(صفحهای جدید حاوی « کد شهید: 6613441 تاریخ تولد : نام : حسین محل تولد : اسفراین نام خانواد...» ایجاد کرد) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
گلزار : | گلزار : | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
روحیه بسیجی | روحیه بسیجی | ||
موضوع روحيه بسيجي | موضوع روحيه بسيجي | ||
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | یکی از دوستان حسین نقل می کرد که یک روز در منطقه دور هم نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم که یکدفعه در آن جمع فرمانده گفت: یک پیشمرگ می خواهیم که برود و از آن طرف خبر بیاورد. کسی جرات این کار را نداشت و هرکس به آن منطقه رفته بود به درجه شهادت نائل آمده بود. در این بین ناگهان حسین داوطلب شد که به آنجا برود و خبرها را جمع آوری کند. وقتی که رفت و از دره عبور کرد مشاهده کردیم که حسین روی تپه غلت می زند بلافاصله به طرف او رفتیم و هنگامی که روی سرش رسیدیم شربت شهادت را نوشیده بود. | + | *یکی از دوستان حسین نقل می کرد که یک روز در منطقه دور هم نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم که یکدفعه در آن جمع فرمانده گفت: یک پیشمرگ می خواهیم که برود و از آن طرف خبر بیاورد. کسی جرات این کار را نداشت و هرکس به آن منطقه رفته بود به درجه شهادت نائل آمده بود. در این بین ناگهان حسین داوطلب شد که به آنجا برود و خبرها را جمع آوری کند. وقتی که رفت و از دره عبور کرد مشاهده کردیم که حسین روی تپه غلت می زند بلافاصله به طرف او رفتیم و هنگامی که روی سرش رسیدیم شربت شهادت را نوشیده بود. |
| − | + | روحیه بسیجی | |
موضوع روحيه بسيجي | موضوع روحيه بسيجي | ||
راوی علی زمانی | راوی علی زمانی | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | به خاطر دارم حسین عفتی شاه هم به همراه من در جبهه حضور داشت. یک شب می خواستیم برای خط مهمات ببریم. راننده ی مان نبود و به یک راننده ی با دل وجرات و جسور احتیاج داشتیم.رفتم بین نیروها وگفتم: به یک راننده شجاع و نترس احتیاج دارم. به محض اینکه این سوال را پرسیدم دوستم حسین عفتی شاه دستش را بلند کرد و گفت: من داوطلب هستم. به ایشان گفتم شغل خطرناکی است ولی منصرف نشد و با اصرار زیاد راننده ما شد وقتی همراه ایشان به خط رفتیم و برای آنها مهمات بردیم در راه دشمن آتش زیادی می ریخت و ایشان به راحتی مهمات را به خط رساند و به سلامت برگشتیم. | + | *به خاطر دارم حسین عفتی شاه هم به همراه من در جبهه حضور داشت. یک شب می خواستیم برای خط مهمات ببریم. راننده ی مان نبود و به یک راننده ی با دل وجرات و جسور احتیاج داشتیم.رفتم بین نیروها وگفتم: به یک راننده شجاع و نترس احتیاج دارم. به محض اینکه این سوال را پرسیدم دوستم حسین عفتی شاه دستش را بلند کرد و گفت: من داوطلب هستم. به ایشان گفتم شغل خطرناکی است ولی منصرف نشد و با اصرار زیاد راننده ما شد وقتی همراه ایشان به خط رفتیم و برای آنها مهمات بردیم در راه دشمن آتش زیادی می ریخت و ایشان به راحتی مهمات را به خط رساند و به سلامت برگشتیم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14888 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | |||
| + | |||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۶
کد شهید: 6613441 تاریخ تولد : نام : حسین محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : عفتیشاه تاریخ شهادت : 1366/04/17 نام پدر : محمدعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
روحیه بسیجی موضوع روحيه بسيجي راوی علی حاجتمند متن کامل خاطره
- یکی از دوستان حسین نقل می کرد که یک روز در منطقه دور هم نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم که یکدفعه در آن جمع فرمانده گفت: یک پیشمرگ می خواهیم که برود و از آن طرف خبر بیاورد. کسی جرات این کار را نداشت و هرکس به آن منطقه رفته بود به درجه شهادت نائل آمده بود. در این بین ناگهان حسین داوطلب شد که به آنجا برود و خبرها را جمع آوری کند. وقتی که رفت و از دره عبور کرد مشاهده کردیم که حسین روی تپه غلت می زند بلافاصله به طرف او رفتیم و هنگامی که روی سرش رسیدیم شربت شهادت را نوشیده بود.
روحیه بسیجی موضوع روحيه بسيجي راوی علی زمانی متن کامل خاطره
- به خاطر دارم حسین عفتی شاه هم به همراه من در جبهه حضور داشت. یک شب می خواستیم برای خط مهمات ببریم. راننده ی مان نبود و به یک راننده ی با دل وجرات و جسور احتیاج داشتیم.رفتم بین نیروها وگفتم: به یک راننده شجاع و نترس احتیاج دارم. به محض اینکه این سوال را پرسیدم دوستم حسین عفتی شاه دستش را بلند کرد و گفت: من داوطلب هستم. به ایشان گفتم شغل خطرناکی است ولی منصرف نشد و با اصرار زیاد راننده ما شد وقتی همراه ایشان به خط رفتیم و برای آنها مهمات بردیم در راه دشمن آتش زیادی می ریخت و ایشان به راحتی مهمات را به خط رساند و به سلامت برگشتیم.[۱]