شهید علی حیدری فرزند ابراهیم: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «نام : علی‌ نام خانوادگی : حیدری‌ نام پدر : ابراهیم‌ محل تولد: تربت...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
نام : علی‌                
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = علی حیدری
 +
|تصویر                  =
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =  [[ تربت حیدریه]]
 +
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۰/۷/۵]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =
 +
|مفقود                  = 
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت               =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  = رزمنده
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر[[ابراهیم]]
 +
}}
  
نام خانوادگی : حیدری‌ 
 
  
نام پدر : ابراهیم‌
+
==خاطرات==
 
+
محل تولد: تربت حیدریه
+
 
+
تاریخ شهادت : 1360/07/05
+
 
+
مسئولیت : رزمنده‌
+
 
+
گلزار : شهدا
+
 
+
خاطرات:
+
  
 
-    به خاطر دارم در یک عملیاتی که با علی شرکت کرده بودیم ایشان از ناحیه گردن و شکم به شدت مجروح شدند و هنگامی که در بیمارستان بستری بودند دکتر ایشان را ممنوع الملاقات کرده بود . بالاخره هر طوری بود من به دیدن علی رفتم و حالش را پرسیدم . گفت : اسماعیل من در اینجا نمی میرم . گفتم : چه طور ؟ گفت : این کلمه الله را که می بینی بالای سر در است من در حال خواب و بیداری بودم که ناگهان مشاهده کردم الله پرنور شد و بر من تابید . می دانم که خوب می شوم و دوباره به جبهه برمی گردم و در آنجا به آرزویم که همان شهادت در راه خدا و قرآن است خواهم رسید .
 
-    به خاطر دارم در یک عملیاتی که با علی شرکت کرده بودیم ایشان از ناحیه گردن و شکم به شدت مجروح شدند و هنگامی که در بیمارستان بستری بودند دکتر ایشان را ممنوع الملاقات کرده بود . بالاخره هر طوری بود من به دیدن علی رفتم و حالش را پرسیدم . گفت : اسماعیل من در اینجا نمی میرم . گفتم : چه طور ؟ گفت : این کلمه الله را که می بینی بالای سر در است من در حال خواب و بیداری بودم که ناگهان مشاهده کردم الله پرنور شد و بر من تابید . می دانم که خوب می شوم و دوباره به جبهه برمی گردم و در آنجا به آرزویم که همان شهادت در راه خدا و قرآن است خواهم رسید .
سطر ۱۹: سطر ۳۶:
 
-    به خاطر دارم هنگامی که من کلاس سوم بودم خواهرم در کلاس اول درس می خواند. تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. پدرم به او گفت: اگر بنویسی مادر یک جایزه خوب برایت می خرم و خواهرم هم به سختی کلمه مادر را نوشت و به خاطر اینکه من احساس حسادت نکنم گفت: حسن جان تو هم اگر یک مسئله ریاضی را حل کنی جایزه ای داری که من هم جواب دادم و برای هر دوی ما جایزه گرفت.
 
-    به خاطر دارم هنگامی که من کلاس سوم بودم خواهرم در کلاس اول درس می خواند. تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. پدرم به او گفت: اگر بنویسی مادر یک جایزه خوب برایت می خرم و خواهرم هم به سختی کلمه مادر را نوشت و به خاطر اینکه من احساس حسادت نکنم گفت: حسن جان تو هم اگر یک مسئله ریاضی را حل کنی جایزه ای داری که من هم جواب دادم و برای هر دوی ما جایزه گرفت.
  
-    به خاطر دارم هنگامی که به همراه علی در منطقه بودیم یک روز اشتباهی کردم و با یک بسیجی بلند صحبت کردم . علی متوجه کار من شد و طوری رفتار کرد که من مجبور شدم تمام بسیجی ها را جمع کنم و از آنها عذرخواهی کنم . حتی دراز کشیدم و گریه کردم و این کار را از ته قلب انجام دادم .
+
-    به خاطر دارم هنگامی که به همراه علی در منطقه بودیم یک روز اشتباهی کردم و با یک بسیجی بلند صحبت کردم . علی متوجه کار من شد و طوری رفتار کرد که من مجبور شدم تمام بسیجی ها را جمع کنم و از آنها عذرخواهی کنم . حتی دراز کشیدم و گریه کردم و این کار را از ته قلب انجام دادم .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7588 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
سایت یاران رضا
+
<references />
 
+
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7588
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۸

علی حیدری
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد تربت حیدریه
شهادت ۱۳۶۰/۷/۵
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرابراهیم


خاطرات

- به خاطر دارم در یک عملیاتی که با علی شرکت کرده بودیم ایشان از ناحیه گردن و شکم به شدت مجروح شدند و هنگامی که در بیمارستان بستری بودند دکتر ایشان را ممنوع الملاقات کرده بود . بالاخره هر طوری بود من به دیدن علی رفتم و حالش را پرسیدم . گفت : اسماعیل من در اینجا نمی میرم . گفتم : چه طور ؟ گفت : این کلمه الله را که می بینی بالای سر در است من در حال خواب و بیداری بودم که ناگهان مشاهده کردم الله پرنور شد و بر من تابید . می دانم که خوب می شوم و دوباره به جبهه برمی گردم و در آنجا به آرزویم که همان شهادت در راه خدا و قرآن است خواهم رسید .

- به خاطر دارم هنگامی که من کلاس سوم بودم خواهرم در کلاس اول درس می خواند. تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. پدرم به او گفت: اگر بنویسی مادر یک جایزه خوب برایت می خرم و خواهرم هم به سختی کلمه مادر را نوشت و به خاطر اینکه من احساس حسادت نکنم گفت: حسن جان تو هم اگر یک مسئله ریاضی را حل کنی جایزه ای داری که من هم جواب دادم و برای هر دوی ما جایزه گرفت.

- به خاطر دارم هنگامی که به همراه علی در منطقه بودیم یک روز اشتباهی کردم و با یک بسیجی بلند صحبت کردم . علی متوجه کار من شد و طوری رفتار کرد که من مجبور شدم تمام بسیجی ها را جمع کنم و از آنها عذرخواهی کنم . حتی دراز کشیدم و گریه کردم و این کار را از ته قلب انجام دادم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا