شهید صادق‌ بجستانی‌ مقدم‌: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
+
شهید صادق‌ بجستانی‌مقدم‌
|نام فرد                = صادق بجستانی مقدم
+
 
|تصویر                  =
+
نام : صادق‌   
|توضیح تصویر            =
+
محل تولد :درگز
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
+
نام خانوادگی :بجستانی‌مقدم‌   
|شهرت                  =
+
تاریخ شهادت :1365/12/20
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
+
نام پدر :    غلامحسین‌       
|تولد                   =  [[درگز]]
+
مسئولیت : تخریب‌
|شهادت                 = [[۱۳۶۵/۱۲/۲۰]]
+
گلزار :    شهداءشهر
|وفات                  =
+
|مرگ                    =
+
|محل دفن                = [[شهدا شهر]]
+
|مفقود                  = 
+
|جانباز                =
+
|اسارت                  =
+
|نیرو                  =
+
|یگانهای خدمت          =
+
|طول خدمت              =
+
|درجه                  =
+
|سمت‌ها                  = تخریب
+
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
+
|نشان‌های لیاقت          =
+
|عملیات‌              =
+
|فعالیت‌ها              =
+
|تحصیلات                =
+
|تخصص‌ها                =
+
|شغل                    =
+
|خانواده                = نام پدر[[غلامحسین]]
+
}}
+
  
 
خاطرات:
 
خاطرات:
 
هنگامی که بنیاد شهید درگز برای بازسازی مزار شهدا سنگ ها را برداشتند من خیلی ناراحت شدم که چرا سنگ مزار پسرم را خراب کردند به همین خاطر یک شب صادق را خواب دیدم که لباس نظامی به تن دارد و به پیش من آمد خیلی خوشحال شدم دستم کمی میوه و نان بود به طرفش رفتم و روبوسی کردم و گفتم صادق جان شما کجا بودی خیلی بی قرارت بودم بعد صادق به من گفت: مادر جان قول می دهم از این به بعد ماهی یک مرتبه پیشتان بیایم سپس یک مرد با لباس سفید آمد و با موتور صادق را برد و از خواب بیدار شدم.  (راوی    ام البنین محمودی)
 
هنگامی که بنیاد شهید درگز برای بازسازی مزار شهدا سنگ ها را برداشتند من خیلی ناراحت شدم که چرا سنگ مزار پسرم را خراب کردند به همین خاطر یک شب صادق را خواب دیدم که لباس نظامی به تن دارد و به پیش من آمد خیلی خوشحال شدم دستم کمی میوه و نان بود به طرفش رفتم و روبوسی کردم و گفتم صادق جان شما کجا بودی خیلی بی قرارت بودم بعد صادق به من گفت: مادر جان قول می دهم از این به بعد ماهی یک مرتبه پیشتان بیایم سپس یک مرد با لباس سفید آمد و با موتور صادق را برد و از خواب بیدار شدم.  (راوی    ام البنین محمودی)
 
وقتی فرزند عزیز شهیدم صادق جبهه بود دو سه روز قبل از شهادتش خواب دیدم که صادق از جبهه آمده و پیشانی اش زخمی است پرسیدم صادق جان پیشانی ات چه شده؟ گفت: مادرم این که چیزی نیست دستش را روی قلبش گذاشت و گفت از این جا رگی بریده شده و خونش قطع نمی شود و بعد از شهادتش هم متوجه شدیم که گلوله به قلبش اصابت کرده است. (راوی:ام البنین محمودی)
 
وقتی فرزند عزیز شهیدم صادق جبهه بود دو سه روز قبل از شهادتش خواب دیدم که صادق از جبهه آمده و پیشانی اش زخمی است پرسیدم صادق جان پیشانی ات چه شده؟ گفت: مادرم این که چیزی نیست دستش را روی قلبش گذاشت و گفت از این جا رگی بریده شده و خونش قطع نمی شود و بعد از شهادتش هم متوجه شدیم که گلوله به قلبش اصابت کرده است. (راوی:ام البنین محمودی)
یک روز که می خواستم بر سر مزار فرزند عزیز شهیدم صادق بروم قصد داشتم کمی میوه بخرم اما دیدم پدر صادق راضی نیست خیلی ناراحت شدم و دست خالی بر سر مزار صادق رفتم و آن جا خیلی گریه کردم همان شب خواب دیدم آقایی آمد و به من گفت : مادر شما چرا ناراحتید من هم جریان را برایش نقل کردم آن آقا به من فرمود چشمهایت را ببند و باز کن من هم چشمهایم را بستم و باز کردم دیدم در جلوی من انواع میوه چیده اند و گفت تمام این میوه ها مال پسر شماست شما ناراحت نباش. (راوی    ام البنین محمودی)
+
یک روز که می خواستم بر سر مزار فرزند عزیز شهیدم صادق بروم قصد داشتم کمی میوه بخرم اما دیدم پدر صادق راضی نیست خیلی ناراحت شدم و دست خالی بر سر مزار صادق رفتم و آن جا خیلی گریه کردم همان شب خواب دیدم آقایی آمد و به من گفت : مادر شما چرا ناراحتید من هم جریان را برایش نقل کردم آن آقا به من فرمود چشمهایت را ببند و باز کن من هم چشمهایم را بستم و باز کردم دیدم در جلوی من انواع میوه چیده اند و گفت تمام این میوه ها مال پسر شماست شما ناراحت نباش. (راوی    ام البنین محمودی)<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3728 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3728
+
 
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۸ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۲

شهید صادق‌ بجستانی‌مقدم‌

نام : صادق‌ محل تولد :درگز نام خانوادگی :بجستانی‌مقدم‌ تاریخ شهادت :1365/12/20 نام پدر : غلامحسین‌ مسئولیت : تخریب‌ گلزار : شهداءشهر

خاطرات: هنگامی که بنیاد شهید درگز برای بازسازی مزار شهدا سنگ ها را برداشتند من خیلی ناراحت شدم که چرا سنگ مزار پسرم را خراب کردند به همین خاطر یک شب صادق را خواب دیدم که لباس نظامی به تن دارد و به پیش من آمد خیلی خوشحال شدم دستم کمی میوه و نان بود به طرفش رفتم و روبوسی کردم و گفتم صادق جان شما کجا بودی خیلی بی قرارت بودم بعد صادق به من گفت: مادر جان قول می دهم از این به بعد ماهی یک مرتبه پیشتان بیایم سپس یک مرد با لباس سفید آمد و با موتور صادق را برد و از خواب بیدار شدم. (راوی ام البنین محمودی) وقتی فرزند عزیز شهیدم صادق جبهه بود دو سه روز قبل از شهادتش خواب دیدم که صادق از جبهه آمده و پیشانی اش زخمی است پرسیدم صادق جان پیشانی ات چه شده؟ گفت: مادرم این که چیزی نیست دستش را روی قلبش گذاشت و گفت از این جا رگی بریده شده و خونش قطع نمی شود و بعد از شهادتش هم متوجه شدیم که گلوله به قلبش اصابت کرده است. (راوی:ام البنین محمودی) یک روز که می خواستم بر سر مزار فرزند عزیز شهیدم صادق بروم قصد داشتم کمی میوه بخرم اما دیدم پدر صادق راضی نیست خیلی ناراحت شدم و دست خالی بر سر مزار صادق رفتم و آن جا خیلی گریه کردم همان شب خواب دیدم آقایی آمد و به من گفت : مادر شما چرا ناراحتید من هم جریان را برایش نقل کردم آن آقا به من فرمود چشمهایت را ببند و باز کن من هم چشمهایم را بستم و باز کردم دیدم در جلوی من انواع میوه چیده اند و گفت تمام این میوه ها مال پسر شماست شما ناراحت نباش. (راوی ام البنین محمودی)[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا