Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۴۲: | سطر ۴۲: | ||
| − | درگیری خیلی شده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید و من و حسن مجروحان را سوار آمبولانس می کردیم و به پشت خط می بردیم و بر می گشتیم . حسن با سرعت رانندگی می کرد تا آمبولانس را که پر از مجروح بود از خط موشک ها و راکت هایی که در اطراف آن به زمین می خورد نجات دهد یک بار در مسیر بازگشت به خط، دو مجروح را دیدم که روی زمین افتاده بودند . حسن از من پرسید : جا داری؟ گفتم : شاید به زور بتوانیم یکی شان را با خودمان ببریم . حسن آمبولانس را نگه داشت و به آن دو گفت : یکی تان بیایید بالا . یکی از مجروحان که جوان بود با لهجه ی نیشابوری به دیگری گفت : شما برو من می مانم . و دیگری که پیرمرد بود با لهجه ی ترکی گفت : نه شما جوان تری شما برو . هیچ کدام حاضر نشدند سوار شوند حسن گفت : وقت نداریم باید برویم مجروحان باید به بیمارستان منتقل شوند . ممکن است ماشین را هدف قرار دهند . دوباره حرکت کرد : مجروحین را به پشت خط رساندیم . حسن گفت : حالا برویم آن دو نفر را بیاوریم . وقتی به محلی که آن دو روی زمین افتاده بودند رفتیم . دیدیم که هر دو شهید شده اند . | + | درگیری خیلی شده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید و من و حسن مجروحان را سوار آمبولانس می کردیم و به پشت خط می بردیم و بر می گشتیم . حسن با سرعت رانندگی می کرد تا آمبولانس را که پر از مجروح بود از خط موشک ها و راکت هایی که در اطراف آن به زمین می خورد نجات دهد یک بار در مسیر بازگشت به خط، دو مجروح را دیدم که روی زمین افتاده بودند . حسن از من پرسید : جا داری؟ گفتم : شاید به زور بتوانیم یکی شان را با خودمان ببریم . حسن آمبولانس را نگه داشت و به آن دو گفت : یکی تان بیایید بالا . یکی از مجروحان که جوان بود با لهجه ی نیشابوری به دیگری گفت : شما برو من می مانم . و دیگری که پیرمرد بود با لهجه ی ترکی گفت : نه شما جوان تری شما برو . هیچ کدام حاضر نشدند سوار شوند حسن گفت : وقت نداریم باید برویم مجروحان باید به بیمارستان منتقل شوند . ممکن است ماشین را هدف قرار دهند . دوباره حرکت کرد : مجروحین را به پشت خط رساندیم . حسن گفت : حالا برویم آن دو نفر را بیاوریم . وقتی به محلی که آن دو روی زمین افتاده بودند رفتیم . دیدیم که هر دو شهید شده اند .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014611 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:حسن رضا عربی ایسک}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۸ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۵
| حسن رضا عریی ایسک | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۱۲/۷،بصره |
| محل دفن | بهشت رضا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | پاسدار |
| خانواده | نام پدر میرزا |
خاطرات
. تلاش و پشتکار
موضوع تلاش و پشتکار
راوی محمدعلی بابائیان
متن کامل خاطره
درگیری خیلی شده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید و من و حسن مجروحان را سوار آمبولانس می کردیم و به پشت خط می بردیم و بر می گشتیم . حسن با سرعت رانندگی می کرد تا آمبولانس را که پر از مجروح بود از خط موشک ها و راکت هایی که در اطراف آن به زمین می خورد نجات دهد یک بار در مسیر بازگشت به خط، دو مجروح را دیدم که روی زمین افتاده بودند . حسن از من پرسید : جا داری؟ گفتم : شاید به زور بتوانیم یکی شان را با خودمان ببریم . حسن آمبولانس را نگه داشت و به آن دو گفت : یکی تان بیایید بالا . یکی از مجروحان که جوان بود با لهجه ی نیشابوری به دیگری گفت : شما برو من می مانم . و دیگری که پیرمرد بود با لهجه ی ترکی گفت : نه شما جوان تری شما برو . هیچ کدام حاضر نشدند سوار شوند حسن گفت : وقت نداریم باید برویم مجروحان باید به بیمارستان منتقل شوند . ممکن است ماشین را هدف قرار دهند . دوباره حرکت کرد : مجروحین را به پشت خط رساندیم . حسن گفت : حالا برویم آن دو نفر را بیاوریم . وقتی به محلی که آن دو روی زمین افتاده بودند رفتیم . دیدیم که هر دو شهید شده اند .[۱]