(صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6523947 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بیرجند نام خانوادگی :...» ایجاد کرد) |
AhmadAlipour98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | نام | + | |نام فرد = محمد عابدینی |
| − | + | |تصویر = | |
| − | نام پدر | + | |توضیح تصویر = |
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[ بیرجند]] | ||
| + | |شهادت = [[۱۳۶۵/۱۰/۴]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = رزمنده | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = محصل | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[ محمدجان]] | ||
| + | }} | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
خاطرات | خاطرات | ||
| − | + | عشق به جهاد | |
موضوع عشق به جهاد | موضوع عشق به جهاد | ||
راوی کنیز عابدینی | راوی کنیز عابدینی | ||
| سطر ۱۶: | سطر ۳۷: | ||
وقتی برادرم محمدی می خواست به جببه اعزام شود نماز می خواند که یک ماشین به دنبال او آمد. می خواست خداحافظی کند من گریه می کردم . به من گفت: خواهر گریه نکن این راه دین است که می رویم اگر ما نرویم شما نمی توانید آسوده در خانة خود زندگی کنید و خداحافظی کرد و رفت . بعد از 20 روز نامه ای برای ما فرستاد و یک عکس که چفیه در دست داشت برای ما فرستاد در آن نامه ای برای ما فرستاد و یک عکس که چفیه در دست داشت برای ما فرستاد . در آن نامه از شهادت زیاد سخن گفته بود. | وقتی برادرم محمدی می خواست به جببه اعزام شود نماز می خواند که یک ماشین به دنبال او آمد. می خواست خداحافظی کند من گریه می کردم . به من گفت: خواهر گریه نکن این راه دین است که می رویم اگر ما نرویم شما نمی توانید آسوده در خانة خود زندگی کنید و خداحافظی کرد و رفت . بعد از 20 روز نامه ای برای ما فرستاد و یک عکس که چفیه در دست داشت برای ما فرستاد در آن نامه ای برای ما فرستاد و یک عکس که چفیه در دست داشت برای ما فرستاد . در آن نامه از شهادت زیاد سخن گفته بود. | ||
| − | + | عشق به جهاد | |
موضوع عشق به جهاد | موضوع عشق به جهاد | ||
راوی زهره عابدینی | راوی زهره عابدینی | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | هنگامیکه محمد در عملیات خیبر مجروح شد مدّتی نگذشته بود که به مشهد آمده بود و دوباره به جبهه رفته بود. تلفن زد و گفت که من از جبهه تماس می گیرم. گفتم: شما که هنوز تازه رفتی بعد که من ناراحت شدم خندید و گفت: چیزی نیست. ما الأن در فرودگاه مشهد هستیم. ما را برای زیارت آورده اند. من گفتم: شما که چند وقت پیش مشهد بودید. چطور شما را آوردند، برای زیارت بعد که دید خیلی ناراحتم. گفت: چیزی نیست ناراحت نشوید. فقط کمی زخمی شدم. بعد هم تلفن قطع شد و نگفت: که در کدام بیمارستان است. بعد من قضیه را به همسرم گفتم: از یک طرف همسرم به بیمارستان رفت و از طرف دیگر خودش به خانه آمد با لباس بیمارستان آمد و سرش را هم تراشیده بودند به خاطر اینکه ممکن بود شیمیایی شده باشند با یک حالتی در خانه آمده بود. وقتی من ایشان را در این حالت دیدم زدم زیر گریه گفت: چرا گریه می کنی من که صحیح و سالم جلوی تو ایستاده ام. | + | هنگامیکه محمد در عملیات خیبر مجروح شد مدّتی نگذشته بود که به مشهد آمده بود و دوباره به جبهه رفته بود. تلفن زد و گفت که من از جبهه تماس می گیرم. گفتم: شما که هنوز تازه رفتی بعد که من ناراحت شدم خندید و گفت: چیزی نیست. ما الأن در فرودگاه مشهد هستیم. ما را برای زیارت آورده اند. من گفتم: شما که چند وقت پیش مشهد بودید. چطور شما را آوردند، برای زیارت بعد که دید خیلی ناراحتم. گفت: چیزی نیست ناراحت نشوید. فقط کمی زخمی شدم. بعد هم تلفن قطع شد و نگفت: که در کدام بیمارستان است. بعد من قضیه را به همسرم گفتم: از یک طرف همسرم به بیمارستان رفت و از طرف دیگر خودش به خانه آمد با لباس بیمارستان آمد و سرش را هم تراشیده بودند به خاطر اینکه ممکن بود شیمیایی شده باشند با یک حالتی در خانه آمده بود. وقتی من ایشان را در این حالت دیدم زدم زیر گریه گفت: چرا گریه می کنی من که صحیح و سالم جلوی تو ایستاده ام.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14100 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:محمد عابدینی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان شمالی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان بیرجند ]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۵۰
| محمد عابدینی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بیرجند |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۴ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | محصل |
| خانواده | نام پدر محمدجان |
خاطرات عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی کنیز عابدینی متن کامل خاطره
وقتی برادرم محمدی می خواست به جببه اعزام شود نماز می خواند که یک ماشین به دنبال او آمد. می خواست خداحافظی کند من گریه می کردم . به من گفت: خواهر گریه نکن این راه دین است که می رویم اگر ما نرویم شما نمی توانید آسوده در خانة خود زندگی کنید و خداحافظی کرد و رفت . بعد از 20 روز نامه ای برای ما فرستاد و یک عکس که چفیه در دست داشت برای ما فرستاد در آن نامه ای برای ما فرستاد و یک عکس که چفیه در دست داشت برای ما فرستاد . در آن نامه از شهادت زیاد سخن گفته بود. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی زهره عابدینی متن کامل خاطره
هنگامیکه محمد در عملیات خیبر مجروح شد مدّتی نگذشته بود که به مشهد آمده بود و دوباره به جبهه رفته بود. تلفن زد و گفت که من از جبهه تماس می گیرم. گفتم: شما که هنوز تازه رفتی بعد که من ناراحت شدم خندید و گفت: چیزی نیست. ما الأن در فرودگاه مشهد هستیم. ما را برای زیارت آورده اند. من گفتم: شما که چند وقت پیش مشهد بودید. چطور شما را آوردند، برای زیارت بعد که دید خیلی ناراحتم. گفت: چیزی نیست ناراحت نشوید. فقط کمی زخمی شدم. بعد هم تلفن قطع شد و نگفت: که در کدام بیمارستان است. بعد من قضیه را به همسرم گفتم: از یک طرف همسرم به بیمارستان رفت و از طرف دیگر خودش به خانه آمد با لباس بیمارستان آمد و سرش را هم تراشیده بودند به خاطر اینکه ممکن بود شیمیایی شده باشند با یک حالتی در خانه آمده بود. وقتی من ایشان را در این حالت دیدم زدم زیر گریه گفت: چرا گریه می کنی من که صحیح و سالم جلوی تو ایستاده ام.[۱]