شهید جلال رضایی رکن آبادی: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «نام : جلال محل تولد : قوچان نام خانوادگی : رضایی رکن آبادی تاریخ شها...» ایجاد کرد) |
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۴ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | |||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| + | |نام فرد = جلال رضایی رکن آبادی | ||
| + | |تصویر = | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[ قوچان]] | ||
| + | |شهادت = [[ ۱۳۶۶/۴/۲۱]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = [[ باغ بهشت]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = جهادگر | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = محصل | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[علی]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| سطر ۲۴: | سطر ۳۶: | ||
- بعد از اینکه فرزندم جلال رضایی به شهادت رسید یک روز همسرم در مغازه مشغول کاسبی بوده است . پیرمردی چشمش به عکس فرزندم که داخل مغازه زبود می افتد و خیره به عکس می شود . وقتی همسرم از او می پرسد چه شده است می گوید : چرا عکس این جوان بر روی دیوار است ؟ وقتی که خبر به شهادت رسیدن فرزندم را از زبان همسرم می شنود شروع می کند به گریه کردن . همسرم از ایشان می پرسد چرا گریه می کنی ؟ آن پیرمرد در جواب می گوید : این جوان هر روز برای من چند تا کلوچه می آورد و الان یک 20 روزی است که به ما سر نمی زند و از او بی خبر بودیم . این جوان مثل پسرم بود و او را خیلی دوست داشتم . | - بعد از اینکه فرزندم جلال رضایی به شهادت رسید یک روز همسرم در مغازه مشغول کاسبی بوده است . پیرمردی چشمش به عکس فرزندم که داخل مغازه زبود می افتد و خیره به عکس می شود . وقتی همسرم از او می پرسد چه شده است می گوید : چرا عکس این جوان بر روی دیوار است ؟ وقتی که خبر به شهادت رسیدن فرزندم را از زبان همسرم می شنود شروع می کند به گریه کردن . همسرم از ایشان می پرسد چرا گریه می کنی ؟ آن پیرمرد در جواب می گوید : این جوان هر روز برای من چند تا کلوچه می آورد و الان یک 20 روزی است که به ما سر نمی زند و از او بی خبر بودیم . این جوان مثل پسرم بود و او را خیلی دوست داشتم . | ||
| − | - زمانی که فرزندم جلال رضایی به شهادت رسیده بود یک شب در خواب دیدم که یک صدایی می آید . به طرف صدا رفتم وقتی به ایوان رسیدم دیدم فرزندم جلال است که دارای یک چهره نورانی و قدی بلند شده بود و یک دست کت و شلوار نو هم تنش بود . گفتم : جلال ، بابا خودت هستی ؟ شروع کردم به گریه کردن ناگهان چشمم به پایش افتاد دیدم سالم است چون پایش را در جبهه از دست داده بود . گفتم : پایت ، گفت : پدرجان خدا برایم پای نو خریده است . ایشان به من گفت : پدر جان از شما می خواهم دیگر برایم گریه نکنید و ناگهان از جلوی چشمانم ناپدید شد . من هم از آن روز دیگر گریه نکردم . | + | - زمانی که فرزندم جلال رضایی به شهادت رسیده بود یک شب در خواب دیدم که یک صدایی می آید . به طرف صدا رفتم وقتی به ایوان رسیدم دیدم فرزندم جلال است که دارای یک چهره نورانی و قدی بلند شده بود و یک دست کت و شلوار نو هم تنش بود . گفتم : جلال ، بابا خودت هستی ؟ شروع کردم به گریه کردن ناگهان چشمم به پایش افتاد دیدم سالم است چون پایش را در جبهه از دست داده بود . گفتم : پایت ، گفت : پدرجان خدا برایم پای نو خریده است . ایشان به من گفت : پدر جان از شما می خواهم دیگر برایم گریه نکنید و ناگهان از جلوی چشمانم ناپدید شد . من هم از آن روز دیگر گریه نکردم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10134 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | |||
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references/> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:جلال رضایی رکن ابادی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان قوچان]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۸
| جلال رضایی رکن آبادی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | قوچان |
| شهادت | ۱۳۶۶/۴/۲۱ |
| محل دفن | باغ بهشت |
| سمتها | جهادگر |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | محصل |
| خانواده | نام پدرعلی |
خاطرات
- بعد از اینکه فرزندم جلال رضایی به شهادت رسید یک روز همسرم در مغازه مشغول کاسبی بوده است . پیرمردی چشمش به عکس فرزندم که داخل مغازه زبود می افتد و خیره به عکس می شود . وقتی همسرم از او می پرسد چه شده است می گوید : چرا عکس این جوان بر روی دیوار است ؟ وقتی که خبر به شهادت رسیدن فرزندم را از زبان همسرم می شنود شروع می کند به گریه کردن . همسرم از ایشان می پرسد چرا گریه می کنی ؟ آن پیرمرد در جواب می گوید : این جوان هر روز برای من چند تا کلوچه می آورد و الان یک 20 روزی است که به ما سر نمی زند و از او بی خبر بودیم . این جوان مثل پسرم بود و او را خیلی دوست داشتم .
- زمانی که فرزندم جلال رضایی به شهادت رسیده بود یک شب در خواب دیدم که یک صدایی می آید . به طرف صدا رفتم وقتی به ایوان رسیدم دیدم فرزندم جلال است که دارای یک چهره نورانی و قدی بلند شده بود و یک دست کت و شلوار نو هم تنش بود . گفتم : جلال ، بابا خودت هستی ؟ شروع کردم به گریه کردن ناگهان چشمم به پایش افتاد دیدم سالم است چون پایش را در جبهه از دست داده بود . گفتم : پایت ، گفت : پدرجان خدا برایم پای نو خریده است . ایشان به من گفت : پدر جان از شما می خواهم دیگر برایم گریه نکنید و ناگهان از جلوی چشمانم ناپدید شد . من هم از آن روز دیگر گریه نکردم .[۱]