شهید علی اصغر حمامی: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی «نام : علی‌اصغر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حمامی‌ تاریخ شهادت...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
نام : علی‌اصغر                    محل تولد : مشهد
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
نام خانوادگی : حمامی‌    تاریخ شهادت : 1360/08/19
+
|نام فرد                = علی اصغر حمامی
نام پدر : حاجی‌محمد   
+
|تصویر                  =
مسئولیت : رزمنده‌
+
|توضیح تصویر            =
گلزار : بهشت‌رضا
+
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
خاطرات:
+
|شهرت                  =
علی اصغر حمامی به من گفت : " تا نگذاری که به جبهه بروم هیچکاری انجام نمی دهم " نه ناهار می خورد و نه با من حرف می زد . نه خانه می آمد و نه با بچه ها بازی و تفریح می کرد . همیشه متوجه راهپیمائیها و جبهه بود . تا اینکه یک روز به من گفت : حالا شما رضایت بده تا به جبهه بروم . من هم به شوخی گفتم : صدام دیگها راپر شربت کرده ، معطل است که تو بروی و بخوری من رضایت می دهم . تا گفتم که رضایت می دهم ، خوشحال شد و فوراً سوار موتورش گردید و رفت . سپس دیدم با یک نفر آمد . گفت : حاجیه خانم ، شما رضایت می دهید که اصغر به جبهه برود ؟ گفتم : بله ، رضایت می دهم . چون ما را خیلی اذیت می کند . نه غذا می خورد ، نه به خانه می آید . شب و روز هم که به مسجد و راهپیمایی می رود . همینکه این حرفها را شنید ، خیلی خوشحال شد . سپس دفتر و کاغذ آوردند و آنها نوشتند و ما انگشت زدیم . ایشان بعد از این کار دستم را بوسید . گفت : حالا شدی یک مادر خوب ، حالا خیلی دوستت دارم . به خیابان می رفت و برایم پسته و بستنی می خرید . و می گفت : اینها را بخور و به کس دیگری نده . تا حالت خوب شود . من می گفتم : بچه که نیستم . می گفت : نه مادر ، اینها را می آورم که بخوری حالت بهتر شود .
+
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
سایت یاران رضا
+
|تولد                   =  [[مشهد]]
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7495
+
|شهادت                 = [[۱۳۶۰/۸/۱۹]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                = بهشت رضا
 +
|مفقود                  = 
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  = رزمنده
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر[[حاجی محمد]] 
 +
}}
 +
 
 +
 
 +
==خاطرات==
 +
علی اصغر حمامی به من گفت : " تا نگذاری که به جبهه بروم هیچکاری انجام نمی دهم " نه ناهار می خورد و نه با من حرف می زد . نه خانه می آمد و نه با بچه ها بازی و تفریح می کرد . همیشه متوجه راهپیمائیها و جبهه بود . تا اینکه یک روز به من گفت : حالا شما رضایت بده تا به جبهه بروم . من هم به شوخی گفتم : صدام دیگها راپر شربت کرده ، معطل است که تو بروی و بخوری من رضایت می دهم . تا گفتم که رضایت می دهم ، خوشحال شد و فوراً سوار موتورش گردید و رفت . سپس دیدم با یک نفر آمد . گفت : حاجیه خانم ، شما رضایت می دهید که اصغر به جبهه برود ؟ گفتم : بله ، رضایت می دهم . چون ما را خیلی اذیت می کند . نه غذا می خورد ، نه به خانه می آید . شب و روز هم که به مسجد و راهپیمایی می رود . همینکه این حرفها را شنید ، خیلی خوشحال شد . سپس دفتر و کاغذ آوردند و آنها نوشتند و ما انگشت زدیم . ایشان بعد از این کار دستم را بوسید . گفت : حالا شدی یک مادر خوب ، حالا خیلی دوستت دارم . به خیابان می رفت و برایم پسته و بستنی می خرید . و می گفت : اینها را بخور و به کس دیگری نده . تا حالت خوب شود . من می گفتم : بچه که نیستم . می گفت : نه مادر ، اینها را می آورم که بخوری حالت بهتر شود .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7495 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۸

علی اصغر حمامی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۰/۸/۱۹
محل دفن بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرحاجی محمد


خاطرات

علی اصغر حمامی به من گفت : " تا نگذاری که به جبهه بروم هیچکاری انجام نمی دهم " نه ناهار می خورد و نه با من حرف می زد . نه خانه می آمد و نه با بچه ها بازی و تفریح می کرد . همیشه متوجه راهپیمائیها و جبهه بود . تا اینکه یک روز به من گفت : حالا شما رضایت بده تا به جبهه بروم . من هم به شوخی گفتم : صدام دیگها راپر شربت کرده ، معطل است که تو بروی و بخوری من رضایت می دهم . تا گفتم که رضایت می دهم ، خوشحال شد و فوراً سوار موتورش گردید و رفت . سپس دیدم با یک نفر آمد . گفت : حاجیه خانم ، شما رضایت می دهید که اصغر به جبهه برود ؟ گفتم : بله ، رضایت می دهم . چون ما را خیلی اذیت می کند . نه غذا می خورد ، نه به خانه می آید . شب و روز هم که به مسجد و راهپیمایی می رود . همینکه این حرفها را شنید ، خیلی خوشحال شد . سپس دفتر و کاغذ آوردند و آنها نوشتند و ما انگشت زدیم . ایشان بعد از این کار دستم را بوسید . گفت : حالا شدی یک مادر خوب ، حالا خیلی دوستت دارم . به خیابان می رفت و برایم پسته و بستنی می خرید . و می گفت : اینها را بخور و به کس دیگری نده . تا حالت خوب شود . من می گفتم : بچه که نیستم . می گفت : نه مادر ، اینها را می آورم که بخوری حالت بهتر شود .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۵ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۱۸