Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۸: | سطر ۲۸: | ||
|خانواده = نام پدر[[محمد]] | |خانواده = نام پدر[[محمد]] | ||
}} | }} | ||
| − | خاطرات: | + | ==خاطرات:== |
| − | یادم هست زمانی که پدرم علی اکبر در جبهه حضور داشت به خاطر علاقه زیادی که به او داشتم با یکی از دوستانم که سرهنگ بود صحبت کرده و ترتیب انتقال او را به مشهد داده دادم وقتی که ایشان به مرخصی آمد و موضوع را شنید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد و به من گفت پدر جان من که با بقیه آن آدمهایی که در جبهه در مقابل دشمن ایستاده اند و جان فدا می کنند کمتر نیستم چه بسا آنها بیشتر از من آشنا و پارتی داشته باشند ولی اصلا چیزی در رابطه با انقال خود صحبت نکرده اند پس درست نیست ما این کار را انجام دهیم سپس مرا مجبور کرد که پیش آشنا ی مان رفته و به او بگویم که جای علی اکبر خوب است و لازم به جابجایی نیست | + | یادم هست زمانی که پدرم علی اکبر در جبهه حضور داشت به خاطر علاقه زیادی که به او داشتم با یکی از دوستانم که سرهنگ بود صحبت کرده و ترتیب انتقال او را به مشهد داده دادم وقتی که ایشان به مرخصی آمد و موضوع را شنید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد و به من گفت پدر جان من که با بقیه آن آدمهایی که در جبهه در مقابل دشمن ایستاده اند و جان فدا می کنند کمتر نیستم چه بسا آنها بیشتر از من آشنا و پارتی داشته باشند ولی اصلا چیزی در رابطه با انقال خود صحبت نکرده اند پس درست نیست ما این کار را انجام دهیم سپس مرا مجبور کرد که پیش آشنا ی مان رفته و به او بگویم که جای علی اکبر خوب است و لازم به جابجایی نیست <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7564 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7564 | + | |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
== ردهها == | == ردهها == | ||
{{ترتیبپیشفرض:علی_اکبر_حیدر_بیگی}} | {{ترتیبپیشفرض:علی_اکبر_حیدر_بیگی}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۸
| علی اکبر حیدربیگی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت حیدریه |
| شهادت | ۱۳۶۱/۳/۴ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرمحمد |
خاطرات:
یادم هست زمانی که پدرم علی اکبر در جبهه حضور داشت به خاطر علاقه زیادی که به او داشتم با یکی از دوستانم که سرهنگ بود صحبت کرده و ترتیب انتقال او را به مشهد داده دادم وقتی که ایشان به مرخصی آمد و موضوع را شنید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد و به من گفت پدر جان من که با بقیه آن آدمهایی که در جبهه در مقابل دشمن ایستاده اند و جان فدا می کنند کمتر نیستم چه بسا آنها بیشتر از من آشنا و پارتی داشته باشند ولی اصلا چیزی در رابطه با انقال خود صحبت نکرده اند پس درست نیست ما این کار را انجام دهیم سپس مرا مجبور کرد که پیش آشنا ی مان رفته و به او بگویم که جای علی اکبر خوب است و لازم به جابجایی نیست [۱]