AhmadAlipour98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | + | |نام فرد = حسن باقر زاده | |
| − | + | |تصویر = | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |
| − | محل دفن | + | |شهرت = |
| − | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |
| − | + | |تولد = [[ تربت حیدریه]] | |
| − | + | |شهادت = [[ ۱۳۶۱/۱۰/۲]] | |
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = مهندس رزمی | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[حسین]] | ||
| + | }} | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
یادم است در مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس در منطقه ای به نام دب حردان در کنار جاده خرمشهر به اهواز با شهید حسن باقر زاده در یک گروه بودیم . در آن زمان و قبل از شروع عملیات نیروهای ما آنجا را آب انداخته بودند و منطقه به صورت نیزار در آمده بود . در هنگام عملیات حدود یک متر منطقه را آب گرفته بود و ما از میان آبها عبور کردیم و خاکریز عراقی ها را به تصرف خود در آوردیم بین خاکریز اول و دوم عراقی ها بودیم که حسن جلوی ما حرکت می کرد ناگهان مثل سروی بر زمین افتاد و وقتی بالای سر او رسیدم او شهید شده بود ما بعد از کمی پیشروی با پاتک دشمن مواجه شدیم و مجبور به عقب نشینی شدیم و جنازه ایشان در همان منطقه باقی ماند و دو روز بعد از عملیات عراقی ها جنازه ها را به صورت گور دسته جمعی به خاک سپرده بود که در مرحله بعد عملیات و بعد از تصرف آنجا ما جنازه مطهر شهیدان را از آنجا خارج کردیم و آنها را عقب به انتقال دادیم (محمود اسماعیلیان) | یادم است در مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس در منطقه ای به نام دب حردان در کنار جاده خرمشهر به اهواز با شهید حسن باقر زاده در یک گروه بودیم . در آن زمان و قبل از شروع عملیات نیروهای ما آنجا را آب انداخته بودند و منطقه به صورت نیزار در آمده بود . در هنگام عملیات حدود یک متر منطقه را آب گرفته بود و ما از میان آبها عبور کردیم و خاکریز عراقی ها را به تصرف خود در آوردیم بین خاکریز اول و دوم عراقی ها بودیم که حسن جلوی ما حرکت می کرد ناگهان مثل سروی بر زمین افتاد و وقتی بالای سر او رسیدم او شهید شده بود ما بعد از کمی پیشروی با پاتک دشمن مواجه شدیم و مجبور به عقب نشینی شدیم و جنازه ایشان در همان منطقه باقی ماند و دو روز بعد از عملیات عراقی ها جنازه ها را به صورت گور دسته جمعی به خاک سپرده بود که در مرحله بعد عملیات و بعد از تصرف آنجا ما جنازه مطهر شهیدان را از آنجا خارج کردیم و آنها را عقب به انتقال دادیم (محمود اسماعیلیان) | ||
| − | یادم هست زمانیکه برادرم حسن باقر زاده قرار بود به جبهه اعزام شود با او به راه آهن رفتم و در آنجا ایشان به من گفت : این دفعه آخری است که ما همدیگر را می بینیم . به او گفتم : من فردا به پیش شما می آیم و روز اعزام من فردا است او لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت : سپس خداحافظی کردیم و ایشان سوار بر قطار شد و من به خانه برگشتم و طبق برنامه روز بعد به جبهه اعزام شدم و اتفاقا در آن وقع گردانی که برادرم در آن بود تغییر مکان داده بود و من ایشان را پیدا نکردم موضوع گذشت ا اینکه یک شب در جبهه میمک بودم که خواب شهادت برادرم و چند تن از دوستانش را دیدم وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دلواپس بودم و چون تازه از مرخصی برگشته بودم دوباره نمی توانستم به مرخصی روم بنا بر این مرخصی ساعتی گرفتم و به شهر ایلام رفتم و از آنجا با خانه تماس گرفتم . بعد از احوالپرسی آنها به من گفتند یکی از اقواممان مجروح شده زودتر بی . من که خیلی دلواپس بودم هر چه سوال کردم چه کسی جواب درستی به من نداد وقتی به محل استقرار نیروها ی خودمان در میمک برگشتم موضوع خواب و زخمی شدن اقواممان را برای فرمانده گفتم : و ایشان چند روز به من مرخصی داد تا بتوانم از او خبر بگیرم من هم قبول کردم و به مشهد آمدم . وقتی که به مشهد رسیدم ساعت 12 شب بود و درست نبود آن موقع به خانه بروم و همه را بیدار کنم بنابر این به حرم مام رضا (ع) رفتم و تا صبح آنجا بودم و بعد از نماز صبح به خانه رفتم . در راه خانه وقتی همسایه ها مرا می دیدند با هم پچ و پچ می کردند و این موضوع برایم خیلی عجیب بود سریع خودم را به خانه رساندم و دیدم که عمویم در جلوی درب خانه ایستاده است از او پرسیدم چه خبر شده است ؟ خبری نیست ، دوباره سوال کردم چه کسی مجروح شده ؟ جوابی نداند به عمویم گفتم من خودم از موضوع خبر دارم و در خواب دیده ام که برادرم شهید شده می شود که در همان موقع عمویم شروع به گریه کرد و مرا در آغوش گرفت . به او گفتم : گریه نکن چون این آخرین سفارش و وصیت برادرم حسن بود که می گفت : بعد از شهادت من گریه نکنید و چون باعث شادی دشمن می شود . سپس با عمویم به معراج شهداء رفتیم و جنازه را شناسایی کرده و روز بعد او را تشیع نمودیم (محمد باقرزاده) | + | یادم هست زمانیکه برادرم حسن باقر زاده قرار بود به جبهه اعزام شود با او به راه آهن رفتم و در آنجا ایشان به من گفت : این دفعه آخری است که ما همدیگر را می بینیم . به او گفتم : من فردا به پیش شما می آیم و روز اعزام من فردا است او لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت : سپس خداحافظی کردیم و ایشان سوار بر قطار شد و من به خانه برگشتم و طبق برنامه روز بعد به جبهه اعزام شدم و اتفاقا در آن وقع گردانی که برادرم در آن بود تغییر مکان داده بود و من ایشان را پیدا نکردم موضوع گذشت ا اینکه یک شب در جبهه میمک بودم که خواب شهادت برادرم و چند تن از دوستانش را دیدم وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دلواپس بودم و چون تازه از مرخصی برگشته بودم دوباره نمی توانستم به مرخصی روم بنا بر این مرخصی ساعتی گرفتم و به شهر ایلام رفتم و از آنجا با خانه تماس گرفتم . بعد از احوالپرسی آنها به من گفتند یکی از اقواممان مجروح شده زودتر بی . من که خیلی دلواپس بودم هر چه سوال کردم چه کسی جواب درستی به من نداد وقتی به محل استقرار نیروها ی خودمان در میمک برگشتم موضوع خواب و زخمی شدن اقواممان را برای فرمانده گفتم : و ایشان چند روز به من مرخصی داد تا بتوانم از او خبر بگیرم من هم قبول کردم و به مشهد آمدم . وقتی که به مشهد رسیدم ساعت 12 شب بود و درست نبود آن موقع به خانه بروم و همه را بیدار کنم بنابر این به حرم مام رضا (ع) رفتم و تا صبح آنجا بودم و بعد از نماز صبح به خانه رفتم . در راه خانه وقتی همسایه ها مرا می دیدند با هم پچ و پچ می کردند و این موضوع برایم خیلی عجیب بود سریع خودم را به خانه رساندم و دیدم که عمویم در جلوی درب خانه ایستاده است از او پرسیدم چه خبر شده است ؟ خبری نیست ، دوباره سوال کردم چه کسی مجروح شده ؟ جوابی نداند به عمویم گفتم من خودم از موضوع خبر دارم و در خواب دیده ام که برادرم شهید شده می شود که در همان موقع عمویم شروع به گریه کرد و مرا در آغوش گرفت . به او گفتم : گریه نکن چون این آخرین سفارش و وصیت برادرم حسن بود که می گفت : بعد از شهادت من گریه نکنید و چون باعث شادی دشمن می شود . سپس با عمویم به معراج شهداء رفتیم و جنازه را شناسایی کرده و روز بعد او را تشیع نمودیم (محمد باقرزاده).<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3579 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3579 | + | |
| + | <references /> | ||
| + | |||
==رده== | ==رده== | ||
{{ترتیبپیشفرض:حسنباقر زاده }} | {{ترتیبپیشفرض:حسنباقر زاده }} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۷
| حسن باقر زاده | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت حیدریه |
| شهادت | ۱۳۶۱/۱۰/۲ |
| سمتها | مهندس رزمی |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرحسین |
خاطرات
یادم است در مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس در منطقه ای به نام دب حردان در کنار جاده خرمشهر به اهواز با شهید حسن باقر زاده در یک گروه بودیم . در آن زمان و قبل از شروع عملیات نیروهای ما آنجا را آب انداخته بودند و منطقه به صورت نیزار در آمده بود . در هنگام عملیات حدود یک متر منطقه را آب گرفته بود و ما از میان آبها عبور کردیم و خاکریز عراقی ها را به تصرف خود در آوردیم بین خاکریز اول و دوم عراقی ها بودیم که حسن جلوی ما حرکت می کرد ناگهان مثل سروی بر زمین افتاد و وقتی بالای سر او رسیدم او شهید شده بود ما بعد از کمی پیشروی با پاتک دشمن مواجه شدیم و مجبور به عقب نشینی شدیم و جنازه ایشان در همان منطقه باقی ماند و دو روز بعد از عملیات عراقی ها جنازه ها را به صورت گور دسته جمعی به خاک سپرده بود که در مرحله بعد عملیات و بعد از تصرف آنجا ما جنازه مطهر شهیدان را از آنجا خارج کردیم و آنها را عقب به انتقال دادیم (محمود اسماعیلیان) یادم هست زمانیکه برادرم حسن باقر زاده قرار بود به جبهه اعزام شود با او به راه آهن رفتم و در آنجا ایشان به من گفت : این دفعه آخری است که ما همدیگر را می بینیم . به او گفتم : من فردا به پیش شما می آیم و روز اعزام من فردا است او لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت : سپس خداحافظی کردیم و ایشان سوار بر قطار شد و من به خانه برگشتم و طبق برنامه روز بعد به جبهه اعزام شدم و اتفاقا در آن وقع گردانی که برادرم در آن بود تغییر مکان داده بود و من ایشان را پیدا نکردم موضوع گذشت ا اینکه یک شب در جبهه میمک بودم که خواب شهادت برادرم و چند تن از دوستانش را دیدم وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دلواپس بودم و چون تازه از مرخصی برگشته بودم دوباره نمی توانستم به مرخصی روم بنا بر این مرخصی ساعتی گرفتم و به شهر ایلام رفتم و از آنجا با خانه تماس گرفتم . بعد از احوالپرسی آنها به من گفتند یکی از اقواممان مجروح شده زودتر بی . من که خیلی دلواپس بودم هر چه سوال کردم چه کسی جواب درستی به من نداد وقتی به محل استقرار نیروها ی خودمان در میمک برگشتم موضوع خواب و زخمی شدن اقواممان را برای فرمانده گفتم : و ایشان چند روز به من مرخصی داد تا بتوانم از او خبر بگیرم من هم قبول کردم و به مشهد آمدم . وقتی که به مشهد رسیدم ساعت 12 شب بود و درست نبود آن موقع به خانه بروم و همه را بیدار کنم بنابر این به حرم مام رضا (ع) رفتم و تا صبح آنجا بودم و بعد از نماز صبح به خانه رفتم . در راه خانه وقتی همسایه ها مرا می دیدند با هم پچ و پچ می کردند و این موضوع برایم خیلی عجیب بود سریع خودم را به خانه رساندم و دیدم که عمویم در جلوی درب خانه ایستاده است از او پرسیدم چه خبر شده است ؟ خبری نیست ، دوباره سوال کردم چه کسی مجروح شده ؟ جوابی نداند به عمویم گفتم من خودم از موضوع خبر دارم و در خواب دیده ام که برادرم شهید شده می شود که در همان موقع عمویم شروع به گریه کرد و مرا در آغوش گرفت . به او گفتم : گریه نکن چون این آخرین سفارش و وصیت برادرم حسن بود که می گفت : بعد از شهادت من گریه نکنید و چون باعث شادی دشمن می شود . سپس با عمویم به معراج شهداء رفتیم و جنازه را شناسایی کرده و روز بعد او را تشیع نمودیم (محمد باقرزاده).[۱]