Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
|نام فرد = حسن رعنایی | |نام فرد = حسن رعنایی | ||
| − | |تصویر = | + | |تصویر = |
|توضیح تصویر = | |توضیح تصویر = | ||
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| سطر ۳۰: | سطر ۳۰: | ||
| − | + | خاطرات | |
| − | + | - به خاطر دارم چند روز قبل از اینکه حسن به شهادت برسد خواب دیدم برای زیارت به امام زاده میر حبیب الله که در حومه ی روستا بود رفتم و بالای پشت بام امامزاده نشستم ام ناگهان مشاهده کردم که هیئتی به سمت امامزاده در حال حرکت است و فریاد می زنند وای حسین کشته شد وای حسین کشته شد با شنیدن فریاد آنها من هم شروع به فریاد زدم کردم که یک دفعه از خواب بیدار شدم و دیدم وقت اذان صبح است بعد از آن خواب تا مدتی حال و هوای دیگری داشتم تا اینکه بعد از چند روز خبر آوردند که حسن به فیض عظیم شهادت نائل گشته است . | |
| − | + | - وقتی که حسن برای مرتبه ی سوم عازم جبهه شد هنکام رفتن نامه ای نوشته بود و آن را کنار کنتور برق گذاشته بود تا من متوجه نشوم و نبینم . حسن خدا حافظی کرد و رفت . چند روز بعد از رفتن حسن همسایمان نامه را دید و برایم آورد داخل نامه نوشته بود پدر و مادر عزیزم برای من گریه و زاری نکنید این بار که بروم دیگر بر نخواهم گشت و تنها خبر شهادتم را برایتان می آوردند و وخواهرم طاهره جان اگر گاهی با تو به تندی برخورد کردم مرا ببخش و حلالم کن پس از آن از همه همسایه ها حلالیت طلبیده بود . | |
| − | + | - به خاطر دارم هنگامیکه پسر عمه ی حسن شهید شده بود در مراسم تشییع پیکر او همه گریه می کردند به غیر از حسن ناراحت شدم و گفتم : حسن انگار اصلا ناراحت نیستی چرا گریه نمی کنی در جواب من گفت : نه مادر، نباید برای شهید گریه کرد . فردا هم نوبت من است من هم می روم و شهید می شوم و شما اصلا نباید برای من گریه کنید و ناراحت شوید .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10244 سایت یاران رضا]</ref> | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۱
| حسن رعنایی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | شیروان |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ |
| محل دفن | بهشت حمزه |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | دانش آموز |
خاطرات
- به خاطر دارم چند روز قبل از اینکه حسن به شهادت برسد خواب دیدم برای زیارت به امام زاده میر حبیب الله که در حومه ی روستا بود رفتم و بالای پشت بام امامزاده نشستم ام ناگهان مشاهده کردم که هیئتی به سمت امامزاده در حال حرکت است و فریاد می زنند وای حسین کشته شد وای حسین کشته شد با شنیدن فریاد آنها من هم شروع به فریاد زدم کردم که یک دفعه از خواب بیدار شدم و دیدم وقت اذان صبح است بعد از آن خواب تا مدتی حال و هوای دیگری داشتم تا اینکه بعد از چند روز خبر آوردند که حسن به فیض عظیم شهادت نائل گشته است .
- وقتی که حسن برای مرتبه ی سوم عازم جبهه شد هنکام رفتن نامه ای نوشته بود و آن را کنار کنتور برق گذاشته بود تا من متوجه نشوم و نبینم . حسن خدا حافظی کرد و رفت . چند روز بعد از رفتن حسن همسایمان نامه را دید و برایم آورد داخل نامه نوشته بود پدر و مادر عزیزم برای من گریه و زاری نکنید این بار که بروم دیگر بر نخواهم گشت و تنها خبر شهادتم را برایتان می آوردند و وخواهرم طاهره جان اگر گاهی با تو به تندی برخورد کردم مرا ببخش و حلالم کن پس از آن از همه همسایه ها حلالیت طلبیده بود .
- به خاطر دارم هنگامیکه پسر عمه ی حسن شهید شده بود در مراسم تشییع پیکر او همه گریه می کردند به غیر از حسن ناراحت شدم و گفتم : حسن انگار اصلا ناراحت نیستی چرا گریه نمی کنی در جواب من گفت : نه مادر، نباید برای شهید گریه کرد . فردا هم نوبت من است من هم می روم و شهید می شوم و شما اصلا نباید برای من گریه کنید و ناراحت شوید .[۱]