شهید حسن عبد: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۳۵: سطر ۳۵:
 
یادم هست یک دفعه که برادر شهیدم حسن عبد به مرخصی آمده بود. نیمه های شب به گناباد رسیده و وقتی به در خانه رسیده بود با این که هوا خیلی سرد و یخ بندان بود دلش نیامده بود که درب بزند و با خود گفته بود آنها خوابیده اند به همین خاطر در جلوی درب حیاط خوابیده بود. صبح که مادرم برای نماز بیدار شده بود طبق عادت همیشه به درب حیاط رفته بود تا آب پاشی و جاروب کند که دیده بود حسن آنجا خوابیده است او را بیدار کرده و به داخل خانه آورده بود و وقتی علت این کارش را سئوال کرده بود، حسن گفته بود: شما خواب بودید و نخواستم شما را از خواب بیدار کنم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14389 سایت یاران رضا]</ref>
 
یادم هست یک دفعه که برادر شهیدم حسن عبد به مرخصی آمده بود. نیمه های شب به گناباد رسیده و وقتی به در خانه رسیده بود با این که هوا خیلی سرد و یخ بندان بود دلش نیامده بود که درب بزند و با خود گفته بود آنها خوابیده اند به همین خاطر در جلوی درب حیاط خوابیده بود. صبح که مادرم برای نماز بیدار شده بود طبق عادت همیشه به درب حیاط رفته بود تا آب پاشی و جاروب کند که دیده بود حسن آنجا خوابیده است او را بیدار کرده و به داخل خانه آورده بود و وقتی علت این کارش را سئوال کرده بود، حسن گفته بود: شما خواب بودید و نخواستم شما را از خواب بیدار کنم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14389 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references />
+
 
 +
 
 +
<references />
 +
 
 +
 
 +
 
 
==رده==
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن عبد}}
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن عبد}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۲

کد شهید: 6309240 تاریخ تولد : نام : حسن‌ محل تولد : گناباد نام خانوادگی : عبد تاریخ شهادت : 1363/12/21 نام پدر : محمد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌قاسم‌ عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی ابراهیم عبد متن کامل خاطره

مدت شش ماه در ستاد شهدا در اهواز و مدت یک سال در مخابرات لشکر 5 نصر و تیپ 21 امام رضا به مسئولیت برادر جلیلیان به عنوان یک بسیجی حضور داشتم. بعد از آمدن برادرم از طرف کردستان به جبهه های جنوب در گردان اطلاعات عملیات حضور یافت و فعالیت می نمود. من هم دلم می خواست در کنار او باشم و بعد از اصرارهای زیاد از برادر جلیلیان و معاون ایشان برادر مظلوم توانستم به گردان اطلاعات عملیات بروم. در این مدت در عملیاتهای زیادی مانند عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک و عملیات بدر حضور فعال داشتم. زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام تیپ 21 امام رضا (ع) برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شدیم و در کنار هور مستقر شدیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم چی (بلم های سه نفره) نیاز داشتند من به خاطر آشنا بودن به فن شنا و اصرار مسئول گردان مسئولیت اعزام افرادی که برای غواصی انتخاب شده بودند را بر عهده گرفتم. لیست غواص را برداشته و مروری کردم که ناگهان متوجه نام برادرم حسن عبد شدم با خود گفتم که صلاح نیست ما دو برادر با همدیگر در این عملیات شرکت کنیم نام او حذف کردم و با دیگر برادران به طرف زیبا کنار حمل آموزش غواص های اعزامی از تیپ 21 امام رضا (ع) به راه افتادیم. ایشان وقتی متوجه شده بودند که اسمشان از لیست غواص ها حذف شده دیگر با ما نیامدند و خود را برای آموزش بلم زنی آماده می کرد، مدت آموزش غواص ها یک ماه بود که به پایان رسید و عملیات ساعت به ساعت نزدیکتر می شد. به قرارگاه رسیدیم و غواص ها را به بلم زنان معرفی کردند. کار بلم زنها این بود که در هر بلم یک غواص و دو بلم زن به طرف خط مقدم در آب (حور) حرکت کنند و بعد از 48 ساعت بلم زنی در آب خود را به خط مقدم یعنی جاده خندق برسانند، بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله 100 متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند. وقتی که آموزش غواصی برگشتیم در قرارگاه غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردند. متوجه شدم که برادرم یکی از بلم زنها می باشد و جز خط شکن است و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور دارد. این بار هم دور از چشم خودش به فرماندهی تیپ 21 امام رضا (ع) برادر قاآنی مراجعه نمودم و از ایشان خواهش کردم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کنید که مورد موافقت فرماندهی قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که شما دو برادرید و لازم است که فعلا یک نفر در عملیات شرکت داشته باشد. برادرم حسن از این موضوع خیلی ناراحت شد و ارام نگرفت و خود را به مسئول گردان اطلاعات و عملیات رساند و با ایشان صحبت نمود و خواهش کرد که من مدت دو ماه است که آموزش بلم زنی می بینم دلم می خواهد که در این عملیات شرکت کنم چیزی نگذشت که مسئول گردان با برادرم نزد من آمدند و مرا متقاعد کردند که در این عملیات برادر شما هم حضور داشته باشد. قبول کردن فرمایشات مسئول گردان آن قدر برایم سنگین بود که تحمل آنرا نداشتم و با خود به فکر فرو رفتم و به مادر و پدر و ... بعد از عملیات می اندیشم دقائق آنقدر سخت می گذشت که توصیف کردن آن لحظات و موقعیت برایم ممکن نیست. به طرف خط حرکت کردیم و بعد از 48 ساعت به خط رسیدیم (در حورالعظیم) ضمنا شهید پیله وران و شهید روحانی عاشوری و تعدادی از بچه های مشهدی در این عملیات همراه ما بودند. عملیات ساعت چهار صبح شروع شد و من بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردیم. مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم. قرار بر این بود که بلم زنها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و عملیات آغاز شد و بعد از عملیات به دنبال برادرم می گشتم. از هر کس با او در عملیات بود سئوال کردم هر کس به نحوی و برای مصلحت من می گفت: نه ما از او اطلاع نداریم. از دوستان نزدیک او پرسیدم آنها هم موقعیت را طوری می دیدند که راستش را نگویند و می گفتند نفهمیدیم حسن چه شد و به کجا رفت و ... دیگر خودم حواسم پرت شده بود و نمی دانستم کجایم و در بدر به دنبالش می گشتم. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و به دو بیمارستان صحرایی مراجعه کردم در آنجا هم نبود بین زخمیها رفتم در بین آنها هم نبود و به واحد آمار مراجعه کردم و در آنجا یکی از برادران گنابادی که مسئول واحد بود و از شهادت او اطلاع داشت به من چیزی نگفت و از من پنهان کرد. ساعت عملیات نزدیک بود و به خاطر اینکه می خواستم در عملیات شرکت داشته باشم از جستجوی دست کشیدم و در عملیات شرکت کردم خدا می داند چه حالی داشتم و چگونه قدم به جلو می گذاشتم. ساعت به کندی می گذشت و موقعیت حساس تر می شد. دو روز بعد مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و یکی برای شهید چراغچی بود نزد ما آمد و بلیط را به ما داد و به من گفت: شما فردا باید در شهرستان باشید چون قرار است پیکر برادر شما و چند شهید دیگر در گناباد تشییع شود و متأسفانه وقتی که من به شهرستان رسیدم مراسم تشییع به پایان رسید و بعد پیکر پاکش را به خاک سپرده بودند و من نتوانستم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم. تواضع و فروتنی موضوع تواضع و فروتني راوی شهر بانو کامیاب متن کامل خاطره

او برای مرخصی ار منطقه به گناباد آمده بود نیمه شب به گناباد رسیده بود شبی از شبهای سرد و طاقت فرسای زمستان به درب خانه که رسیده بود به خود اجازه نداد که درب بزند با خود گفته بود که اینها خواب هستند همین جا می نشینم تا صبح شود و آن وقت به خانه خواهم رفت. بعد از اذان صبح من برای خواندن نماز بیدار شدم تا بنابر سنت قدیم درب حیاط را باز کنم و آب بپاشم و اسپند دود کنم درب خانه را باز کردم چشمم به حسن افتاد که در آن هوای سرد جلو درب حیاط خوابیده است او را بیدار کردم خیلی ناراحت شدم وقتی که از او پرسیدم کی آمدی چرا در نزدی در جواب گفت نمی خواستم که شما را از خواب بیدار کنم و باعث آزار و اذیت شما بشوم. شرح عملیات موضوع شرح عمليات راوی ابراهیم عبد متن کامل خاطره

یادم هست زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام، تیپ 21 امام رضا علیه السلام برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شد من و برادرم حسن عبد همراه هم در یکی از گردان های آن حضور داشتیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم زن(قایق چوبی بدون موتور) نیاز داشتند در آن موقع به خاطر این که من شنا بلد بودم مرا مسئول آموزش غواصان گردان قرار دادند و عده ای را که داوطلب بود ثبت نام کرده تا جهت آموزش به زیبا کنار اعزام کنیم وقتی نام غواصان را به من دادند در بین آنها چشمم به نام برادرم حسن عبد افتاد و با خودم گفتم درست نیست هر دوی ما در یک عملیات شرکت کنیم پس نام او را خط زدم و یک نفر دیگر را جایگزین او نمودم ما که برای آموزش حدود یکماه از آن جا دور بودیم وقتی که برگشتم متوجه شدم او برای بلم زنی آموزش دیده است. کار بلم زنها این بود که در هر بلم( قایق بدون موتور) یک غواص و دو بلم زن در آب باتلاق هور حرکت می کردند و خود را بعد از چهل و هشت ساعت بلم زنی به خط مقدم یعنی جاده ی خندق برسانند بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله ی صد متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند وقتی غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردم متوجه اسم برادرم شدم که جزو نیروهای خط شکن است. و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور داشت. این بار هم دور از چشم او به فرماندهی تیپ 21 امام رضا علیه السلام رفتم و از آقای قاآنی که فرمانده ی آن جا بود خواهش نمودم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کند که مورد موافقت قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که باید یک نفر از ما دو برادر در این عملیات شرکت داشته باشیم. وقتی برادرم از این موضوع مطلع شد خیلی ناراحت شد و آرام نگرفت و خودش را به مسئول گردان اطلاعات رسانده و با ایشان صحبت نموده و خواهش کرده و گفته بود که من دو ماه آموزش دیده ام و دلم می خواهد که در این عملیات شرکت داشته باشم. چیزی نگذشت که مسئول گردان اطلاعات عملیات به همراه برادرم حسن به پیش من آمدند و مرا متقاعد نمودند که او در این عملیات شرکت کند. قبول کردن این موضوع برایم خیلی سخت بود و مرا در فکر فرو برده بود که اگر برای او اتفاقی بیفتد من چگونه خبر را به پدر و مادرم بگویم. موضوع گذشت و نیروها به طرف خط حرکت کردند و بعد از چهل و هشت ساعت به منطقه ی هورالعظیم محل انجام عملیات رسیدیم ساعت چهار صبح عملیات شروع شد و من از بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردم و مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم و قرار بود که بلم زن ها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و طبق قرار عملیات شروع شد و با موفقیت به پایان رسید. بعد از پایان عملیات به دنبال برادرم گشتم و از هر کس که همراه او بود سئوال کردم اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفتند نفهمیدیم کجا رفت و چه شد. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و در بیمارستان صحرایی بین شهیدان و مجروحان را هم گشتم و نتوانستم او را پیدا کنم ناامید شده بودم و چون روز بعد عملیات دیگری در حال وقوع بود و من دوست داشتم در آن شرکت کنم، به منطقه و خط مقدم رفتم بعد از آن عملیات مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و دیگری برای برادر شهید چراغچی بود به پیش ما آمد و بعد از خبر دادن در رابطه با شهادت برادرم بلیط ها را به من داد و گفت: شما باید فردا در شهرتان باشید چون قرار است پیکر برادرتان تشییع شود. متاسفانه وقتی ما به گناباد رسیدیم پیکر پاکش را دفن کرده بودند و نتوانستم برای آخرین بار با ایشان وداع کنم. حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی ابراهیم عبد متن کامل خاطره

یادم هست یک دفعه که برادر شهیدم حسن عبد به مرخصی آمده بود. نیمه های شب به گناباد رسیده و وقتی به در خانه رسیده بود با این که هوا خیلی سرد و یخ بندان بود دلش نیامده بود که درب بزند و با خود گفته بود آنها خوابیده اند به همین خاطر در جلوی درب حیاط خوابیده بود. صبح که مادرم برای نماز بیدار شده بود طبق عادت همیشه به درب حیاط رفته بود تا آب پاشی و جاروب کند که دیده بود حسن آنجا خوابیده است او را بیدار کرده و به داخل خانه آورده بود و وقتی علت این کارش را سئوال کرده بود، حسن گفته بود: شما خواب بودید و نخواستم شما را از خواب بیدار کنم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا


رده

آخرین تغییر ‏۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۴۲