شهید محمدابراهیم حافظ: تفاوت بین نسخه‌ها

 
سطر ۳۷: سطر ۳۷:
  
  
قرار بود که امام به ایران بیایند، وقتی شنید که امام می خواهند به ایران بیایند گفت : من می خواهم به بانک بروم و پول بگیرم و بروم تهران امام را ببینم و بعد رفت، نزدیک غروب بود که آمد از بس گریه کرده بود چشمانش باد کرده بود . گفتم پول گرفتی یا نه؟ گفت : نه من هم یک پنجاه تومانی داشتم که خودش به من داده بود . همان را به او دادم . پانزده روز رفت دیدار آقا وقتی آمد ، گفت : مادر تو من را به دیدار آقا فرستادی ان شاء الله خدا هم تو را به دیدار امام حسین (ع) بفرستد .
+
قرار بود که امام به ایران بیایند، وقتی شنید که امام می خواهند به ایران بیایند گفت : من می خواهم به بانک بروم و پول بگیرم و بروم تهران امام را ببینم و بعد رفت، نزدیک غروب بود که آمد از بس گریه کرده بود چشمانش باد کرده بود . گفتم پول گرفتی یا نه؟ گفت : نه من هم یک پنجاه تومانی داشتم که خودش به من داده بود . همان را به او دادم . پانزده روز رفت دیدار آقا وقتی آمد ، گفت : مادر تو من را به دیدار آقا فرستادی ان شاء الله خدا هم تو را به دیدار امام حسین (ع) بفرستد . <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206481 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6481
+
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۳۱

محمد ابراهیم حافظ
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۷
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
شغل بافنده
خانواده نام پدرعلی اکبر

}} خاطرات

اعتقاد به ولايت

راوی صاحب جان غلامی

متن کامل خاطره


قرار بود که امام به ایران بیایند، وقتی شنید که امام می خواهند به ایران بیایند گفت : من می خواهم به بانک بروم و پول بگیرم و بروم تهران امام را ببینم و بعد رفت، نزدیک غروب بود که آمد از بس گریه کرده بود چشمانش باد کرده بود . گفتم پول گرفتی یا نه؟ گفت : نه من هم یک پنجاه تومانی داشتم که خودش به من داده بود . همان را به او دادم . پانزده روز رفت دیدار آقا وقتی آمد ، گفت : مادر تو من را به دیدار آقا فرستادی ان شاء الله خدا هم تو را به دیدار امام حسین (ع) بفرستد . [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۳ فروردین ۱۳۹۹، در ‏۰۵:۳۱