب! اما ایشان توجهی نمی کرد و به تیر اندازی کردن ادامه می داد. بعد با اصرار زیاد دوستانش عقب نشینی می کند، در حال عقب نشینی بود که نیروهای عراقی زیاد به او نزدیک شده بودند و از پشت او را مورد هدف گلوله قرار می دهند تیر به گردن ایشان اصابت کرده و به درجه رفیع شهادت نائل میگردد.

یادم هست یک روز از مدرسه داشتم می آمدم خانه، دیدم برادرم ابراهیم سنگریار در حیاط ایستاده است که به من نزدیک شد و گفت: حسین بیا، دست خود را در این تنور حیاطمان دراز کن. وقتی که نزدیک تنور شدم دیدم، در تنور را با یک کارتن مقوا بسته است گفت: داخل تنور را نگاه کن، ولی من نگاه نکردم و سریع دستم را داخل تنور نمودم. ناگهان چیزی دستم را نوک زد و من بلافاصله دستم رابیرون کشیدم و گریه کردم. برادرم ابراهیم آن روز خیلی به من خندید و گفت این نصیحت به تو باشد، تا هیچ وقت با چشم بسته، دستت را به جایی دراز نکنی، که بعد فهمیدم داخل تنور خروس جنگی خودمان را گذاشته بود که مرا بترساند که هیچ وقت این خاطره از ذهنم بیرون نمی رود و فراموش نمیکنم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده