شهید حسن عرض پور: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 973 نام : حسن محل تولد : سایر نام خانوادگی : عرض پور تاریخ شهادت : مک...» ایجاد کرد) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | |||
| − | نام | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |
| − | + | |نام فرد = حسن عرض پور | |
| − | + | |تصویر = | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |
| − | + | |شهرت = | |
| − | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |
| − | + | |تولد = | |
| − | + | |شهادت = | |
| − | + | |وفات = | |
| − | + | |مرگ = | |
| − | + | |محل دفن = | |
| − | + | |مفقود = | |
| − | + | |جانباز = | |
| − | + | |اسارت = | |
| − | + | |نیرو = | |
| − | + | |یگانهای خدمت = | |
| − | + | |طول خدمت = | |
| − | + | |درجه = | |
| + | |سمتها = سایر | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = | ||
| + | }} | ||
خاطرات | خاطرات | ||
| سطر ۱۰۹: | سطر ۱۱۸: | ||
| − | حسن یکبار قبل از عملیات کربلای 7 به منطقه آمده بود من به ایشان گفتم شما چرا آمده ای؟ این بچه ها را چرا آوردی؟ در جوابم گفت : نگر امام حسین ( ع ) علی امبر و علی اصغر را با ود نیاورده بود؟ مگر راه امام حسین ( ع ) از راه ما جداست؟ که دیگر من جوابی برای گفتن نداشتم . | + | حسن یکبار قبل از عملیات کربلای 7 به منطقه آمده بود من به ایشان گفتم شما چرا آمده ای؟ این بچه ها را چرا آوردی؟ در جوابم گفت : نگر امام حسین ( ع ) علی امبر و علی اصغر را با ود نیاورده بود؟ مگر راه امام حسین ( ع ) از راه ما جداست؟ که دیگر من جوابی برای گفتن نداشتم .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014616 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۹
| حسن عرض پور | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| سمتها | سایر |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
خاطرات
تلاش و پشتکار
موضوع تلاش و پشتکار
راوی
متن کامل خاطره
یک سال زمستان آبادی با کمبود نفت مواجه شد حسن گفت : اگر مردم هم یاری کنند من می روم شهر و برای آنها نفت می آورم و همین طورهم شد چندین مرتبه به شهر رفت تا بالاخره توانست یک تانکرنفت برای مردم آبادی بیاورد .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
حسن یکبار که همراه فرزندش جنوب آمده بود من به اشان گفتم : پسردایی جان حداقل علی را با خودت نمی آوردی ما که دراینجا زیاد هستیم نیازی به آوردن اونبود اودر جواب من گفت : من که ناراحت نیستم ومشکلی ندارم اگر شما مشکلی دارید خودتان برگردید .
اطاعت از فرماندهی
موضوع اطاعت از فرماندهي
راوی
متن کامل خاطره
یک روز به همراه دیگر دوستانم به چادر دیگر گردان ها رفتیم تا احوالی هم از آنا بپرسیم وقتی برگشتیم حسن با ما دعوا کرد وگفت : چرا بدون اجازه فرمانده رفتید او گفت : شماباید اجازه می گرفتید .
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی
متن کامل خاطره
روزی که خبر دادند امام دارند می آیند حسن درروستا بود و طاقت ماندن نداشت دوروز قبل از آمدن امام ایشان به من گفت : بیا به تهران برای دیدن امام برویم .
ایثار و فداکاری
موضوع ايثار و فداکاري
راوی
متن کامل خاطره
یک روز با تلاش زیادی یک تانکر نفت به روستا آورده بودند فردی از روستا هم جوار آمده بود تا نفت بگیرد ولی به او نرسید وقتی ایشان از این موضوع اطلاع یافت یک 20 لیتری نفت از خانه خودشان برایش آورد .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی
متن کامل خاطره
در یکی از اعزامها پدرم و برادرم و عمویم باهم به جبهه رفتند پس از اجرای عملیات قرار بود به مرخصی برگردند . من هم منتظر برادر و پدرم بودم تا به مرخصی بییند . ولی عمویم و دیگر دوستان که همراه بابا و برادرم بودند برگشتند ولی از آنها خبری نشد . وقتی از عمویم پرسیدم که چرا پدرم نیامده است او در جواب گفت : می آیند ان شاءالله . چند سالی هر روز تا غروب مت منتظر برگشتن آن بودیم . بعد از گذشن چند سال به ما خبر دادند برادرم در اسارت بعثی ها افتاده ولی باز از پدرم خبری نبود تا اینکه در سال 74 خبر آوزدند جسد گلگون ایشان را پیدا کرده اند و برای تشیع به روستا آوردند .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی
متن کامل خاطره
در یکی از اعزامها پدرم و برادرم و عمویم باهم به جبهه رفتند پس از اجرای عملیات قرار بود به مرخصی برگردند . من هم منتظر برادر و پدرم بودم تا به مرخصی بییند . ولی عمویم و دیگر دوستان که همراه بابا و برادرم بودند برگشتند ولی از آنها خبری نشد . وقتی از عمویم پرسیدم که چرا پدرم نیامده است او در جواب گفت : می آیند ان شاءالله . چند سالی هر روز تا غروب مت منتظر برگشتن آن بودیم . بعد از گذشن چند سال به ما خبر دادند برادرم در اسارت بعثی ها افتاده ولی باز از پدرم خبری نبود تا اینکه در سال 74 خبر آوزدند جسد گلگون ایشان را پیدا کرده اند و برای تشیع به روستا آوردند .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی
متن کامل خاطره
حسن یکبار قبل از عملیات کربلای 7 به منطقه آمده بود من به ایشان گفتم شما چرا آمده ای؟ این بچه ها را چرا آوردی؟ در جوابم گفت : نگر امام حسین ( ع ) علی امبر و علی اصغر را با ود نیاورده بود؟ مگر راه امام حسین ( ع ) از راه ما جداست؟ که دیگر من جوابی برای گفتن نداشتم .[۱]